۱۶ خرداد ۱۴۰۵

مقالات توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره ۳۱۴ اردیبهشت ماه۱۴۰۵

 مقالات توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره ۳۱۴ اردیبهشت ماه۱۴۰۵

را ملاحظه فرمائید

www.toufan.org

https://telegram.me/totoufan

***

تحلیلی پیرامون اوضاع کنونی و دورنمای تقابل امپریالیستی صهیونیستی با ایران

در پی حملات هماهنگ امپریالیسم آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه، که به تخریب بخشی از زیرساخت‌های نظامی و هسته‌ای ایران و کشته شدن شمار قابل توجهی از هموطنانمان انجامید، مرحله‌ای تازه از تقابل در غرب آسیا گشوده شد؛ مرحله‌ای که باید آن را به‌ مثابه لحظه‌ متراکم از تضادهای ساختاری در نظام جهانی سرمایه‌داری و بازآرایی توازن قوای منطقه‌ای و بین‌المللی فهمید. ما این جنگ را در بستر بحران هژمونی امپریالیسم امریکا و گذار از نظم تک‌قطبی به آرایش‌های پیچیده‌تر قدرتهای نوظهور در یک جهان چندقطبی تحلیل می‌کنیم.

امپریالیسم امریکا، به‌عنوان مرکز ثقل سرمایه‌داری جهانی، در دهه‌های اخیر با فرسایش تدریجی توان مداخله‌گری خود، با افزایش هزینه‌های نظامی، با شکست انقلابات رنگی و طرح‌های تغییر رژیم‌ها و با ظهور قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی جدید مواجه شده است. در چنین وضعیتی، مداخله نظامی علیه ایران را باید تلاشی برای بازسازی اقتدار هژمونیک و بازتعریف موقعیت راهبردی این کشور در زنجیره انباشت جهانی سرمایه امپریالیستی دانست. در این چارچوب، اسرائیل به‌عنوان بازوی پیشروی این ساختار، در قالب دکترین «جنگ چندجبهه‌ای»، می‌کوشد با گسترش دامنه درگیری‌ها به ایران، لبنان، سوریه، عراق و یمن، توازن منطقه‌ای را به نفع محور امپریالیسم امریکا و صهیونیسم بازآرایی کند. با این حال، شواهد میدانی نشان می‌دهد که این طرح با محدودیت‌های جدی روبه‌رو شده است. در پی جنگ تحمیلی دوازده روزه و در همین جنگ کنونی که نردیک به پنجاه روز از آن میگذرد، نه ساختار سیاسی ایران فروپاشید، نه جامعه به سمت سناریوهای مورد انتظار طراحان جنگ حرکت کرد، و نه اهداف نظامی اعلام‌شده به‌طور کامل محقق شده‌اند. این وضعیت نشان‌دهنده ورود جنگ به مرحله‌ای فرسایشی است که در آن هزینه‌های تداوم جنگبویژه برای امربکا و اسرائیل - به‌تدریج بر دستاوردهای احتمالی آن پیشی می‌گیرد. عدم تحقق اهداف جنگ در واقع بازتاب گره پیچیده‌‌تر در توازن قوا و محدودیت‌های اعمال قدرت در شرایط کنونی نظام بین‌الملل است. که ما در سه سطح به آن می‌پردازیم:

