۲۱ بهمن ۱۴۰۴

توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره ۳۱۱ بهمن ماه۱۴۰۴

 مقالات توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره ۳۱۱ بهمن ماه۱۴۰۴

را ملاحظه فرمائید

www.toufan.org

https://telegram.me/totoufan

***

چرا چنین شد و راه حل کدام است؟

 

حرکت اعتراضی اخیر مردم  ایران در چهارچوب اعتراضات صنف بازار سنتی بازار باقی نماند و به سرعت به خیابان‌های تهران و پس از آن نیز به سایر شهرها کشیده شد.عناصر نفوذی موساد در سلول های مخفی خود آماده بهره برداری از وضعیت موجود برآمدند. جنگ تجاوزکارانه دوازده روزه اسرائيل عليه ايران نشان داد نفوذ موساد ویاران اسرائیل درایران جدی است وتوانایی آن را دارد با توسل به عناصر مزدور داخلی ودر همکاری با جریانات تجزیه طلب یا فرقه رجوی وسلطنت طلب سوار بر اعتراضات مردم شود و آن را به اغتشاش وتخریب وویرانی بدل کند:

 

یکم: پس از پایان جنگ تجاوزکارانه  ۱۲ روزه علیه ایران توسط امپریالیسم آمریکا و رژیم صهیونیستی اسرائیل  و به طور مشخص پس از فعال شدن مکانیسم ماشه در قامت یک جنگ روانی و بازگشت تحریم‌های غیرقانونی بین‌المللی علیه ایران، قیمت ارزدر ایران سیری صعودی گرفت. در روزهای آغازین دی‌ماه اما این افزایش قیمت ساعتی شد، به طوری که در عرض یک روز قیمت دلار از ۱۳۰ هزار تومان به ۱۵۰ هزار تومان رسید.در روز ۷ دی ماه در حرکتی کاملا خودجوش و شاید حتی برنامه‌ریزی‌نشده، ابتدا مغازه‌های پاساژ علاءالدین و بعد پاساژ چهارسو در تهران و ساعتی پس از آن نیز بازار بزرگ تهران کرکره‌های خود را پایین کشیدند و از فروش جنس سر باز زدند.

 

رژیم به جای اینکه در فکر توسعه، در فکر مهار تورم و کاهش قیمت‌ها باشد،کاهش قیمت ارز وتقویت پول ملی باشد و جلوی دزدی‌ها و رانت‌خواری‌ها از طریق بازی با قیمت ارز را بگیرد، جلوی غارت کشور از طریق خصوصی‌سازی، زمین‌خواری، باغ‌خواری، جنگل‌خواری، کوه‌خواری و … را بگیرد،سطح دستمزدها را برای تأمین سبد معیشت کارگران، کارمندان و بازنشستگان ارتقاء دهد و … به یکباره  به یک عمل جراحی شوک درمانی مبادرت می کند. در چنین فضایی، سیاست‌های مقطعی کنترلی – از بگیر و ببند ارزی تا وعده‌های لفظی و بی مسئولیتی دولت – نه‌تنها کارآمد نیست، بلکه بعضاً به تشدید نااطمینانی دامن زده و به بهترین بستر برای طغیان  جامعه بدل شد.

 

بر سرسیاست های نئولیبرالی وآزادسازی نرخ ارز جناح های درون حاکمیت مشترک عمل می کنند.لیکن جناحی از حاکمیت در عرصه بین المللی افزایش نرخ ارز را نیز به سیاست خارجی و یا مذاکره با آمریکا پیوند می زند وتسلیم درمقابل آمریکا راه حل بحران کنونی تعریف و باز تولید می شود و عملا از برآمد مردم وتضعیف جناح مقابل تحت رهبری سید علی خامنه ای استقبال می  کند. درحالی که بحران ارز همانند بحران بیکاری، بحران مسکن و کاهش قدرت خرید مردم....ربطی به سیاست خارجی نظام ندارد بلکه مولود نظام سرمایه داری حاکم با گرایش هارنئولیبرالی و دکترین فردریک هایک و میلتون فرد من و رها سازی قیمت ارز و قیمت ارزاق و دستورات بانک جهانی وصندوق بین المللی پول و عدم مداخله دولت در امور اقتصادی است.

برای مهار افزایش نرخ دلار وبحران موجود نیاز به دولتی است که به مردم  تکیه دارد و با الغای فوری سیاست های اقتصادی نئولیبرالی، انحلال بانک های خصوصی، الغای ارز ازاد و کنترل بانک مرکزی بر ارز و بازداشت و سرکوب مفسدانی که در حکومت لانه گزیدند و از قبل وضع ناهنجار موجود خون ملت را در شیشه کرده و میلیاردها دلار به جیب زده اند . یا این راه برای مهار تورم و کنترل ارز و یا طغیان  مردم محروم و آشوبی که در شرایط کنونی با توجه به فقدان یک بدیل انقلابی، حاصلی جز هرج ومرج و ناامنی ملی وفروپاشی جامعه ندارد.

 

دوم: حرکت اعتراضی اخیر مردم در چهارچوب اعتراضات صنف بازار سنتی بازار باقی نماند و به سرعت به خیابان‌های تهران و پس از آن نیز به سایر شهرها کشیده شد.عناصر نفوذی موساد در سلول های مخفی خود آماده بهره برداری از وضعیت موجود برآمدند. جنگ تجاوزکارانه دوازده روزه اسرائيل عليه ايران نشان داد نفوذ موساد ویاران اسرائیل درایران جدی است وتوانایی آن را دارد با توسل به عناصر مزدور داخلی ودر همکاری با جریانات تجزیه طلب یا فرقه رجوی وسلطنت طلب سوار بر اعتراضات مردم شود و آن را به اغتشاش وتخریب وویرانی بدل کند. بنابراین آنچه درایران شکل گرفت نه یک جنبش دمکراتیک مدنی ومطالبه گر بنفع طبقه کارگر بلکه یک حرکت قهرآمیز برانداز زودرس وتروریستی برای تغییر خونین رژیم با حمایت قدرت های بین المللی جبهه ناتو در تقابل با جبهه شرق و تلاش برای تعمیق نئولیبرالیسم واحیای نظم پوسیده رژیم سرسپرده پهلوی که 47 سال قبل توسط انقلاب عظیم مردم به گورستان تاریخ پرتاب شد. آنچه در ایران رخ داد، نه جنبش انقلابی وهدفمند برای الغای نئولیبرالیسم، الغای پیمانکاری و قطع دست دزدان وغارتگران و نابرابریهای اقتصادی و استقرارحکومت قانون و عدالت اجتماعی، رفاه اجتماعی و حفظ موجودیت ایران  بلکه ضدانقلابی  بود که درلباس مردم ظاهر شد وبا حمایت واشنگتن و تل‌آویو برای سرنگونی فوری نظام، به حرکت در آمد. تمام رسانه های فارسی زبان برونمرزی بعنوان ابزار دست امپریالیسم وصهیونیسم دراین معرکه ضدانقلابی نقش فعالی ایفا کرده ومهندسی افکارعمومی وجعل وتحریف از ویژه گی‌های این رسانه های متعفن فارسی زبان بوده است.

آنچه رخداد نشان می دهد هر مخالفتی با رژیم جمهوری اسلامی الزاما عملی انقلابی محسوب نمی شود، آنها که به جسد متعفن پهلوی دلبسته اند و برایش دمن گرفتند، منادیان نئوفاشیسم و استعمار کهن هستند وربطی به مبارزه مردم و طبقه گارگر ایران ندارد.

 

سوم: واقعیت این است که ایران و منطقه و کُلاً جهان امروز در یک شرایط خاصی قرار دارد. نظم جهانی امپریالیستی به سرکردگی آمریکا در حال گذار و تغییر و تحول به نظم چند قطبی یا چند صدایی است. در نتیجه مسئله تجاوز نظامی به ایران و سرنگونی نظام  را نمی‌توان جدا از تحولات جهانی مورد بررسی جدی قرار داد. تاکتیک کمونیست‌ها باید طوری تدقیق وتنظیم شود که آنها را یک قدم به استراتژی‌شان نزدیک کند. درهم آمیختن شعارهای تاکتیکی و استراتژیک بدون درنظر گرفتن اینکه کدام نیرو عمده‌ترین خطر برای تحولات داخلی و جنگ علیه ایران و خلق‌های جهان است، بدون در نظر گرفتن توازن قوای طبقاتی در عرصه ملی و بین‌المللی و فرود آوردن ضربه اصلی بر سر دشمن عمده جهان، سیاستی مسئولانه نیست. اتخاذ شعارهای بی‌پشتوانه مبارزه علیه همه امپریالیست‌ها و علیه همه سرمایه‌داری،سیاست باز تعریف و شعار شناخته شده و شکست‌خورده  تکراری و مثنوی ۷۰ من است.  این شعار خرده‌بورژواهای عجول است، شعاری آنارشیستی ترتسکیستی است که حل بلافاصله تمام تضادهای طبقاتی و ملی را در یک ظرف و در یک زمان می‌بیند و فاقد صبر انقلابی و کمونیستی است. چنین تفکراتی برای مبارزه طبقاتی و مبارزه ضد امپریالیستی زیانبار است باید از آن پرهیز کرد. توده ناراضی وجان به لب رسیده ایران بدون هردورنمایی به میدان آمده‌ تا خشمش را علیه رژیم بی کفایت و ارتجاعی ابراز کند.اما آنچه مهمتر از هر سیاست انتقام جویی است ،سیاست جایگزینی و استقرار یک حکومت بهتر برای حفظ استقلال،تمامیت ارضی ایران، عدالت اجتماعی و مبارزه علیه فساد و نابرابري  است. در غیر اینصورت سرنگونی که فقط یک وسیله است ونه هدف پشیزی ارزش ندارد و ایران هم مانند سوریه می تواند به میدان جولان دادن های صهیونیسم و اراذل و اوباش آمریکایی و تجزیه طلب تروریستی بدل شود.

 

چهارم:ازنظرحزب ما هرحرکت اعتراضی و شورش گونه که با پرچم انتقام شخصی و بی‌هدف به میدان آید به ضررمبارزه هدفمند طبقاتی است علیرغم اینکه نیت شرکت‌کنندگان در اعتراضات خوب باشد. حزب ما همواره از مطالبات و خواست‌های عادلانه کارگران، آموزگاران و سایر اقشار و طبقات جامعه دفاع کرده و خواهد کرد لیکن همیشه با کسانی که در پی تشدید تحریم‌های ضدبشری بر ضد مردم ایران، تجزیه ایران، نقض تمامیت ارضی و حق حاکمیت ملی ایران، برقراری سلطه مجدد استعمار غرب و تجاوز ناتو به ایران هستند و نسبت به گرایش ایران به سمت شرق که دورنمای مثبت تحول آتی ایران و منطقه بوده و در متن تحولات جهانی و افول آمریکا صورت می‌گیرد، به تخریب منافع ملی ایران مشغولند، مبارزه نموده و در آینده نیز مبارزه خواهد کرد.

حزب ما با مقاصد مزورانه و شوم کشورهای عضو ناتو در تقویت کارزارها، و رسانه های عمومی و هجوم هیبریدی و تمام زیرمجموعه هایش که با فریب‌کاری مشغول خرابکاری علیه منافع کارگران و عموم مردم زحمتکش ایران هستند مرز روشن دارد و محاصره اقتصادی و سیاسی ایران، تجاوز به ایران از طریق شبکه مجازی و نظایر آنها را اعلان جنگ علنی با ایران دانسته و شدیدا محکوم می‌کند.