 یکم در سطح ساختاری؛

عدم فروپاشی نظام سیاسی ایران نشان می‌دهد که برخلاف برخی مفروضات غیرعلمی، سطحی و ساده‌انگارانه در راهبردهای مداخله‌گرایانه، فشار و تجاوز خارجی به‌طور خودکار به فروپاشی ساختار قدرت منجر نمی‌شود. یکی از کانون‌های اصلی این خطای محاسباتی به نوع برداشتی بازمی‌گردد که در بخشی از محافل اتاق فکر آمریکا و اسرائیل درباره ماهیت قدرت سیاسی در ایران وجود داشته است. در این برداشت، فرض بر آن بود که ساختار سیاسی ایران به‌شدت شخص‌محور است و در نتیجه، با حذف فیزیکی رأس هرم قدرت یا مجموعه‌ای از چهره‌های کلیدی، کل سیستم در مدت کوتاهی دچار فروپاشی درونی خواهد شد. بر همین مبنا، راهبردی شکل گرفت که ترکیبی از ترور رهبران و مقامات عالیرتبه ارتش و سپاه و بمباران و تخریب مراکز کلیدی را دنبال می‌کرد؛ با این انتظار که پس از ایجاد خلأ در رأس قدرت، شکاف‌های داخلی فعال شده و نظام در برابر فشار خارجی به‌سرعت به سمت تسلیم بی‌قیدوشرط سوق داده شود. اما تحولات میدانی نشان داد که این برآورد با واقعیت‌های ساختار قدرت در ایران انطباق نداشت. ساختار جمهوری اسلامی، صرف‌نظر از نقدهای وارد بر آن، صرفاً متکی به یک فرد یا حلقه محدود نیست، بلکه بر شبکه‌ای از نهادهای سیاسی، امنیتی و اداری استوار است که کارکردهای متداخل و تا حدی موازی دارند. همین چندلایگی نهادی باعث می‌شود که تمرکز کامل قدرت در یک نقطه شکل نگیرد و در نتیجه، حذف یا تضعیف بخشی از رأس هرم الزاماً به فروپاشی کل ساختار منجر نشود. به بیان دیگر، آنچه در اینجا رخ داد، ناتوانی در درک تاب‌آوری نهادهای قدرت بود: ساختاری که به‌واسطه توزیع نسبی قدرت، وجود مراکز تصمیم‌گیری متعدد و سازوکارهای جایگزینی، قادر است در برابر شوک‌های شدید - از جمله حذف عناصر و شخصیت‌های کلیدی - دوام بیاورد. این همان جایی است که خطای برآورد به خطای راهبردی تبدیل شد؛ زیرا برنامه‌ریزی بر مبنای فروپاشی سریع، وقتی با واقعیت پایداری ساختار مواجه شد، کل منطق عملیات را دچار اختلال کرد. در نتیجه، نه فروپاشی مورد انتظار رخ داد، نه سناریوی تسلیم سریع تحقق یافت، و نه شکاف‌های داخلی به آن شکلی که طراحان جنگ تصور می‌کردند فعال شد. این امر نشان داد که تحلیل‌های مبتنی بر ساده‌سازی ساختار پیچیده قدرت در ایران آن هم با نهادهای چندلایه و تجربه تاریخی مواجهه با بحرانهای متعدد در ۵ دهه اخیر، می‌تواند به خطاهای پرهزینه در سطح راهبردی بینجامد.

 دوم در سطح اجتماعی؛

عدم حرکت جامعه ایران به سمت سناریوهای مورد انتظار طراحان جنگ، نشانه‌ای از عدم فهم پیچیدگی رابطه میان نارضایتی داخلی و مداخله خارجی است. در تحلیل‌های غیر علمی، سطحی و ساده‌انگارانه، فرض بر این بود که تجاوز نظامی می‌تواند به‌طور خودکار به بسیج اجتماعی علیه نظام منجر شود. اما در عمل همانطور که میبینیم و تجربه تاریخی نیز نشان داده است، مداخله و تجاوز نظامی اغلب اثر معکوس دارد: بخش‌هایی از جامعه، حتی منتقدین و مخالفان در برابر تهدید خارجی به سمت نوعی مقاومت و همگرایی متمایل میشوند، یا دست‌کم از پیوستن به طرح‌های برهم‌زننده نظم موجود خودداری میکنند. باید توجه داشت که در هر جامعه‌ای، مجموعه‌ای از تضادها به‌طور هم‌زمان وجود دارند، اما این تضادها هم‌وزن نیستند؛ در هر مقطع تاریخی، یکی از آن‌ها به تضاد اصلی تبدیل می‌شود و سایر تضادها به‌عنوان تضادهای فرعی در نسبت با آن بازتعریف می‌گردند. این همان منطق دیالکتیکی «تقدم و تأخر تضادها»ست. در شرایط عادی، در یک جامعه سرمایه‌داری پیشرفته یا عقب نگهداشته شده، تضاد میان طبقات - به‌ویژه میان کار و سرمایه - می‌تواند نقش تعیین‌کننده داشته باشد. اما با وقوع یک تجاوز خارجی، یک تغییر کیفی در شرایط عینی رخ می‌دهد: «تضاد ملی» یا تضاد میان «کل جامعه» و «نیروی خارجی» به سطح غالب ارتقا می‌یابد. این تغییر نه ناشی از اراده ذهنی، بلکه محصول دگرگونی در شرایط مادی و تهدیدی است که موجودیت کل ساختار اجتماعی را هدف قرار می‌دهد. در اینجا، آنچه رخ می‌دهد «حذف» تضادهای داخلی نیست، بلکه «تعلیق نسبی» و «بازچینش سلسله‌مراتب» آن‌هاست. به بیان دقیق‌تر، تضادهای درونی همچنان وجود دارند، اما در سطح عمل اجتماعی و سیاسی به‌طور موقت به حاشیه رانده می‌شوند، زیرا بازتولید کل جامعه (در معنای مادی و سیاسی آن) در معرض تهدید قرار گرفته است. در چنین وضعی، حتی نیروهای منتقد یا معترض نیز در برابر یک انتخاب عینی قرار می‌گیرند: یا ورود هم‌زمان به دو جبهه - که می‌تواند به فروپاشی کلی منجر شود - یا اولویت دادن به دفع تهدید خارجی. جامعه یک کل به‌هم‌پیوسته است و هنگامی که این کل در معرض تهدید بیرونی قرار می‌گیرد، حفظ آن به شرط امکان هرگونه دگرگونی درونی تبدیل می‌شود. به بیان دیگر، مبارزه طبقاتی خود نیازمند بستری مادی و نهادی است؛ اگر این بستر در اثر جنگ و فروپاشی از میان برود، خودِ امکان مبارزه نیز از بین می‌رود. بنابراین، تقدم موقت تضاد خارجی بر تضاد داخلی پاسخی به ضرورت عینی حفظ شرایط امکان است. در این چارچوب، می‌توان فهمید که چرا جنگ تحمیلی محور امریکا اسرائیل الزاماً کاتالیزور براندازی نبود. برعکس، در بسیاری موارد و در نمونه مشخص ایران امروز جنگ به تقویت موقت انسجام درونی ‌انجامید، زیرا تضاد اصلی را جابه‌جا و اولویت‌ها را بازتعریف کرد. اما این وضعیت ماهیتی ایستا ندارد: اگر جنگ طولانی شود، هزینه‌های آن بر زندگی توده‌ها انباشته میگردد و شکاف‌های اجتماعی تعمیق میابند، همان تضادهای به‌تعویق‌افتاده می‌توانند با شدتی بیشتر بازگردند.

سوم در سطح راهبردی؛

عدم تحقق اهداف نظامی اعلام‌شده از سوی آمریکا شکاف میان «توان تخریب» و «توان تحمیل اراده سیاسی» را بوضوح نشان داد. این اهداف عبارت بودند از:

یکم: ضربه به برنامه هسته‌ای، توان موشکی و زیرساخت‌های نظامی. با وجود حملات گسترده، شواهد نشان می‌دهد این ظرفیت‌ها به‌طور کامل از بین نرفته‌اند و ایران همچنان توان بازدارندگی و قدرت واکنش خود را حفظ کرده است. استمرار کنترل میدانی بر نقاط حساس، خود نشانه‌ای از بقای این ظرفیت‌هاست.