 

پنجم: بارها تاکید کرده ایم هیچگاه امنیت ملی و حفظ منافع ملی ایران درعرصه منطقه وجهان ودر میان انبوهی از دشمنان و غارتگران امپریالیست در تناقض و تضاد آشتی‌ناپذیر با امنیت معیشتی وحقوق دمکراتیک شهروندان و مردم بویژه کارگران و زحمتکشان در درون ایران نیست. یکی لازم و دیگری ملزوم آن است. یکی بدون دیگری کامل نیست و لذا یکی بر روی دیگری به عنوان دو قطب و پدیده متقابل و متاثر بر روی هم به صورت دیالکتیکی تاثیر گذارده و نابودی یک طرف این تضاد به نابودی طرف دیگر و خاتمه یافتن این فرآیند تمام می‌شود.

امپریالیسم و صهیونیسم و سایر دشمنان ایران در همسایگی ما وجود دارند. ایران ما که نه تنها در سایه تهدید و تجاوز نظامی آنها قرار داشته بلکه حتی در تیررس حملات پهپادی وموشکی جاسوسان و بمباران هوایی دشمنان قرار داشته، اما سال‌هاست به حیات خود ادامه داده است.

دشمنی امپریالیسم آمریکا برای تجزیه ایران و تسلط بر کشور ما سال‌هاست وجود داشته و دارد و در آینده نیز وجود خواهد داشت.حملات ویرانگر اخیربازهم رژیم را غافلگیر کرد وزنگ ها را به صدا در آورده است.رژیم صهیونیستی اسرائیل با یاری اربابش آمریکا نه فقط  مجددا برای سرنگونی رژیم خیز برداشته است بلکه آهنگ آن دارد تا جغرافیای ایران را چندپاره کند.

ایران به علت موقعیت جغرافیای سیاسی و راهبردی همواره در معرض تهدید امنیتی و دائمی قرار دارد.لیکن برلای مردم فرودست که زیرآوار گرانی وافزایش نرخ ارزله شده اند پذیرفتنی نیست که از وحشت دشمن خارجی جان تهی کنند و ادامه فقر، فلاکت، دزدی، راهزنی، ارتشاء، برده‌داری و... را به بهانه حفظ امنیت ملی تحمل نمایند. این شکل «امنیت ملی» چندین دهه است بهانه تبلیغاتی و تئوریک شگرفی خلق کرده تا مردم ایران را مجبور کند در مقابل هر پستی و نقض حقوق قانونی، مشروع و انسانی خویش سرتعظیم فرود آورد.

واقعیت این است که در تاریخ معاصر، بعد از انقلاب بهمن که ایران استقلال سیاسی‌اش را به دست آورد و دست امپریالیسم و صهیونیسم را در عرصه سیاسی، امنیتی، نظامی و... کوتاه کرد، همواره مورد تهدید بود. سخنی به گزافه نگفته‌ایم اگر مدعی شویم ایران دائما در مسیر یک جنگ اعلان‌نشده حرکت کرده و می‌کند و به همین جهت باید به نقش دشمنان ایران و عمال داخلی وجاسوسان آنها در داخل خاک ایران و یا در میان لشگر ورشکسته اپوزیسیون مزدور توجه کرد. ولی این توجه به اصل درستِ پاسداری از حفظ امنیت ملی و تقویت ایران به ویژه از نظر نظامی در برابر دشمنان تا دندان مسلح ایران به این مفهوم نیست که از رسیدگی و توجه به زندگی کارگران و زحمتکشان، فرهنگیان، و گرسنگان نظام نئولیبرالی سرمایه‌داری سر باز زد و وضعیت اسفناک آنها را که نه امنیت شغلی، نه امنیت آینده، نه امنیت خانوادگی و نه امنیت جانی دارند نادیده گرفت. کسانی که سرانجام از مرزها، تمامیت ارضی و امنیت ملی خارجی ایران دفاع می‌کنند همین نیروی میلیونی مردم هستند که به امنیت داخلی نیاز داشته و باید بدانند در جبهه نبرد ملی و طبقاتی از کدام دستآوردهای خویش که می‌خواهند آن را برای نسل بعدی به امانت بگذارند دفاع می‌نمایند. کارگر، زحمتکش و یا ایرانی‌ای که خانواده‌اش سر گرسنه بر بالین می‌گذارد توانائی کشیدن ماشه برای حذف دشمن را ندارد. کسی که امنیت خودش تامین نیست نمی‌تواند از امنیت میهن دفاع کند.کسی که ناراضی وگرسنه است و ازدانش و آگاهی کافی هم برخردار نیستد ، خطرسقوط بی تفاوتی وحتی همکاری با اجانب منتفی نیست.اگر در جنگ دوازده روزه مردم فراخوان آمریکا واسرائیل را برای تظاهرات عمومی علیه حاکمیت بر نتابیدند اما اکنون  فضای عمومی داخلی وخارجی تغییر کرده وبا کشته سازی که آمریکا و اسرائیل و بطور کل  غرب به راه انداخته اند زمینه را برای مداخله نظامی "درحمایت از مردم ایران" فراهم ساحته اند.

 

ششم: امروز تنها بر اساس مرزهای روشن، خواست تغییر انقلابی وبنیانی درجامعه آنهم تنها با دست مردم ایران در خدمت کارگران و زحمتکشان معنا ومفهوم پیدا می‌کند وخواست براندازی نظام بدون داشتن این دورنما خواستی درخدمت منافع امپریالیسم، صهیونیسم و مبتنی بر خونخواهی، انتقامجوئی و قصاص است. در یک کلام یک انسان آگاه بویژه یک انسان کمونیست می بایست اولا دربررسی پدیده ها با پرهیز ازهرگونه ذهنی گری سیاسی و هیجان اجتماعی که روح خرده بورژوازی عجول را بازتاب می دهد، ازشیوۀ دیالکتیک پیروی کند، ثانیاً جوامع را از جنبه طبقاتی و تناسب قوا و نه احساسی و شعاری تجزیه و تحلیل نماید تا قادر گردد از شرایط مشخص، تحلیلی مشخص ارائه دهد. طبقه کارگرایران تنها با چنین شناختی ازتحولات جامعه و با چنین تحلیلی است که می تواند تحت رهبری حزبش سرنوشت انقلاب آینده را رقم زند.

 

برای غلبه نهایی بر نظام  سرمایه‌داری جمهوری اسلامی ، به حزب انقلابی واحد طبقه کارگر نیازاست. توده مردم و در رأس آن طبقه کارگر بدون تشکل و حزب نیرومندش گوشت دم توپ بورژوازی است. طبقه کارگر بدون سازماندهی و رهبری حزبی ماهیتاً کمونیستی قادر به آزادی خویش و سایر ستمدیدگان نیست و نخواهد بود. تنها با رهبریت صحیح است که شعارها ومطالبات جنبش، با توجه به توان و درجه آمادگی جامعه و ارزیابی تناسب قوای طبقاتی امکان پیروزی، جلب اکثریت و تحقق دارند. توسل به مطالبات غیر قابل تحقق درشرایط نامناسب فقط ضدانقلاب و دشمنان خارجی ایران را تقویت می‌کند که خواهان تحریم و تجزیه و پاره پاره کردن ایران هستند.

***

 

اطلاعیه:

به دخالت امپریالیستی صهیونیستی درایران پایان دهید!

دست امپریالیسم آمریکا از ایران کوتاه باد!

 

دونالد ترامپ با اظهارات شرم‌آور اخیر خود درباره دخالت در امور داخلی ایران و تهدید به حملات نظامی، فضای سیاسی ایران را کاملا ملتهب کرده است.آمریکا و اسرائیل آهنگ آن دارند تحت بهانه حمایت از  مبارزه مردم دوباره مرتکب  ترور وجنایت درایران شوند.حزب کارایران(توفان) باردیگر اعلام می دارد:

 

یکم : دقیقاً همین موضوع ــ تهدیدهای جنایتکارانه خارجی و دخالت احتمالی ــ می‌تواند اعتراضات مسالمت آمیز داخلی ومبارزه طبقاتی کارگران را به حاشیه براند.

افزون بر این، با توجه به سابقه تاریک آمریکا در دخالت‌های خارجی ــ از یوگسلاوی گرفته تا افغانستان، عراق، لیبی، سوریه وونزوئلا  وسودان ــ که همگی به نام «حمایت از مردم» انجام شدند اما در عمل فقط به بی‌ثباتی انجامیدند، تکرار چنین سناریویی در ایران پیامدهایی خطرناک و ویرانگر خواهد داشت.

دوم: ایران دارای ترکیب متنوع قومی، ملی و مذهبی است و هرگونه دخالت خارجی می‌تواند به کاتالیزوری برای مسلح‌شدن گروه‌های محلی و مدعیان قدرت منطقه‌ای و طرح مطالبات تجزیه طلبانه بدل شود. ایجاد منطقه پرواز ممنوع در شرایط کنونی، به‌ویژه با توجه به تجزیه عراق و «دولت اقلیم کردستان»، سناریویی دور از ذهن نیست.

سوم: در چنین شرایطی، هر گروهی که بتواند به سلاح‌های سنگین مانند موشک دست یابد، عملاً قادر خواهد بود ادعای قدرت کند.به ‌طورخلاصه، سناریوی هم‌زمانِ حملات نظامی خارجی و اعتراضات داخلی نه‌تنها راه‌حل نیست، بلکه یک خیال‌پردازی جنایتکارانه و ویرانگر است.

چهارم: دولت دونالد ترامپ از نظر راهبردی در نهایت در پی حفظ و گسترش منافع سیاسی و اقتصادی انحصار آمریکا در منطقه خلیج فارس وهمچنین تضعیف و سرنگونی ایران به‌عنوان عضو سازمان همکاری شانگهای و بریکس و متحد چین و روسیه است.تبلیغات دروغین درباره سلاح‌های کشتارجمعی یا برنامه هسته‌ای مخفی در ایران که توسط مقامات آمریکایی و رژیم صهیونیستی علیه دولت ایران پیش برده می‌شود، چیزی جز دروغ‌های ساختگی نیست. ماشین تبلیغاتی امپریالیسم حقیقت را تحریف می‌کند و جای قربانی و جنایتکار را عوض می‌کند. نسل‌کشی در غزه و کشتار مردم در لبنان و یمن و همچنین شکل‌گیری داعش در دمشق، ساخته و پرداخته قدرت‌های امپریالیستی و صهیونیستی و متحدان آن‌هاست.

پنجم: امپریالیسم آمریکا با حملات نظامی به کشورهای خاورمیانه وهمسایگانشان، مردم منطقه را قربانی عملیات تروریستی خود کرده و عامل اصلی تنش و ناامنی در این کشورهاست. وجود ۲۵ پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه منبع تهدید و نگرانی در منطقه است. تا زمانی که نیروهای نظامی آمریکا در کنار غده سرطانی صهیونیسم در منطقه حضور دارند، مردم منطقه روی صلح و امنیت را نخواهند دید.

 

حزب ما بارها تأکید کرده‌است که:

تمامی تغییرات سیاسی در ایران، از جمله تغییر رژیم یا سرنگونی آن، امری داخلی است. تنها مردم ایران ــ و نه هیچ نیروی امپریالیستی یا صهیونیستی ــ حق تعیین سرنوشت سیاسی ایران را دارند. سرنگونی رژیم کنونی در شرایط فعلی، با توجه به نبود یک نیروی انقلابی و مستقل که درجهت منافع طبقه کارگر و مردم ایران عمل کند، نه‌تنها سودی ندارد بلکه مبارزه مردم را منحرف کرده و به شکست کامل خواهد کشانید.  