دوم: بازپس‌گیری کنترل تنگه هرمز یا بی‌اثر کردن اهرم ژئوپولیتیکی ایران. یکی از اهداف کلیدی، تضمین آزادی تردد کشتیرانی به‌معنای خارج کردن این اهرم راهبردی از دست ایران بود. اما نه‌تنها این هدف محقق نشد، بلکه روند تحولات میدانی و مواضع رسمی نشان می‌دهد که ایران توانسته است کنترل عملیاتی خود را در حال حاضر بر تنگه هرمز، که ترامپ از آن به عنوان «تنگه ایران» نام برد، حفظ و تثبیت کند. در همین چارچوب، بر اساس گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های بین‌المللی و داخلی و نیز اظهارات مقامات رسمی، ایران اعلام کرده است که عبور کشتی‌های تجاری غیرمتخاصم از تنگه هرمز به‌صورت مشروط امکان‌پذیر است؛ به این معنا که تردد این کشتی‌ها منوط به هماهنگی قبلی با مراجع ذی‌ربط و اخذ مجوز از نیروهای مسلح کشور بوده و در برخی موارد با پرداخت عوارض همراه است. این رویکرد نشان می‌دهد که تنگه هرمز از یک «گذرگاه صرف» به یک «اهرم فعال حاکمیتی» در دست ایران تبدیل شده است. به بیان دیگر، آنچه در میدان رخ داده است صرفاً حفظ کنترل جغرافیایی نیست، بلکه ارتقای این کنترل به سطح «تنظیم‌گری سیاسی و اقتصادی» بر یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های انرژی جهان است. این تحول، تنگه هرمز را از یک نقطه آسیب‌پذیر به یک ابزار مؤثر در چانه‌زنی دیپلماتیک تبدیل کرده و معادلات قدرت در حوزه امنیت انرژی را به‌طور محسوسی تحت تأثیر قرار داده است.

سوم: تحمیل اراده نظامی در میدان و سپس دیکته شروط در میز مذاکره. منطق مذاکره این است که آنچه در میدان به دست می‌آید، باید در میز مذاکره تثبیت ‌شود. اما در این مورد، مطالباتی مانند خلع مؤلفه‌های کلیدی قدرت ایران (از جمله مواد غنی‌شده یا تغییرات بنیادین در توان موشکی) بدون آنکه در میدان تحمیل شده باشند، در مذاکرات مطرح و با مقاومت هیأت ایرانی مواجه شده‌اند. این نشان‌دهنده شکاف میان دستاورد میدانی و خواسته‌های سیاسی است.

چهارم، ایجاد فروپاشی یا بی‌ثباتی ساختاری در داخل ایران یکی از اهداف ضمنی این سناریوی جنگی بود؛ به‌ویژه از طریق تحریک نارضایتی داخلی و تبدیل آن به بحران سیاسی یا فروپاشی ساختار حاکمیت. اما همان‌طور که تجربه میدانی نشان داد، نه ساختار سیاسی فروپاشید و نه جامعه وارد الگوی مورد انتظارِ شورش هم‌زمان با جنگ خارجی شد. در این چارچوب، یکی از محورهای فرعی این راهبرد، اتکاء به برخی گروه‌های مسلح و جریان‌های تجزیه‌طلب در پیرامون مرزهای ایران بود؛ به‌ویژه در مناطق مرزی غربی و از مسیر اقلیم کردستان عراق. هدف از این بخش از راهبرد، فعال‌سازی شکاف‌های قومی - مرزی و تبدیل آن‌ها به ابزار فشار امنیتی و بی ثبات سازی علیه نظام و تمامیت سرزمینی بود. با این حال این بخش از طرح نیز با محدودیت‌های جدی مواجه شد و نتوانست نقش تعیین‌کننده‌ای در تغییر توازن داخلی ایفا کند در نتیجه، استفاده ابزاری از برخی گروه‌های مسلح پیرامونی، نه‌تنها نتوانست به یک اهرم تعیین‌کننده در جنگ تبدیل شود، بلکه بار دیگر نشان داد که شکاف‌های قومی و مرزی، در غیاب پیوندهای اجتماعی گسترده و شرایط عینی مناسب، به‌سادگی قابلیت تبدیل شدن به موتور فروپاشی ساختاری را ندارند.

پنجم، کشاندن کشورهای منطقه به یک ائتلاف نظامی گسترده علیه ایران بود؛ به معنای منطقه‌ای‌سازی جنگ و ایجاد یک بلوک نظامی یکپارچه. در عمل، بسیاری از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس سیاست احتیاط و فاصله‌گذاری را در پیش گرفتند و از ورود مستقیم و رسمی به جنگ اجتناب کردند. این رفتار نشان‌دهنده آن است که محاسبات امنیتی و اقتصادی این کشورها الزاماً با راهبرد تهاجمی محور آمریکا - اسرائیل همسو نیست. این عدم تمایل تنها به سطح منطقه محدود نماند، بلکه در میان متحدان غربی نیز به‌صورت تردید و شکاف بروز یافت. برای نمونه، «بوریس پیستوریوس»، وزیر دفاع آلمان، به‌صراحت اعلام کرد که «این جنگ ما نیست» و بر عدم مشارکت کشورش در چنین درگیری‌ای تأکید نمود. در همین راستا، مواضع رسمی دولت‌هایی چون فرانسه و انگلستان نیز عمدتاً بر «لزوم کاهش تنش»، «پرهیز از گسترش درگیری» و «اولویت راه‌حل‌های دیپلماتیک» متمرکز بود و نشانه‌ای از آمادگی برای ورود مستقیم به جنگ ارائه نکردند. در سطح اتحادیه اروپا نیز به‌طور کلی بر «مدیریت بحران»، «حفظ ثبات منطقه» و «جلوگیری از اختلال در مسیرهای انرژی» تأکید کرده است، نه مشارکت در یک تقابل نظامی گسترده. مجموعه این مواضع نشان می‌دهد که حتی در درون بلوک غرب نیز اجماع لازم برای همراهی با پروژه منطقه‌ای‌سازی جنگ شکل نگرفته و شکاف میان اهداف راهبردی آمریکا و محاسبات واقعی متحدانش به‌طور فزاینده‌ای آشکار شده است.

ششم، تثبیت مجدد هژمونی نظامی و بازدارندگی آمریکا و اسرائیل در منطقه. قرار بود که این جنگ نوعی نمایش قدرت برای بازگرداندن ابتکار عمل راهبردی باشد. اما طولانی شدن درگیری، نیاز به آتش‌بس موقت، و ناتوانی در تحقق سریع اهداف، به‌جای تثبیت هژمونی، نشانه‌هایی از فرسایش آن را برجسته کرده است. تجارب دو دهه اخیر - عراق تا افغانستان - نشان میدهند که برتری نظامی نهایتا به فرسایش تدریجی قدرت امریکا منجر شده است. این فرسایش صرفاً نظامی نیست، بلکه چندبعدی است: از جمله فرسایش مالی: هزینه‌های مستقیم جنگ و اشغال که به تریلیون‌ها دلار رسید؛ فرسایش انسانی: تلفات نیروها و پیامدهای اجتماعی در داخل آمریکا؛ فرسایش سیاسی: کاهش اجماع داخلی و افزایش شکاف در سیاست خارجی؛ و در نهایت فرسایش هژمونیک: کاهش اعتبار الگوی مداخله نظامی به‌عنوان ابزار موفق نظم‌سازی. در این چارچوب، طولانی شدن جنگ نتیجه منطقی ناتوانی در تبدیل ضربه نظامی به یک دستاورد سیاسی پایدار است. هرچه این فاصله طولانی‌تر شود، هزینه‌های مادی، سیاسی و حتی حیثیتی برای امپریالیسم امریکا افزایش می‌یابد.