 

مردم شریف ایران !

هوشیار باشید فریب وعده های ترامپ نئوفاشیست وجنایتکار را نخورید!!

مطالبات برحق خودرا طرح وصفوف خودرا از مزدوران پنهان و آشکار امپریالیست و صهیونیست  پاک کنید!!

 

نه به تجاوز صهیونیستی ـ امپریالیستی علیه ایران!

دست‌ها از ایران کوتاه باد!

سرنوشت ایران فقط بدست مردم ایران تعیین می شود و نه اجانب!

 

حزب کارایران (توفان)

۲۰ دی ماه ۱۴۰۴

 

***

علل عقب نشینی ترامپ و شوکه شدن اپوزیسیون سرسپرده ایران

 

تصمیم دونالد ترامپ برای توقف یا به تعویق انداختن تهدید نظامی علیه ایران، اگر ناشی از تردید شخصی یا عقب‌نشینی سیاسی نباشد می‌تواند نتیجه یک محاسبه تاکتیکی وپرهیز ازهزینه‌های سنگین مالی ونظامی باشد.

شامگاه چهارشنبه، مجموعه‌ای از نشانه‌های میدانی از نزدیک‌شدن منطقه به آستانه درگیری حکایت داشت: گزارش‌ها از بسته‌شدن موقت حریم هوایی ایران و تخلیه بخشی ازحریم هوایی عراق منتشر شد، پایگاه‌های آمریکایی در قطر به حالت آماده‌باش درآمدند، برخی نیروها جابه‌جا شدند، و چندین کشور اروپایی از شهروندان خود خواستند ایران را ترک کنند؛ سفارت بریتانیا نیز به‌طور موقت فعالیت خود را تعلیق کرد. فضای منطقه، دست‌کم برای چند ساعت، فضای پیش از یک حمله قریب‌الوقوع بود.

تجربه‌های عراق، لیبی، سوریه و افغانستان نشان داده‌اند که سرنگونی نظام‌های مخالف  آمریکا از بیرون، نه‌تنها به دموکراسی منجر نمی‌شود، بلکه اغلب دولت را فرو می‌پاشد و جامعه را به سمت جنگ داخلی، رادیکالیسم و فروپاشی مزمن سوق می‌دهد. ایران، با ساختار پیچیده قومی، مذهبی و ایدئولوژیک و دارای نیروی نظامی و سازمانیافته  منسجم است.آمریکا به‌خوبی می‌داند که فروپاشی ناگهانی جکومت ایران می‌تواند آشوبی به‌مراتب خطرناک‌تر از رژیم غراق یا افغانستان و سوریه  و لیبی تولید کند. متحدان اروپایی او هم نگران به راه افتادن موج جدیدی از پناهجویان در صورت فروپاشی ناگهانی و غیرکنترل‌شده ایران است.

همچنین، موفقیت در ونزوئلا، استانداردهای ترامپ را برای حمله به ایران بالا برد. او به دنبال یک سناریوی «پیروزی تمیز»(Clean Win) است. ژنرال‌های پنتاگون احتمالا به اوهشدار داده‌اند که ایران نه ونزوئلا است و نه عراق؛ و هرگونه مداخله نظامی، برند «مذاکره‌کننده بزرگ» او را به «رئیس‌جمهور جنگ» تغییر خواهد داد وشکستش محتوم است.یکی از موانع اصلی، ناتوانی پنتاگون در تضمین مهار واکنش ایران بود. حمله به ایران، برخلاف عملیات‌های محدود در سوریه یا ونزوئلا، به‌سرعت می‌توانست: اسرائیل را وارد درگیری مستقیم کند؛ حزب‌الله را فعال کند و تنگه هرمز را به میدان بحران انرژی جهانی بدل کند.

عامل مهم اما کمتر دیده‌شده، دیپلماسی منطقه‌ای است. عربستان سعودی به‌صراحت مخالف جنگی بود که می‌توانست کل خلیج فارس را بی‌ثبات کند و پروژه‌های اقتصادی‌اش را به خطر بیندازد. قطر نیز، با روابط خاص خود با ایران و وآمریکا ، نقش کانال تنفسی و میانجی را ایفا کرد.به‌ویژه اگر ریاض اجازه استفاده از خاک خود را نداده باشد، محاسبات نظامی آمریکا به‌طور جدی مختل شده است.

در همین چارچوب، منابع دیپلماتیک و مقامات ارشد کشورهای حاشیه خلیج فارس در گفتگو با خبرگزاری فرانسه از یک تلاش فشرده و اضطراری در ساعات پایانی برای منصرف کردن دونالد ترامپ از حمله نظامی به ایران پرده برداشته‌اند. به گفته یک مقام ارشد سعودی، عربستان سعودی، قطر و عمان رهبری یک دیپلماسی لحظه آخری را بر عهده داشتند تا به" واشنگتن فرصت دهد تهران «نشانه‌هایی از حسن نیت» بروز دهد".

 

درهرحال ایران درمقابل تهدیدات نظامی آمریکا جا نزد وخود را برای مقابله نظامی آماده کرد.ترامپ درچنین شرایطی چاره ای نداشت جزعقب نشینی و آماده کردن خود برای حمله نظامی در فرصت مناسب تر دیگری .

دونالد ترامپ، روز جمعه در گفت‌وگوی کوتاهی که با خبرنگاران حاضر در کاخ سفید داشت، در پاسخ به این سوال که آیا هم‌چنان کمک برای معترضان ایرانی در راه است؟ گفت:

 «همان‌طور که می‌دانید ایران دار زدن بیش از ۸۰۰ نفر را لغو کرد. می‌خواستند دیروز بیش از ۸۰۰ نفر را دار بزنند. و من خیلی قدردان این واقعیت هستم.»

او هم‌چنین عصر روز جمعه ۲۶ دی ماه در شبکه اجتماعی خودش تروث‌سوشال نوشت: «من خیلی به این واقعیت که تمام اعدام‌های برنامه‌ریزی‌شده که قرار بود دیروز انجام شوند (بیش از ۸۰۰ مورد از آنها)، توسط رهبری ایران لغو شده است، احترام می‌گذارم. متشکرم! دونالد جی. ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا»

ترامپ همچنین در پاسخ به سوال خبرنگاری مبنی بر اینکه آیا مقامات اسرائیلی و کشورهای عربی او را متقاعد کردند که به ایران حمله نکند، گفت: «کسی من را متقاعد نکرد. من خودم خودم را قانع کردم. دیروز برنامه داشتند که بیش از ۸۰۰ نفر را اعدام کنند. آنها کسی را اعدام نکردند. آنها اعدام‌ها را لغو کردند. خیلی تاثیرگذار بود.»

 

درشوک فرورفتن اپوزیسیون ارتجاعی

 

بعد از گذشت چند ساعت از بی محلی دونالد ترامپ به رضا پهلوی، اپوزیسیون وابسته ایران از وضعیت «التماس برای حمله به ایران» به «شوک»وافسردگی تغییر وضعیت داد. ترامپ برای دومین بار دریک هفته رضا پهلوی را فاقد ویژگی اداره یک کشور معرفی کرد. درحالی که رسانه‌های آمریکایی و صهیونیستی سرمایه‌گذاری زیادی روی بازسازی او کرده بودند.

اپوزیسیون ارتجاعی در چند هفته اخیر به صراحت از آمریکا برای حمله نظامی به ایران درخواست رسمی کرده بودند، با این استدلال که تغییر در ایران بدون دخالت خارجی را ناممکن می‌دانستند. رضا پهلوی در چندین گفتگو با رسانه‌های فارسی‌زبان وابسته به موساد و رسانه‌های آمریکایی مثل فاکس نیوز با لحنی ملتمسانه از ترامپ خواست تا دیر نشده کاری کند.

نشانه دیگر سردرگمی اپوزیسیون ارتجاعی سکوت اکثر رسانه‌های فارسی‌زبان وابسته به آنها درباره موضع ترامپ است، و وقتی بی‌بی‌سی فارسی بعد از ۱۰ ساعت موضع علنی رئیس جمهور آمریکا علیه رضا پهلوی را پوشش داد با واکنش منفی  سلطنت‌طلب‌ها مواجه شد.

ازمنظرحزب واحد طبقه کارگر ایران ،حزب کارایران (توفان) و هر ایرانی  دمکرات و مستقل و انقلابی ومیهندوست رهائی مردم ایران از زیر سلطه نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی درایران تنها با نیروی مردم ایران، با تکیه به زحمتکشان جامعه به مثابه نیروی عمده ی تحول و تکامل در ایران مقدور است. باید روحیه تکیه به نیروی خود را تقویت کرد. مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی که سدی درمقابل  سازماندهی و تشکل مستقل طبقه کارگر است  باید در کادر منافع  عموم مردم زحمتکش  ایران به پیش برد و نه در کادر منافع امپریالیسم و صهیونیسم جهانی و گدایی رهایی از درگاه دولت نئوفاشیست  آمریکا. هم باید با بیعملی و هراس مردم از سلطه نظام  وسرکوب  داخلی مبارزه کرد و هم با نظریات کسانی که موجبات سرسپردگی و جاسوسی برای  نظام امپریالیستی بزرگترین تروریست دولتی جهان را فراهم می کنند ولی درعین حال خود را "دمکرات و آزادیخواه "نیز جلوه می دهند!با اتکا به نیروی کارگران و زحمتکشان به پیش!

***

تبعات نئولیبرالیسم درنظام آموزشی وسلامت

 

یکی از تبعات مهم نئو.لیبرالیسم درایران نظام آموزش است. نظام آموزش و پرورش، در تئوری آرمانی خود، باید عرصه‌ای برای شکوفائی برابر استعدادهای انسانی، زدودن زنگار جهل از چهره جامعه و تقویت بنیان‌های فرهنگی و علمی یک ملت باشد. آموزش، به مثابه یک «کالای عمومی» و حق مسلم هر شهروند، نقشی انکارناپذیر در کاهش نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی ایفا می‌کند. با این حال، حدود سه دهه از ورود رسمی و سازمان‌یافته مدارس غیرانتفاعی به نظام آموزشی ایران می‌گذرد؛ پدیده‌ای که ذات آن، تبدیل این حق همگانی به یک «کالای اقتصادی» قابل خرید و فروش در"بازار آزاد" است. این فرآیند چیزی نیست جز «کالائی‌سازی آموزش» که در آن دانش‌آموز به «مشتری»، معلم به «کارگر آموزشی» و مدرسه به «کارگاه تولید نیروی کارِ طبقه‌بندی‌شده» بدل می‌گردد.

برای درک عینی این شکاف، ناگزیر از رجوع به آمارهای رسمی هستیم که خود گویای عمق فاجعه است:

بر اساس آخرین گزارش‌های مرکز آمار ایران و وزارت آموزش و پرورش، در سال تحصیلی ۱۴۰۲-۱۴۰۳، حدود ۱۴ درصد از دانش‌آموزان ایران (بالغ بر حدود ۱.۷ میلیون نفر) در بیش از ۱۸ هزار مدرسه غیردولتی مشغول به تحصیل هستند. این رقم نشان‌دهنده گستردگی قابل توجه این بخش است.

متوسط شهریه مدارس غیرانتفاعی در شهرهای بزرگ به رقمی بین ۲۰ تا ۱۰۰ میلیون تومان و حتی بسیار بیش‌تر در پایتخت و مراکز استان‌ها می‌رسد. این در حالی است که حداقل دستمزد رسمی سال ۱۴۰۳ حدود ۱۱ میلیون تومان تعیین شده است. این یعنی حتی برای یک خانواده تک‌دستمزد با درآمد حداقلی، هزینه تحصیل یک فرزند در چنین مدارسی به کلی غیرممکن است. گزارش‌های اقتصادی حاکی از آن است که بیش از ۶۰ درصد از جامعه ایران زیر خط فقر نسبی زندگی می‌کنند. این آمار در تضاد کامل با هزینه‌های گزاف مدارس غیردولتی قرار دارد و نشان می‌دهد این مدارس تنها در دسترس قشر محدودی از جامعه (قشر متوسط به بالا و سرمایه‌داران) است. اگرچه ادعا می‌شود مدارس غیردولتی از بودجه دولت استفاده نمی‌کنند، اما آنها از زیرساخت‌های عمومی کشور (مانند زمین‌های اختصاصی با قیمت مصوب، معافیت‌های مالیاتی، استفاده از نیروی کار تربیت‌شده در دانشگاه‌های دولتی و...) بهره‌مند می‌شوند. در واقع، منابع عمومی به صورت مستقیم و غیرمستقیم در خدمت انباشت سرمایه بخش خصوصی قرار می‌گیرد.

خلاف نیست اگر ادعا شود که نهادهای اجتماعی مانند آموزش و پرورش، در جوامع سرمایه‌داری، در خدمت «بازتولید ایدئولوژیک» و «بازتولید نیروی کار» هستند. ورود بخش خصوصی به این عرصه، این نقش را تشدید و شفاف‌تر می‌کند: مدارس غیرانتفاعی با ایجاد یک نظام آموزشی دوگانه، شکاف طبقاتی را نهادینه می‌کنند. فرزندان کارگران و محرومان در مدارس دولتی با امکانات محدود، برای ایفای نقش آینده خود به عنوان نیروی کارِ ارزان و غیرمتخصص تربیت می‌شوند. در مقابل، فرزندان سرمایه‌داران و طبقه حاکم، در محیطی مجهز با امکانات فوق‌برنامه، زبان خارجی و شبکه‌های ارتباطی اجتماعی آموزش می‌بینند تا به عنوان مدیران، سرمایه‌داران و نخبگان آینده، جایگاه طبقاتی والدین خود را بازتولید کنند. آموزش از یک حق انسانی به یک کالا تبدیل می‌شود که ارزش مبادله‌ای (قیمت شهریه) دارد. این کالائی‌سازی منجر به استثمار مضاعف می‌گردد:

خانواده‌های طبقه کارگر و متوسط، برای فرار از کیفیت پایین مدارس دولتی، ناچار به پرداخت بخش عظیمی از درآمد خود به این سیستم می‌شوند که در واقع انتقال ارزش اضافه از جیب آنان به حساب نظام آموزشی خصوصی است. در این مدارس، معلم به یک «کارگر آموزشی» تبدیل می‌شود که نیروی کار خود را به مالک مدرسه (سرمایه‌دار) می‌فروشد. فشار برای رضایت «مشتری» (والدین و دانش‌آموز)، افزایش ساعات کار، کاهش امنیت شغلی و قراردادهای موقت، همگی اشکال مختلف استثمار نیروی کار هستند که ارزش اضافه‌ای را برای صاحب سرمایه ایجاد می‌کنند.

سیستم دوگانه آموزشی با ایجاد امتیازات ویژه برای یک اقلیت، حس مشترک «منافع عمومی» را تضعیف می‌کند. والدینی که توان مالی دارند، انگیزه خود را برای پیگیری و بهبود کیفیت مدارس دولتی (که متعلق به همه است) از دست می‌دهند، چرا که مشکل خود را «خرید» کرده‌اند. این امر مبارزه جمعی برای احقاق حق آموزش رایگان و باکیفیت را تضعیف می‌کند.

خصوصی‌سازی آموزش، صرفاً یک خطای سیاستی نیست؛ یکی از وجوه ایدئولوژیک و ساختاری است که ریشه در تسلیم شدن در برابر منطق کالائی و سرمایه‌دارانه دارد. این پروسه، به جای آنکه ابزار برابری و پیشرفت همگانی باشد، به موتور محرکۀ بازتولید نابرابری، تشدید شکاف طبقاتی و تخریب بنیان‌های همبستگی ملی تبدیل شده است. آموزش نباید میدان مسابقه دارائی‌های مالی والدین، بلکه باید عرصه رقابت استعدادها و خلاقیت‌های فرزندان ملت باشد. از منظر منطق توده ها، تنها راه خروج از این بحران، ایستادگی بر سر اصل آموزش رایگان، همگانی و باکیفیت برای همه به عنوان یک حق اساسی است. این امر مستلزم توقف گسترش مدارس غیردولتی، تزریق منابع بیش‌تر به مدارس دولتی و بازپس‌گیری آموزش از چنگال منطق سوداگرانه و بازگرداندن آن به آغوش مردم است. توجه داشته باشید که هرگونه عدالت‌خواهی واقعی، از دروازه‌های مدرسه آغاز می‌گردد.

 

درست است که سه رکن آموزش، سلامت و معیشت، پایه‌های ستون‌های جامعه‌ای متعادل و عادلانه هستند. هنگامی که دستبرد به هر یک از این ارکان زده می‌شود، این نه تنها آن رکن خاص، بلکه کرامت انسانی و حق حیات را نشانه می‌رود. نظام سلامت کشور ما، قربانی همان منطق غلطی شده است که پیش‌تر آموزش را به ورطه نابودی کشاند: منطق کالائی‌سازی و تبدیل خدمات عمومی به بازاری برای سودآوری.

در یک جامعه سالم، دسترسی به خدمات درمانی یک حق همگانی است که تحقق آن نشانه بلوغ اخلاقی و اجتماعی آن جامعه است. اما در چند دهه گذشته، ما شاهد یک تغییر پارادایم مخرب بوده‌ایم: تبدیل این حق به یک «کالا» که در بازار آزاد و بر اساس توانایی پرداخت، خرید و فروش می‌شود. این یعنی کیفیت درمان شما، نه بر اساس شدت بیماری، که بر اساس کلفتی کیف پول شما تعیین می‌شود. این یعنی یک بیمار ثروتمند می‌تواند بهترین پزشکان و جدیدترین تجهیزات را «بخرد»، در حالی که یک بیمار کم‌درآمد ممکن است به دلیل ناتوانی در پرداخت، درمان ضروری خود را به تعویق بیندازد یا به کلی از آن محروم بماند. این دیگر «درمان» نیست؛ یک معامله است - و اغلب یک معامله ناعادلانه.

بیمه‌های پایه، روز به روز از پوشش خدمات ضروری عقب‌نشینی کرده‌اند و هزینه‌های کمرشکن مستقیم بر دوش مردم افزایش یافته است. آمارها نشان می‌دهند سهم پرداخت از جیب مردم در ایران بسیار بالاتر از استانداردهای جهانی است که اقتصاد خانه را به ورطه فقر می‌کشاند. بیمارستان‌ها و کلینیک‌های خصوصی لوکس، با هزینه‌های نجومی، در کنار بیمارستان‌های دولتی فرسوده و کم‌بودجه قد علم کرده‌اند. این یک نظم بهداشتی کالایی ، سیستم دوگانه وتبعیض آشکار ایجاد کرده است: یک سیستم دوگانه که در آن کیفیت زندگی و مرگ شما به طبقه‌ی اقتصادی‌تان گره خورده است. همانند دیگر بخش‌ها، شبکه‌های انحصاری در واردات دارو و تجهیزات پزشکی نیز شکل گرفته‌اند که با متورم کردن قیمت‌ها و اخذ رانت، هزینه‌های نظام سلامت را به طور صانعی بالا برده و بار آن را بر دوش مردم می‌گذارند. هزاران خانواده هر ساله به دلیل هزینه‌های درمانیِ یک عضو، زیر خط فقر رانده می‌شوند یا وام‌های سنگین می‌گیرند. بیماری، به یک عامل اصلی ورشکستگی اقتصادی خانوار تبدیل شده است. افرادی که توانایی پرداخت ندارند، از مراجعه به پزشک خودداری می‌کنند، غربالگری‌ها را انجام نمی‌دهند و درمان را به تعویق می‌اندازند. این منجر به مرگ‌های زودرس و رنج‌های غیرضروری می‌شود که در یک سیستم سلامت عادلانه به هیچ‌وجه قابل قبول نیست. هنگامی که مردم ببینند پزشک و بیمارستان به دنبال حداکثرسازی سود هستند، اعتماد مقدس بین پزشک و بیمار که پایه نظام درمانی است، از بین می‌رود.

نظام سلامت، خط قرمز هر جامعه‌ای است. هنگامی که درمان به یک کالا تبدیل شود، یعنی جامعه در عمیق‌ترین سطح خود - یعنی در مواجهه با بیماری و مرگ - عدالت را نقض کرده است.

بحران سلامت، جدا از بحران‌های آموزش و معیشت نیست. اینها همه حلقه‌های یک زنجیره‌ی به هم پیوسته‌اند که از یک منطق اقتصادی غلط سرچشمه می‌گیرد: منطقی که سود را بر انسان، و انباشت سرمایه را بر رفاه جمعی ترجیح می‌دهد. راه نجات، بازگشت به اصل است: بازتعریف سلامت به عنوان یک حق همگانی و غیرقابل خرید و فروش. این مستلزم یک اراده سیاسی قوی برای تقویت بیمه‌ی همگانی، سرمایه‌گذاری در بخش دولتی، مبارزه با فساد در دارو و تجهیزات، و قرار دادن سلامت مردم - و نه سود - در کانون هر سیاست‌گذاری است. بدون این چرخش رادیکال، شاهد عمیق‌تر شدن شکاف‌ها و رنجِ هرچه بیشترِ آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه خواهیم بود.

***

بیانیه پلاتفرم کمونیستی نروژ درمورد تحولات اخیر ایران

 

ایرانیان خودشان باید سرنوشت کشورشان را تعیین کنند، نه امپریالیست‌ها و صهیونیست‌ها!

هیچ قدرت امپریالیستی یا صهیونیستی حق دخالت در امور ایران یا تعیین سرنوشت سیاسی آن را ندارد!

 

اعتراضات خیابانی درایران با هدف مقابله با بدترشدن شرایط زندگی وگرانی‌های شدید شکل گرفته است. این اعتراضات بیانگر مقاومت برحق در برابر پیامدهای تحریم‌های امپریالیستی و سوء‌مدیریت رژیم روحانیت است.

به نظر می‌رسد که تظاهرات اکنون در حال جلب حمایت خرده‌بورژوازی بازارها، همچنین دانشجویان و روشنفکران است. این موضوع باید رژیم علی خامنه‌ای را نگران کند. بازارها یکی از پایگاه‌های اجتماعی مهم انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ بودند.