 

ترکیب این سه سطح، نشان میدهد که جنگ به مرحله فرسایشی شدن خود رسیده است. البته درک ما این نیست که طرف متجاوز و در اینجا محور امریکا - اسرائیل توان ادامه جنگ را ندارند، بلکه به این معناست که ادامه جنگ برای آنها دیگر به‌سادگی به دستاوردهای تعیین‌کننده منجر نمی‌شود. در چنین وضعیتی، هر واحد افزایش در شدت یا مدت درگیری، هزینه‌ای نامتناسب با دستاوردهای احتمالی تولید می‌کند. این همان نقطه‌ای است که در آن منطق جنگ از پیروزی سریع و قاطع به مدیریت سود و زیان تغییر کرده. برای محور آمریکا ـ اسرائیل، ادامه این وضعیت به این معناست که اولا عقب‌نشینی آنها بدون دستاورد روشن به تضعیف بیشتر بازدارندگی و سلب اعتبار بین‌المللی امریکا منجر میشود؛ دوما تداوم جنگ نیز هزینه‌هائی سیاسی و اقتصادی به امریکا و اسرائیل تحمیل کرده که به‌تدریج از ظرفیت‌های قابل تحمل فراتر می‌رود. این بن‌بست نسبی، همان «تله فرسایش» است که به نظر می‌آید امریکا و اسرائیل هر دو در آن گرفتار شده‌اند.

برای ایران نیز این وضعیت دوگانه است. از یک سو، عدم تحقق اهداف فوق به معنای حفظ بخشی از موقعیت راهبردی و جلوگیری از تحمیل اراده خارجی است؛ که این را باید بخشی از پیروزی ایران تلقی کرد. اما از سوی دیگر، فرسایشی شدن جنگ به‌طور مستقیم بر اقتصاد ملی، معیشت مردم و ظرفیت‌های داخلی فشار وارد می‌کند. بنابراین، فرسایش یک پدیده یک‌سویه نیست. در نهایت، آنچه این وضعیت را تعیین‌کننده می‌کند، نه صرفاً ادامه یا توقف جنگ، بلکه نحوه مدیریت این فرسایش است. انتظار میرود که دولت ایران بتواند با مقاومت و ایستادگی مردم هزینه‌ها و زیان ها کشور را کنترل کند و هزینه‌های و زیان‌های وارده بر محور متجاوز را افزایش دهد، و هم‌زمان از فاکتور «فرسایش» که البته زمان‌بر است، به‌عنوان اهرمی در عرصه دیپلماسی و بازآرایی توازن قوا استفاده نماید، تا در موقعیت برتری نسبی قرار گیرد. به همین دلیل، مرحله فرسایشی نه پایان جنگ، بلکه آغاز فاز پیچیده‌تری از تقابل است که در آن پیروزی نه از طریق ضربه نهایی، بلکه از مسیر مدیریت طولانی‌مدت تضادها تعریف می‌شود.

البته این تصور که می‌توان با امپریالیسم به یک «صلح پایدار» دست یافت، با واقعیت‌های عینی نظام سرمایه‌داری امپریالیستی همخوانی ندارد. مسئله به ماهیت ساختاری نظمی مربوط است که این قدرت‌های امپریالیستی در آن عمل می‌کنند. امپریالیسم مرحله‌ای از تکامل سرمایه‌داری است که در آن، انباشت سرمایه در مقیاس جهانی، نیازمند گسترش حوزه‌های نفوذ، کنترل منابع، و مهار یا ادغام نیروهای مستقل در نظم خود است. از این منظر، تقابل با کشورهایی که در پی حفظ درجه‌ای از استقلال سیاسی خود هستند، از منطق درونی این نظام منشأ میگیرد. بنابراین، آنچه گاه به‌عنوان «صلح» یا «توافق» عرضه می‌شود، در عمل بیشتر به‌معنای تنظیم موقت یک توازن نابرابر است؛ توازنی که در آن، طرف ضعیف‌تر تحت فشار قرار می‌گیرد تا در حوزه‌هایی از حاکمیت خود عقب‌نشینی کند. تجربه تاریخی نیز نشان داده است که این‌گونه توافقات و پیمان ها تا زمانی دوام دارند که با منافع راهبردی قدرت‌های امپریالیستی مسلط در تضاد جدی قرار نگیرند. بر همین اساس، باید میان «مدیریت تنش» و «صلح پایدار» تمایز قائل شد. مذاکره و توافق می‌توانند به‌عنوان ابزارهایی برای کاهش موقت فشار، خرید زمان، یا تثبیت دستاوردهای میدانی به کار گرفته شوند، اما به‌خودی‌خود به معنای پایان تضاد نیستند. تضاد اصلی - یعنی تعارض میان یک نظم سلطه‌محور و جوامعی که در پی حفظ یا گسترش استقلال خود هستند - در سطحی عمیق‌تر باقی می‌ماند و در اشکال مختلف بازتولید می‌شود. در نتیجه، هرگونه اتکای راهبردی به امکان «آشتی پایدار» با چنین ساختاری، اگر با درک واقع‌بینانه از این تضاد همراه نباشد، می‌تواند به خطای محاسباتی منجر شود. سیاست واقع‌بینانه در این چارچوب، نه نفی مذاکره، بلکه درک محدودیت‌های آن و پرهیز از تبدیل آن به یک افق توهم‌آمیز است. بر این مبنا، حفظ ظرفیت‌های بازدارندگی، تقویت بنیان‌های داخلی و اتکا به توازن قوا، عناصر تعیین‌کننده‌تری نسبت به امید بستن به ثبات توافقاتی هستند که در بستری از تضادهای حل‌نشده شکل می‌گیرند .