با این حال، طبقه کارگر، و به‌ویژه کارگران نفت، علی‌رغم چندین اعتصاب در ماه نوامبر برای دستمزدهای برابر و بالاتر، ظاهراً رویکردی صبر و انتظار در پیش گرفته‌اند. راز زیمنت، کارشناس امنیتی اسرائیلی در دانشگاه تل‌آویو، در۱۱ ژانویه با ابراز ناامیدی گفت: "آنچه هنوز به نظر می‌رسد غایب است، مشارکت قابل توجه بخش‌های کلیدی اقتصادی، مانند کارگران نفت، است. "

بدبینی در میان کارگران ممکن است ناشی از بی‌اعتمادی موجه به سلطنت‌طلبان ارتجاعی و خائنان باشد که گردِ رضا پهلوی (پسر شاه) جمع شده‌اند و رؤیای بازگشت او به تخت طاووسی را در سر می‌پرورانند که پدر منفورش در سال ۱۳۵۷ ناچار به ترک آن شد.

رضا پهلوی آشکارا ازرئیس‌جمهور دونالد ترامپ خواسته است که در ایران "مداخله" کند. او به‌عنوان مهمان رسمی در اسرائیل، کشوری که شش ماه پیش ایران را بمباران تروریستی کرد، مورد استقبال قرار گرفته است. بنیامین نتانیاهو، قاتل کشتار جمعی، آن‌قدر بی‌شرم است که "قتل‌عام" معترضان توسط رژیم ایران را محکوم می‌کند.

هیچ تردیدی وجود ندارد که موساد و سیا به‌طورعمیق در دامن زدن به این اعتراضات برای تحقق تغییر رژیمی که بیش از چهل سال برای آن تلاش کرده‌اند، دخیل هستند. مایک پومپئو، رئیس پیشین سیا، در ۲ ژانویه در شبکه X نوشت: "سال نو مبارک به همه ایرانیانی که در خیابان‌ها هستند. همچنین به هر مأمور موسادی که در کنار آن‌ها قدم می‌زند ....."

بدون یک جنبش مبارز کارگری با رهبری سیاسی انقلابی، ضد‌امپریالیستی و ضد‌صهیونیستی، هیچ چشم‌اندازی برای یک ایران دموکراتیک وپیشرو وجود ندارد. جایگزین کردن خامنه‌ای با پهلوی فقط به این معناست که دولت صهیونیستی یک پایگاه دیگر برای پروژه "فضای حیاتی" خود به دست می‌آورد.

تحولات سیاسی در ایران، از جمله مسئله تغییر رژیم، امری است که تنها مردم ایران باید درباره آن تصمیم بگیرند — و نه هیچ کس دیگر.

هیچ قدرت امپریالیستی یا صهیونیستی حق دخالت در امور ایران یا تعیین سرنوشت سیاسی آن را ندارد!

 

پلاتفرم کمونیستی نروژ  

13 ژانویه 2026

***

 

اقدام سلطه جویانه امپریالیسم آمریکا در ونزوئلا

 

جمهوری بولیواری ونزوئلا به حق، تجاوز جنایتکارانه دولت امپریالیستی ایالات متحده آمریکا به کشورش را که مناطق غیرنظامی و نظامی شهر کاراکاس و ایالت های «میراند»، «آرگوا» و «لاگوایرا» را هدف قرار داده است به شدت محکوم و آن را در برابر جامعه بین المللی رسوا ساخت.

این اقدام سلطه جویانه امپریالیستی آشکارا منشور سازمان ملل متحد، بخصوص مواد ۱ و ۲ آن را که بر احترام به حاکمیت  ملی، برابری حقوق دولت ها و ممنوعیت توسل به زور تاکید دارد را لگد مال کرده است. چنین تجاوزی صلح بین المللی، بویژه در آمریکای لاتین و حوزه کارائیب را به طور جدی به خطر انداخته است.

تاکنون کشورهای چین، روسیه، کوبا، ایران، بلاروس، کره شمالی، برزیل، مکزیک و کلمبیا این حمله را محکوم کرده اند. روسیه درعین حال همبستگی تزلزل ناپذیر خود با مردم و دولت ونزوئلا را تائید و آمادگی خود را برای هر نوع حمایت و پشتیبانی اعلام کرده است.

اما بریتانیا، فرانسه، آلمان و اتحادیه اروپا، با دودوزه بازی، گرچه عملیات نظامی را رد کردند (و نه محکوم!) ولی مادورو را

به طور قاطعانه و پررنگ به عنوان «دیکتاتور» محکوم و از پایان رژیم او استقبال کردند!؟

عده ای خود فروش، فریب خورده، فریبکار و نادان ایرانی شادمان گشته و فریب اقوال موذیانه ترامپ و عمال او را خورده اند. اما تاریخ می گوید: همانگونه که امپریالیسم آمریکا و انگلستان در سال ۱۳۳۲ در ایران با کودتا علیه دولت ملی و دموکرات دکتر مصدق و استقرار یک حکومتی فاشیستی و خود فروخته، نفت ملی شده را بین خود تقسیم کردند، کودتای کنونی علیه مادورو نیز (که ما در بخش دوم این مقاله، مفصل به آن خواهیم پرداخت) چنین هدفی را مد نظر دارد.

بی جهت نیست که «روبیو» وزیر خارجه ایالات متحده، کودتا در ونزوئلا را وقیحانه: «اولین گام تامین منافع آمریکا در این کشور ارزیابی می کند!!

بیش از هفتاد سال است که امپریالیسم آمریکا استقلال و عزت ملی کشورها را یکی پس از دیگری پایمال می کند. فراموش نکرده ایم که تجاوز وحشیانه به عراق در ۲۰۰۳ با بهانه دروغین سلاح کشتار جمعی در این کشور، که هرگز پیدا نشد، ولی در اصل برای سلطه بر ذخایر نفتی آن بود (که به قول «دیک چنی»: «اشتباهاً زیر زمین های عراق قرار گرفته»!!) صورت پذیرفت و جنایت آفرید.

امروز نیز حمله به ونزوئلا و ربایش مادورو رئیس جمهور قانونی و مشروع نیز با همان شیوه منتها به بهانه واهی «تروریسم مواد مخدر» انجام گرفت. در صورتیکه طبق آمار منابع بین المللی، و حتی آمریکایی، در ونزوئلا تنها ۱ درصد از مصرف کوکائین ایالات متحده تولید می شود.

وانگهی اگر مسئله قاچاق  مواد مخدر دلیل ربودن ما دورو بود، چرا ترامپ رئیس جمهور پیشین هندوراس، که به قاچاق صدها تن مواد مخدر به آمریکا محکوم شده بود را آزاد کرد؟!

بر کسی پوشیده نیست که گانگسترهای آمریکایی با نقض آشکار حقوق بین الملل رئیس جمهور یک کشور مستقل، منتخب مردم را ربودند. امری که جهان برای اولین بار با آن مواجه گشته است. امپریالیسم بی آبروی آمریکا به عنوان «دزد سر گردنه» که آدم ربایی را نیز در کنار سایر دزدیها به برنامه خود افزوده است، جنگ افروزی می کند، کشورها را شخم می زند، مردم آن را نابود و آواره می سازد و... حق عضویت در هیچ سازمان بین المللی، بویژه سازمان ملل را ندارد، تا چه رسد به برخورداری از حق وتو!

 

هدف بعدی ترامپ گرینلند است.

مایلیم که چهره و استدلالات سران اروپا بویژه استارمر، مرتس و ماکرون را بعد از اشغال احتمالی گرینلند که تحت الحمایه دانمارک است، ببینیم و بشنویم . آیا کماکان مانند غلامان حلقه به گوش امپریالیسم آمریکا به سلطه طلبی آنها لبیک خواهند گفت؟ یا اینکه مخالفت خواهند کرد و به این ترتیب سنگ بنای فروپاشی ناتو را خواهند گذارد. «جفری ساکس» در این رابطه می گوید: نمی دانم اروپا چه احساسی خواهد داشت، وقتی ایالات متحده آمریکا به گرینلند حمله کند زیرا خیلی خیلی محتمل است که این اتفاق بیافتد. یک روز ترامپ خواهد گفت: «ما یک وضعیت اضطراری ملی داریم و باید گرینلند را اشغال کنیم.» زیرا گرینلند دارای منابع زیر زمینی فراوان است و آمریکا در رقابت با چین و روسیه به منابع انرژی فسیلی و خاک های نایاب و گران بها نیاز مبرم دارد.

روز ۱۴ ژانویه ترامپ علناً به جهانیان اعلام کرد که گرینلند از آن ماست و در صورت نیاز آن را اشغال خواهد کرد. زیرا: گرینلند نه تنها نفت و گاز که عناصر خاکی کمیاب، سنگ آهن، طلا، الماس، یاقوت، اورانیوم و آلومینیوم دارد.

 

و اما دلیل اصلی تجاوز امپریالیسم آمریکا به ونزوئلا

 

به دیده ما یکی از دلایل اصلی تجاوز آمریکا به ونزوئلا در تاریخ دلار و ضعف کنونی آن نهفته است. در سال ۱۹۴۵ آمریکا که از جنگ جهانی دوم تقریبا بی آسیب بیرون آمده بود، در «برتون وودز» پیشنهاد «دلار به مثابه ارز مبادلاتی با پشتوانه طلا» را به تصویب متفقین و چند کشور دیگر رساند. اما بعد از شکست در جنگ ویتنام که ورشکستگی گریبان او را می فشرد و راه چاره را کماکان در چاپ بی رویه دلار می دید، نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا در ۱۵ اوت ۱۹۷۱ قابلیت تبدیل دلار به طلا را یکطرفه فسخ کرد و دلار به کاغذ پاره سبز بدل شد.

در سال ۱۹۷۴ «هنری کیسنجر» به عربستان سعودی که بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار داشت رفت و از آنها خواست که زین پس نفت را در ازای دلار بفروشند و آمریکا در مقابل، امنیت این کشور را تضمین می کند!

شیوخ جبون و شکمباره عربستان نیز زیر بار این پیشنهاد رفتند. به این ترتیب پترودلار پدید آمد و دلار برای ۵۰ سال به پشتوانه نفت عربستان چاپ شد و آمریکا نیز با ایجاد ۲۵ پایگاه نظامی در منطقه خلیج فارس -و نه تنها در آنجا بلکه در جهان- اقدام به ایجاد بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی کرد.

اما از بعد از سر بر آوردن «جنوب جهانی» به همت کشورهای عضو در بریکس، سازمان همکاری های شانگهای، اوراسیا و ... گسترش مبادلات تجاری از طریق یوان -واحد پول چین- یا روبل -واحد پول روسیه- و یورو و نیز تشکیل «بانک توسعه نوین» به مثابه یک موسسه مالی بین المللی، با هدف تامین نیازهای مالی کشورهای عضو بریکس و سایر کشورهای در حال توسعه، و بالاخره تبدیل بخشی از ذخایر ارزی کشورهای جهان از دلار به طلا، یورو و ... همه و همه باعث ضعف روزافزون دلار گشته است. حتی امروز عربستان که روزگاری فرمانبر بی چون و چرای امپریالیسم آمریکا بود، علناً دربارۀ فروش نفت در ازاء «یوان» صحبت می کند. ایران، روسیه، هند و ... مدتهاست که با ارزهایی غیر از دلار مبادله کالا می کنند.

چین از سال ۲۰۱۵ (سی آی پی اس) «سیستم پرداخت بین بانکی خارج  از چین» را با ۴۸۰۰ بانک در ۱۸۵ کشور برای جایگزینی با «سوئیفت»، ساخت.

امروز بریکس عملاً سیستم پرداختی دلار را دور می زند. لذا عضویت ونزوئلا با ۲۰۳ میلیارد بشکه نفت (بزرگترین ذخیره نفتی جهان) می تواند روند تضعیف دلار را تسریع کند. ونزوئلا مدتهاست که تقاضای عضویت در بریکس را داده است. ونزوئلا حتی بیشتر از عربستان سعودی نفت دارد. این کشور ۲۰ درصد از نفت کل جهان را در اختیار دارد. دولت ما دورو حتی نفت را در قبال یوان می فروشد. این کشور در سال ۲۰۱۸ علناً به گوش جهانیان رساند که قصد دارد «خود را از دلار آزاد کند» و از آن پس نفت را به یوان روبل ، یورو و ... فروخت.

به دلایل فوق، دلار که از سال ۱۹۷۴ در اثر توافق یاد شده با عربستان به پترودلار تبدیل شده بود، بتدریج از حیز انتفاع ساقط و روز به روز با بحران بیشتری روبرو شد. به همین دلیل آمریکا دیگر قادر نخواهد بود که بطور نامحدود اسکناس چاپ کند و کشورهای دیگر برایش کالا تولید کنند! پترودلار برای آمریکا در درجه اول اهمیت قرار دارد.

حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ نه به خاطر سلاح کشتار جمعی که به خاطر فروش نفت از سال ۲۰۰۰ به یورو بود.

پس از سلطه آمریکا به عراق، فروش نفت این کشور فوراً به دلار بازگشت.

 

قذافی می خواست «ارز آفریقایی» با پشتوانه طلا، تحت نام «دینار طلا» را به جای دلار برای تجارت با نفت پایه گذاری کند. ایميل لو رفته «هيلارى کلینتون» گواه زنده ای است که آمریکا به همین دلیل از طریق ناتو و اعضای آن به ویژه فرانسه، لیبی را در ۲۰۱۱ شخم زد، قذافی را با خنجر به قتل  رساند و کشور را به بازار علنی برده مبدل کرد.

 

حال نوبت به ما دورو رئیس جمهور قانونی و منتخب مردم ونزوئلا رسیده است. آنها با حمله و تجاوز نظامی به ونزوئلا که دارای 5 برابر نفت عراق و لیبی با هم است، قصد دارند پشتوانه جدیدی برای دلار به کف آورند. مادورو باید به زندان افتد چون او نفت را به یوان می فروخت، تقاضای عضویت در بریکس داده بود، با چین، روسیه، ایران، کوبا، نیکاراگوئه و ... شریک تجاری است..

ونزوئلا نفت را نه تنها با یوان، بلکه با یورو و هر ارز دیگری معامله می کرد. آنها برای دور زدن سوئیفت مستقیم با چین مبادلات تجاری و ارزی ایجاد کردند.

این کشور غنی می توانست ده ها سال بدون دلار اقتصاد خود را بر پا نگاه دارد. و این خاری بود در چشم امپریالیسم آمریکا که سیستم مالی اش به پترودلار وابسته است.

«ریکاردو» خبرنگار اماراتی معتقد است که «پیترودلار برای هژمونی آمریکا مهمتر از ناوهای هواپیمابر است.» لذا صدام که نفت را به یورو می فروخت، قذافی که با ارز آفریقایی -دنیار طلا- معامله می کرد، و مادورو که با هر ارزی غیر از دلار معامله می کرد، باید سرنگون شوند تا دلار نجات یابد! و اکنون کاندیداهای بعدی، ایران، گرینلند، و ... هستند و این رشته سر دراز دارد.

امپریالیسم جنایتکار و غارتگر امریکا برای تصاحب نفت دلیل دیگری هم دارد که «استیون میلر» مشاور امنیت داخلی آمریکا حدود یک ماه پیش آن را علنی ساخت: «عرق نبوغ و زحمت آمریکایی ها صنعت نفت ونزوئلا را ایجاد كرد. مصادره استبدادی آن بزرگترین دزدی ثبت شده از ثروت و اموال آمریکا بوده است.»!

به این ترتیب هر منبعی که در جهان توسط کشورهای مستقل ملی شده است (از جمله نفت ایران توسط دکتر مصدق) دزدی به حساب می آید!!

به کوری چشم امپریالیسم آمریکا جنوب جهانی در حال رشد است و پترودلار در حال مرگ. روسیه از زمان جنگ اوکراین نفت را به روبل می فروشد، اعضای بریکس و شانگهای نیز با روبل، یوان، یورو و ... معامله می کنند. خلق نیکاراگوئه نیز زنده است و برای حفظ استقلال ملی و کرامت و آزادی خود دست از مبارزه علیه امپریالیسم آمریکا نشسته است. همانگونه که در بالا اشاره رفت حتی عربستان این نوکر دیرینه آمریکا امروز به بریکس پیوسته و آماده معامله با یوان است. بریکس و در راسش چین و روسیه دلار و «سوئیفت» را دور می زنند.

پروژه (ام بریج) (یک ابتکار بین المللی که توسط بانک تسویه حسابهای بین المللی (بی آی اس) و چند بانک مرکزی مانند چین، تایلند، امارات و هنگ کنگ برای ایجاد یک پلتفرم پرداخت فرامرزی طراحی شده است) به بانک های مرکزی اجازه می دهد معاملات را به ارزهای محلی تسویه کنند. این آن روندی است که تجاوزاتی نظیر حمله به ونزوئلا باید آن را متوقف کند نه «توقف تروریسم مواد مخدر» که قاچاقچیان ونزوئلایی تنها ۱ درصد از کوکائین آمریکا را تامین می کنند. در واقع تجاوز به ونزوئلا اخطار به سازمان های بریکس، شانگهای، اوراسیا و یا هر کشوری که با دلار سالاری مقابله کند میباشد. پیام امپریالیسم آمریکا اینست: اگر دلار را به چالش بکشی با بمباران های ما طرفی!!

بدیده ما چنین رفتار خشن و زورگویا نه ای بدون تردید روند دلارستیزی را تشدید خواهد کرد و نه کُند.

به دیده ما عراق، لیبی و ونزوئلا آخرین تلاش های امپریالیسم آمریکا است. در جهانی که بریکس در آینده نه چندان دور نیمی از اقتصاد جهان را در اختیار دارد و بیش از نیمی از جمعیت جهان را در برمی گیرد. دیگر نمی توان با بمب وآدم ربایی به سلطه و غارت و دزدی ادامه داد. امروز جنوب جهانی به این اجماع رسیده است که سلطه دلار باید به پایان برسد، استقلال ملی، تمامیت ارضی و استقلال اقتصادی باید حفظ شود. دیگرنمی توان پترودلار را با خشونت به بیش از نیمی از جهان، که مسیر دیگری را برگزیده است به زور  بمب حقنه کرد.

دلار ثابت کرده است که کاغذ پاره ای بی پشتوانه بیش نیست. اینکه دولت امپریالیستی و نئوفاشیستی ترامپ « شمشیر را از روبسته است» نشانه آن است که دلار دیگه نمی تواند بر اساس پشتوانه  و قدرت خود در عرصه جهانی رقابت کند. زمانی که در منگنه بحران قرار می گیری و مجبور می شوی با  بمباران  و آدم ربایی خود را از آن برهانی، به این معنی است که در شرف مرگ هستی! ونزوئلا  آغاز تهاجم نیست، بلکه ته خط است

اکنون «دلسی رودریگز» به موجب قانون و تصمیم دیوان عالی ونزوئلا با یادکردن سوگند، رئیس جمهور وقت این کشور شد.

معترضان در خیابان های کاراکاس و دیگر شهرها فریاد می زنند که مادورو به صورت دموکراتیک انتخاب شده است و ما اجازه نخواهیم داد امپریالیسم آمریکا، دولتی  دست نشانده در ونزوئلا جایگزین دولت مادورو کند. آنها عهد می بندند که از حاکمیت ملی ونزوئلا دفاع کنند. به مادورو پیام داده اند که: «مقاومت کن! این مردم قیام خواهند کرد. ما آماده مبارزه هستیم.» «ما نمی خواهیم رئیس جمهور قانونی کشور گروگان باشد» «این نقض حاکمیت و نزوئلاست. او باید اینجا باشد و کارش را انجام دهد.» آنها در خیابان ها فریاد میزنند «اینجا هیچکس تسلیم نمی شود»! «ما خواهان بازگشت فوری مادورو هستیم» «ما اجازه نخواهیم داد دونالد ترامپ منابع ملی ما را تصاحب کند.» و با صدای رسا می گویند: «تا زمان آزادی رئیس جمهورمان ما دورو و همسرش، سیلیا فلورس، در خیابان ها می مانیم.تظاهرات مردم و نزوئلا در پشیبانی از مادورو و محکوم کردن امپریالیسم آمریکا قطع نمی شود.

 

***

 

اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و تاسیس اسرائیل(1)

اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پس از جنگ جهانی و ضربات هولناکی که به کادرهای حزب کمونیست شوروی که در صفوف نخست جبهه ضدفاشیستی می‌جنگیدند وارد شده بود، پس از آنکه با زمین سوخته‌ای روبرو شد که نازی‌ها در شوروی به جای گذارده بودند و 27 میلیون مردم شوروی را به قتل رسانده بودند، پس از اینکه پایان دسیسه امپریالیست‌ها در تجاوز نازی‌ها به شوروی به مفهوم دست کشیدن از توطئه علیه اتحاد شوروی نبود و ارتش‌های متفقین و به ویژه آمریکا هر لحظه حاضر بودند با بسیج مجدد نازی‌ها آنها را بر ضد اتحاد شوروی به کار بگیرند تا برنامه شکست خورده و ناتمام خود را با موفیت به پایان برسانند، باید ساختمان سوسیالیسم را تکمیل می‌کرد. شوروی سوسیالیستی باید یک سیاست خارجی مدبرانه را اتخاذ می‌‌کرد که با تکیه احساس تنفر انسان‌ها نسبت به جنگ امپریالیستی و عذاب وجدان‌ها از آن همه جنایات تکان دهنده سرمایه‌داران، کنسرن‌ها و کارتل‌ها و ممالک امپریالیستی راه پیشگیری از جنگ مجدد را هموار سازد و خطر تجاوز به شوروی را به حداقل برساند. اتحاد جماهیر شوروی پس از جنگ، سیاست صلح را اتخاذ کرد. کمونیست‌ها در تمام جهان برای حفظ صلح که بسیج مردم برای ممانعت از تجاوز به شوروی بود سازمان یافتند و جنبش عظیمی برای جلوگیری از جنگ فراهم آمد. این سیاست از طرف شوروی در اروپای شرقی و میانه اجراء شد. آنها با پذیرش بی‌طرفی اتریش خاک اتریش را ترک کردند. پیشنهاد دادند که آلمان متحد و بی‌طرف به وجود آید که مورد طرد آمریکا و انگلیس و فرانسه قرار گرفت. انگلیس‌ها خواهان آن بودند که باید آلمان را از کشور صنعتی به کشاورزی بدل کرد. تنها مخالفت استالین از این فاجعه جلوگرفت. امپریالیست‌ها از همان بدو کار در امر پیشنهادات صلح آمیز شوروی‌ها اخلال می‌کردند و در تلاش بودند تا با استخوان لای زخم گذاردن همیشه  امکان فشار به شوروی و خطر حمله به آن را زنده نگاه دارند. جنگ گرم به جنگ سرد بدل شد. کمونیست‌ها با سیاست صلح خویش دست امپریالیست‌ها را در همه جهان باز کردند و فرصت تنفس به شوروی‌ها دادند تا به ترمیم خرابی‌ها بپردازند. حزب کمونیست آلمان در اسنادی که در این زمینه منتشر کرده است از جمله به مسئله به رسمیت شناختن اسرائیل توسط رفقای شوروی می‌پردازد. چون از این حربه ضدکمونیست‌ها همیشه برای تحریک احساسات ضدشوروی استفاده می‌کردند و می‌کنند حزب کار ایران (توفان) لازم دید در این زمینه به اسناد رفقای آلمانی منتشره در سال 1979 رجوع کند:

پاره‌ای خوانندگان که در مورد مسایل سیاسی مطلعند شاید اکنون بپرسند: "خوب. آنچه شما می‌نویسید برایمان روشن است، خط‌مشی‌ای از میان انبانی از دروغ  برایمان روشن می‌شود که سیاست خارجی اتحاد جماهیر شوروی را تعیین کرد".