جناح نئولیبرال، سازشکار و غرب‌گرا همچنان دچار نوعی توهم نسبت به امکان ادغام کم‌هزینه در نظم مسلط جهانی و دستیابی به «توافقی پایدار» با امپریالیسم آمریکاست. این جریان درون حاکمیت، حتی پس از تجربه جنگ‌های دوازده‌روزه و پنجاه‌روزه، همچنان با طرح ضرورت «کاهش مقاومت» و «حرکت به‌سوی سازش»، به‌صورت علنی یا ضمنی در فضای سیاسی بروز و بازتولید می‌شود. مسئله اینجاست که طرح زودهنگام یا یک‌جانبه ایده سازش، آن هم در شرایطی که توازن قوا هنوز تثبیت نشده و فشار خارجی ادامه دارد، عملاً به‌عنوان سیگنالی از آمادگی برای عقب‌نشینی تفسیر می‌شود. و این‌گونه سیگنال‌ها نه به کاهش فشار، بلکه به تشدید آن می‌انجامند؛ چراکه طرف مقابل را به این جمع‌بندی می‌رسانند که با ادامه فشار می‌تواند امتیازات بیشتری تحمیل کند. به بیان دیگر، هرجا که اراده برای مقاومت تضعیف یا دچار تردید شود، همان نقطه به محل تمرکز فشارهای بیشتر تبدیل خواهد شد. از اینرو، بروز و ظهور طرح سازش در شرایط جنگی - بدون پشتوانه یک توازن واقعی و تضمین‌های عینی - نه‌تنها به صلح منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند به افزایش دامنه زیاده‌خواهی‌ها و بالا رفتن هزینه‌های تحمیلی بر کشور بینجامد. در نتیجه، تمایز قائل شدن میان دیپلماسی به‌مثابه ابزار مدیریت تقابل و سازش به‌مثابه پذیرش تدریجی اراده طرف مقابل اهمیتی اساسی دارد. هرگونه حرکت به‌سوی مذاکره، تنها در صورتی می‌تواند در خدمت منافع ملی ما قرار گیرد که بر پایه حفظ اهرم‌های قدرت، انسجام داخلی و درک دقیق از ماهیت تضادها صورت گیرد؛ در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که به‌جای کاهش فشار، به تشدید آن منجر شود.