لیکن ممکن است شماری از افراد بپرسند، این چگونه است که اتحاد شوروی موافق تاسیس اسرائیل بود؟

امروز انسان‌های زیادی برخلاف شاید 25 سال پیش (از هنگام انتشار این کتاب- توفان) می‌بینند که اسرائیل یک دولت متجاوز ونسل کش است که همسایگان خود را بمباران می‌کند، اعراب در داخل کشور را مورد تعقیب قرار می‌دهد، کاملا با آمریکا همکاری می‌کند. شوروی چگونه می‌تواند تاسیس یک چنین دولتی را به حساب مردم فلسطین تائید کند؟

به عنوان آخرین مطلب در سیاست خارجی اتحاد شوروی در تحت رهبری استالین به مسئله اسرائیل توجه کنیم.

ما خواهیم دید که در آنجا نیز همان خط‌مشی سیاسی که در اروپای میانه و شرقی و مثلا در آلمان یعنی مبارزه برای صلح و استقلال و همکاری وجود داشت بروز می‌کند.

در وهله اول این استدلال را که بلشویک‌ها می‌خواستند از شر یهودیان خلاص شوند می‌توان به استناد ارقام بی‌اعتبار کرد.

از 2562000 یهودی فراری در سال‌های 1943-1935 تنها 1930000 یا 3/75 درصد شهروندان یهودی اتحاد جماهیر شوروی زندگی نوینی یافتند. اتحاد جماهیر شوروی هیچگاه مهاجرت شهروندان یهودی اتحاد شوروی را به سایر مناطق جهان تشویق نکرد حتی به فلسطین (البته در دوران روی کار آمدن رویزیونیست‌ها در شوروی وضع بکلی فرق کرد. شوروی رویزیونیستی به یکی از وارد کنندگان صهیونیست‌های یهودی از روسیه به اسرائیل شد که پایه‌های احزاب فاشیستی اسرائیل را تشکیل می‌دهند- توفان). شوروی تنها دولت مقتدر بود که در نیمه دوم سال‌های 40 زمانی که مسئله خاور نزدیک بحرانی شد، به هیچکدام از طرفین درگیر اسلحه تحویل نداد.

این واقعیات موضع مستقل و نه موضعی که ناشی از علائق سودجویانه باشد را در مسئله برخورد به اسرائیل به اثبات می‌رساند.

وضعیت آنروز فلسطین چگونه بود؟

این وضعیت قبل از هر چیز از تسلط استعماری بریتانیای کبیر که از طرف جامعه ملل در سال 1923 قیمومیت فلسطین را دریافت کرده بود، حکایت می‌کرد.

پیرامون وضعیت عمومی خاور نزدیک بعد از کنفرانس صلح 1919:

کنفرانس صلح سال 1919 به هر حال پادمان ورسای و پیمان راجع به جامعه ملل- با یاوه‌گوئی‌های خوش آهنگ در مورد تعهدات ملل پیشرفته در قبال ملل کمتر پیشرفته، و همچنین مجددا در مورد حق خود تعیینی سرنوشت، لیکن بدون تعیین موازینی در مورد وضعیت خاور نزدیک را به وجود آورد. آنجا ارتش‌های اشغالگر که در آخر جنگ همچنان در مناطق تحت اشغالشان باقی ماندند. بریتانیائی‌ها در مصر، فلسطین، سوریه و بین النهرین (مزوپوتانین)، اعراب تحت رهبری فیصل در حجاز با کنترل مرکز عربستان و تا دمشق.

پس از مدت کوتاهی بریتانیا و فرانسه نقشه سیاسی منطقه را چنان برهم زدند که تنش ها و انفجارات آتی حتی بدون مسئله فلسطین اجتناب ناپزیر می‌بود.

در پایان سال 1919 بریتانیا بیروت و سواحل لبنان را به سپاهیان فرانسه واگذار کرد و قیمومیت سوریه در اختیار ژنرال فرانسوی گوار قرار گرفت.

وضعیت جدید به اعراب نشان داد که متفقین دقیقا پادمان سایکس- پیکو را که وجود آنرا بدون وقفه در مقابل حسین و پسرش فیصل با پرگوئی تکذیب می‌کردند، اکنون به اجراء گذارده‌اند. (پادمان سایکس- پیکو مورخ 16 ماه مه 1916 یک توافقنامه سری میان دول بریتانیای بزرگ و فرانسه بود که در آن مناطق نفوذ در منطقه خاورمیانه و نزدیک میان فرانسه و بریتانیا پس از جنگ جهانی اول تعیین شده بود. این پیمان در نوامبر 1915 میان دیپلمات فرانسوی فرانسیس ژرژ پیکو و دیپلمات انگلیسی مارک سایکس توافق شده بود. بر اساس این قرار داد بریتانیا تسلط بر اردن امروزی، عراق و مناطق پیرامون حایفا را کسب کرد. فرانسه می‌باید تسلط بر جنوب شرقی ترکیه، شمال عراق، سوریه و لبنان را به دست آورد. هرکدام از این دول حق داشتند در داخل مناطق نفوذ خود حد و مرزهای ممالک مورد نظر خود را تعییین کنند. منطقه‌ای که به نام فلسطین نامیده شد باید تحت اداره بین‌المللی قرار می‌گرفت- توفان).

اعراب دست به شورش برداشتند در اورشلیم (بیت المقدس) و جافا ناآرامی‌های یهودی‌ستیزانه آغاز شد.

کنگره ملی اعراب در دمشق فیصل را به عنوان پادشاه سوریه و برادرش عبداﷲ را به پادشاهی عراق برگزید.

بریتانیا و فرانسه علیرغم تغییرات جزئی، به سیاست برنامه‌ریزی شده خود ادامه دادند. پس از توافق در سان رمو در ماه اوت 1920 ترکیه امضای خود را زیر پادمانی نهاد که بر اساس آن سوریه، بین‌النهرین، عربستان و مصر از قیمومیت دولت عثمانی خارج شدند.

تمامی این توافقات (با تغییرات جزئی) مجددا در سال 1923 یکبار دیگر در لوزان تائید گردید.

بریتانیا قیمومیت مصر و کنترل عراق را که از مناطق بغداد، بصره و موصل تشکیل می‌شد، در دست گرفت.

فرانسه کنترل سوریه (که تا سپتامبر 1920 لبنان را نیز شامل می‌شد) به دست گرفت. دست فرانسه برای درهم شکستن پادشاهی فیصل باز گذاشته شد. در ماه مارس 1921 وزیر مستعمرات بریتانیا- وینستون چرچیل- کوشید دل یار قدیمی خریدار اسلحه‌اش فیصل را که کلاهی بزرگ توسط فرانسوی‌ها سرش رفته بود، دوباره به دست آورد. چرچیل فیصل را در بغداد پادشاه عراق نمود. مشکل اینجا بود که کنگره ملی عراق عبداﷲ را به این سمت برگزیده بود و حال می‌بایست برای وی اریکه‌ای یافت. بریتانیا در فلسطین از قسمت شرق رود اردن کشور اردن را بر پا ساخت و عبداﷲ را به پادشاهی کشور جدیدالتاسیس برگزید و سرانجام در سپتامبر سال 1923 پادمان کفالت فلسطین به اجراء گذارده شد. ( G. v. Paczensky, Faustrecht am Jordan? S. 54f., Tübingen 1978).

از همین واقعیات مختصر می‌توان دید که قدرت‌های بزرگ استعمارگر امپریالیستی دست به چه بازی کثیفی زدند. آنها چگونه حکومت‌ها و پادشاهی­های جدید به قدرت رسانیده و از قدرت انداختند و بدون توجه به مصالح قدرت‌های درگیر بذر نفاق را برای تنش­های آتی در منطقه کاشتند.

با افزایش کمّی یهودیان در فلسطین این تنش اینک در منطقه تشدید شد و در این میان نقش گروه‌های صهیونیستی نباید فراموش شود. همان گروه‌هائی که از آغاز قرن بیست برای تشکیل اسرائیل بزرگ به بهای نابودی اعراب آن مناطق، می‌جنگیدند. آنها از همان زمان بر آن بودند که اسرائیل بزرگ باید در فلسطین پا بگیرد.

قدرت استعماری بریتانیا در بیانیه بالفور در سال 1917 حق تشکیل یک دولت یهودی را به رسمیت شناخته بود. برای آنها در این زمان جنبش صهیونیستی که مترصد ایجاد "دولتی در دولت" بود یک گروه کمکی مناسب در مبارزه با تلاش‌های ضداستعماری اعراب محسوب می‌شد.

این سیاست سپس با حفظ قیمومیت ادامه یافت.

"قیمومیت متن بیانیه بالفور را به مقدمه قرارداد اضافه می‌کند، در بند 2 قرارداد مسئولیت ایجاد آن چنان شرایط سیاسی، اداری و اقتصادی در کشور که منجر به تامین وطن ملی صهیونیستی شود به بریتانیای کبیر واگذار شد. در بند 4 پیش‌بینی شد که یک "آژانس یهودی" به منزله هیات دولتی به رسمیت شناخته می‌شد که وظیفه آن را داشت مشورت و همکاری با سرپرستی فلسطین در موارد اقتصادی، اجتماعی و سایر مسایل که به استقرار وطن یهودی مربوط می‌شود به انجام برساند. و در بند 11 به سرپرستی این وظیفه داده شد که با آژانس یهودی همکاری کند تا کلیه امور دولتی، خدماتی و پیش‌گیری بر اساس عادلانه و مبانی مساوی به انجام برسانند و به عمل در آورند و برای این که هر منبع کمکی طبیعی کشور را مورد بهره‌برداری قرار دهند.

قیمومیت اصولی را که در بند 22 پادمان جامعه ملل آمده بود یعنی این که فلسطین نظیر لبنان، سوریه و عراق دارای این حق هستند که موقتا به عنوان دول مستقل شناخته شوند، مورد توجه قرار نداد. این امر شامل مشاوره اداری و همکاری یک دولت سرپرست بود تا زمانی که آنها بتوانند بر روی پای خود بایستند. همچنین قیمومیت به همان گونه به وعده‌هائی که متفقین پیش‌تر به اعراب در زمینه حمایت از استقلال آنها داده بودند و یا حتی تبصره امنیتی بیانیه بریتانیا در سال 1922 (در خاطرات چرچیل) عمل نکرد. (Sami Hadawi, Brennpunkt Plästina, S. 28, Rastatt . 1970)

باین ترتیب در فلسطین سه نیرو عمل می‌کردند. استعمارگران بریتانیائی، آژانس یهود و فلسطینی‌ها.

مهاجرت یهودیان به فلسطین و نقش آنها در آنجا به صورت زیر تحول یافت:

با به اجراء گذاردن قیمومیت مرزهای کشور مورد سرپرستی یعنی فلسطین به صورت کامل یک منطقه کشوری به مساحت 26322 کیلومتر مربع تعیین شد. به آن مساحت آبی داخل کشوری به مقدار 704 کیلومتر مربع با دریاچه الحوله Huleh  (13 کیلومتر مربع) تیبریاس (طبریه Tiberias و یا دریاچه جنزارت Genezareth) (161 کیلومتر مربع) و نصف بحر المیت (دریای مرده) (1049 کیلومتر مربع) با کل مساحت بالغ بر 27026 کیلومتر مربع، اضافه شد.

زمانی که متفقین در سال 1918 کشور را اشغال کردند، فلسطین 700000 نفر جمعیت داشت 644000 نفر عرب (574000 مسلم و 70000 مسیحی) و 56000 یهودی.

در سال 1922 یک سرشماری انجام شد و نشان داد که کل جمعیت 757182 بالغ بر  (590000 مسلم، 83794 یهودی، 73014 مسیحی و 9474 سایرین) می‌باشند.

در سال 1931 سرشماری دومی انجام شد که نشان داد که جمعیت در مجموع بالغ بر 1035821 افزایش یافته (759712 مسلم، 174610 یهودی، 91398 مسیحی و 10101 سایرین).

در سال 1944 دولت فلسطین کل اهالی را 1764000 تخمین زد (1179000 عرب، 554000 یهودی و 32000 سایرین).

در نیمه ماه مه 1948 کل اهالی عرب و یهودی بر اساس همان سبک تخمین قبلی توسط حکومت فلسطین به 2065000 نفر رسید (1415000 عرب و 650000 یهودی).

پس از آن سهم یهودیان نسبت به کل جمعیت از 8 در صد در سال 1918 به 12 درصد در سال 1922، تقریبا 17 درصد در سال 1931، 31 درصد در سال 1944 و در نیمه مه 1948 افزایش یافت. رشد سریع این افزایش جمعیت یهودی تکان دهنده‌تر است چنانچه این واقعیت در نظر گرفته شود که ضریب خالص رشد طبیعی اعراب فلسطین تقریبا 50 در صد بالاتر از یهودیان فلسطینی قرار داشت (2/3 در صد به نسبت 2/2 در صد). مهاجرت عظیم دلیل رشد سریع سهم یهودی‌ها نسبت به کل جمعیت بود.

در سال 1918 یهودی‌ها تقریبا دو درصد (65764 هکتار) از کل مساحت کشاورزی (263231 هکتار) را در اختیار داشتند.

در طی سی سال بعدی یهودیان زمین‌های جدیدی خریدند و کل مالکیت خویش بر زمین را تا آخر دوران قیمومیت در ماه مه 1948 به 143853 هکتار یا 5 درصد کل زمین‌ها رساندند. معذالک دولت فلسطین در سال 1946 تخمین زد که یهودیان 15 درصد اراضی آباد فلسطین را صاحبند. Sami Hadawi, Brennpunkt Plästina, S. 28, Rastatt 1970.) )

برای نقطه ضعف جنبش فلسطین که در چهل سال اخیر معلوم گردید و خیلی کمتر از یهودی‌ها سازمان یافته بودند قبل از هر چیز دو عامل قطعی وجود دارد. یکی از آنها خریدهای اراضی توسط یهودیان که قبلا به آن اشاره شد. با وجود اینکه در میان توده وسیع اعراب یک جنبش نسبتا وسیع ضدفروش اراضی وجود داشت ولی یهودیان توانستند و به ویژه طبیعتا محافل ثروتمند و صهیونیست مقادیر عظیمی اراضی بخرند.[1]

آنها این اراضی را از سران قبایلی می‌خریدند که در فلسطین تسلط داشتند. این طوایف حسینی‌ها Husseinis، نحاشیبی‌ها Nahashibis، حدیدها Hadis و دجانیزها Dajanis قبلا در دوران امپراتوری عثمانی از موقعیت برتر برخوردار بودند و حال از فروش زمین‌ها سود می‌بردند. به علت مرتجع بودنشان با دولت امپراتوری عثمانی همدستی می‌کردند و حال نیز آماده بودند با امپریالیست‌ها و حتی صهیونیست‌ها همکاری کنند به جای اینکه از جنبش ملی رهائیبخش عربی- فلسطینی توده‌های مردم حمایت کنند.

دلیل دوم ترور خونین خشونت‌آمیز استعمارگران بریتانیائی بعد از اعتصاب عمومی فلسطینی‌ها در سال 1936 بود. در عرض سه سال ده‌ها هزار فعالین فلسطینی به قتل رسیدند و هزاران نفر ربوده شدند.

این سرکوب نقش قبایل فئودال، افندی‌ها را به مراتب تقویت کرد که کلیه احزاب فلسطینی و همچنین شورای عالی اعراب را که در سال 1942 تازه تاسیس شده بود تحت کنترل در آورند.

بر عکس در این سال‌ها جنبش صهیونیستی از همه امکانات استفاده کرد تا مواضعش را تقویت کند. به این نحو توانستند از اعتصاب عمومی سال 1936 سود ببرند تا شرکت‌های اقتصادی خودشان را با قدرت جا بیندازند.

این وضعیت عمومی بود که مبتنی بر آن بریتانیای کبیر در بهار سال 1947 به خاطر مناطق تحت قیمومیت به سازمان ملل مراجعه کرد. زیرا اکنون اقلیت یهودی نیز بر ضد تسلط استعمارگران برخاسته بود. اکنون همه ضد بریتانیای کبیر بودند که دست به دامان سازمان ملل شده بود.

در 2 آوریل 1947 بریتانیای کبیر به منزله کشور قیم از دبیرکل سازمان ملل متحد در خواست کرد مسئله فلسطین را در دستور کار نشست رسمی بعدی مجمع عمومی قرار دهد. و در 21 و 22 آوریل 1947 مصر، عراق، سوریه، لبنان و عربستان سعودی از دبیرکل درخواست کردند که موضوع پایان قیمومیت فلسطین و اعلام استقلال آن را نیز در دستور کار سازمان ملل قرار دهد.

مجمع عمومی یک کمیته ویژه را (  ) موظف کرد به فلسطین برود و به پژوهش مبادرت ورزد. گزارشی که این کمیته در 31 اوت 1947 ارائه داد از دو نقشه تشکیل می‌شد. نقشه اکثریت تقسیم بر اساس اتحادیه اقتصادی و یک نقشه اقلیت ایجاد یک اتحادیه دول.

قطعنامه تقسیم 

قطعنامه تقسیم به عنوان توصیه فلسطین را به 6 قسمت اصلی تقسیم می‌کرد. سه قسمت آن (56 درصد کل منطقه) برای یک دولت صهیونیستی رزرو شد. سه بخش دیگر همراه با یافا (43 درصد) که در محاصره سایر مناطق غریبه بود برای یک دولت عربی. اورشلیم (بیت المقدس) و حوالیش (65 در صد) می‌بایست به صورت یک منطقه بین‌المللی تحت نظر سازمان ملل بشود.

دولت صهیونیستی طبیعتا شامل تمام مناطقی می‌شد که در مالکیت یهودیان و یا مورد سکونت یهودیان بود. معذالک به آنها سرزمین‌های وسیعی که مورد توجه صیهونیست‌ها بود افزودند که کاملا در مالکیت اعراب بود و یا محل سکونت اعراب محسوب می‌شد. مثلا فلسطین جنوبی (نجف) که نصف سرزمین فلسطین را در برمی‌گیرد و در آن تنها 2/1 درصد مالکیت یهودی وجود داشت در اختیار مناطق مورد نظر دولت صهیونیستی قرار گرفت.

از جانب دیگر باید دولت عربی حداقل تعداد ممکن یهودی و حداقل ممکن مناطق یهودی‌نشین را شامل شود. جمعیت دولت صهیونیستی باید شامل498000 یهودی و 497000 عرب باشد، جمعیت دولت عرب برعکس باید شامل 725000 عرب و تنها 10000 یهودی بشود. باقیمانده اعراب و یهودیان باید در منطقه بین‌المللی اورشلیم (بیت المقدس) زندگی کنند.  (ادامه دارد)

نقشه تقسیم فلسطین بر اساس مصوبه سازمان ملل متحد (11)181 مورخ 29 نوامبر 1947

کشور یهودی

کشور عربی

منطقه شهری اورشلیم (بیت المقدس)


[2]  - دشمنان فلسطینی‌ها برای توجیه اشغال سرزمین فلسطین به فروش اراضی تکیه می‌کنند تا چنین جلوه دهند که توگوئی صهیونیست‌ها در جائی زندگی می‌کنند که صاحب آن هستند و پاره‌ای فلسطینی‌ها با فروش زمین خود این حق خویش را برای ادامه زندگی در سرزمین فلسطین به یهودیان تفویض کرده‌اند. نخست این که اکثریت مردم فلسطین زمینی نداشتند که آن را به صهیونیست‌ها بفروشند و به این جهت مالک سرزمین ابا اجادی خویش باقی می‌مانند. دوم این که مگر فروش زمین حق حاکمیت ملی کشورها را نقض می‍‌کند؟ ایرانی‌های مهاجر و یا غنی توانسته‌اند در غرب سرمایه‌گذاری کرده و مابمک بخرند. در ترکیه بخش مهمی از خانه‌ها متعلق به ایرانیان است ولی هیچ کدام از این اقدامات حق تصاحب کشور مربوطه را به ایرانی‌ها نمی‌دهد. هم ترکیه کشور مستقل و حاکم بر سرنوشت خویش است و هم اروپا، استرالیا، کانادا و آمریکا. برعکس هر کدام از این کشورها اراده کنند می‌توانند از اتباع سایر کشورها سلب مالکیت کرده اموال آنها را تصاحب کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

دست امپریالیسم جنایتکارآمریکا ورژیم صهیونیبستی اسرائیل از ایران کوتاه باد!

 

 

 



[1]  - دشمنان فلسطینی‌ها برای توجیه اشغال سرزمین فلسطین به فروش اراضی تکیه می‌کنند تا چنین جلوه دهند که توگوئی صهیونیست‌ها در جائی زندگی می‌کنند که صاحب آن هستند و پاره‌ای فلسطینی‌ها با فروش زمین خود این حق خویش را برای ادامه زندگی در سرزمین فلسطین به یهودیان تفویض کرده‌اند. نخست این که اکثریت مردم فلسطین زمینی نداشتند که آن را به صهیونیست‌ها بفروشند و به این جهت مالک سرزمین ابا اجادی خویش باقی می‌مانند. دوم این که مگر فروش زمین حق حاکمیت ملی کشورها را نقض می‍‌کند؟ ایرانی‌های مهاجر و یا غنی توانسته‌اند در غرب سرمایه‌گذاری کرده و مابمک بخرند. در ترکیه بخش مهمی از خانه‌ها متعلق به ایرانیان است ولی هیچ کدام از این اقدامات حق تصاحب کشور مربوطه را به ایرانی‌ها نمی‌دهد. هم ترکیه کشور مستقل و حاکم بر سرنوشت خویش است و هم اروپا، استرالیا، کانادا و آمریکا. برعکس هر کدام از این کشورها اراده کنند می‌توانند از اتباع سایر کشورها سلب مالکیت کرده اموال آنها را تصاحب کنند