اقدام ایران در کنترل تنگه هرمز، به‌عنوان یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های گردش سرمایه و انرژی در نظام جهانی، معادله جنگ را وارد سطحی کیفی‌تر کرده است. این اقدام تبدیل یک موقعیت ژئوپولیتیکی به اهرم قدرت در سطح اقتصاد سیاسی جهانی است. اختلال در عبور حدود یک‌پنجم انرژی جهان، جهش قیمت‌ها و نگرانی قدرت بزرگ اقتصادی، نشان داد که میدان این جنگ بسیار فراتر از جغرافیای ایران و حتی منطقه غرب آسیاست. در همین نقطه است که تناقضات درونی بلوک امپریالیستی نیز آشکار می‌شود. امپریالیسم امریکا، پس از ناتوانی در بازگشایی تنگه از طریق ابزار نظامی، به گزینه محاصره دریایی روی آورد؛ گزینه‌ای که خود با تردید متحدان اروپایی و مخالفت عملی برخی قدرت‌ها مواجه شد. عدم تمایل برخی اعضای ناتو به ورود به این پروژه و مواضع انتقادی روسیه و چین، نشانه‌هایی از شکاف در هماهنگی امپریالیستی و محدودیت ظرفیت بسیج یک ائتلاف یکپارچه علیه ایران است.

از منظر ما به‌ عنوان حزب طبقة کارگر ایران، این تحولات را باید در پیوندی دیالکتیکی میان «مسئلة ملی» و «مسئلة طبقاتی» فهم کرد. در شرایط مشخص کنونی، جنگ جاری تلاشی است برای تخریب و تضعیف زیرساخت های ایران و محدودسازی ظرفیت‌های راهبردی آن؛ اما هم‌زمان بخشی از روندی گسترده‌تر است که در آن، آرایش قدرت در نظام بین‌الملل در حال بازتعریف است. با این‌همه، معیار تعیین‌کننده برای ما نه صرفاً این سطح کلان، بلکه پیامدهای عینی و بلاواسطه این وضعیت برای طبقة کارگر و توده‌های زحمتکش است. بر پایة همین ارزیابی مشخص از وضعیت مشخص، منافع آنی و آتی طبقة کارگر ایران در این مقطع تاریخی در گرو پیروزی در برابر تجاوز و تثبیت امنیت و تمامیت سرزمینی کشور است. طبقة کارگر ایران در چنین شرایطی، به‌عنوان بخشی از کلیت جامعه، در کنار دیگر لایه‌های زحمتکش در جبهة مقاومت و دفاع میهنی در برابر تجاوز دو قدرت اتمی ایستاده است؛ نه از سر همسویی با ساختارهای موجود، بلکه از موضع دفاع از بستر مادی حیات اجتماعی که بدون آن، هیچ چشم‌اندازی برای تغییرات بنیادین نیز وجود نخواهد داشت.

تجربه تاریخی به‌روشنی نشان می‌دهد که در شرایط جنگیِ مخرب یا فروپاشی ساختارهای دولتی، نخستین و سنگین‌ترین هزینه‌ها بر دوش طبقات فرودست قرار می‌گیرد: تخریب نیروهای مولد، گسترش بیکاری، سقوط سطح معیشت و از میان رفتن امکان سازمان‌یابی مستقل. از این‌رو، دفاع از امنیت ملی و تمامیت سرزمینی، از منظر ما نه یک موضع انتزاعی ملی‌گرایانه، بلکه یک ضرورت عینی و مادی برای حفظ شرایط امکان مبارزة طبقاتی است. در این چارچوب، باید تأکید کرد که مبارزة طبقة کارگر و دیگر زحمتکشان برای تحقق آزادی، عدالت اجتماعی و رفع مناسبات استثماری، به‌طور عینی مشروط به وجود ثبات، امنیت و تداوم حیات اقتصادی ـ اجتماعی است. بدون چنین بستری، نه سازمان‌یابی ممکن است و نه پیگیری مطالبات طبقاتی. ازاین‌رو، دفاع از استقلال ملی و مقابله با مداخلة امپریالیستی، در این مقطع، جزئی جدایی‌ناپذیر از افق بلندمدت رهایی اجتماعی به‌شمار می‌رود. در عین حال، همین وضعیت جنگی یک بُعد متناقض و قابل‌توجه نیز دارد: حضور فعال و مستمر توده‌های مردم در روند مقاومت میهنی تنها یک عامل دفاعی در برابر تجاوز خارجی نیست، بلکه می‌تواند به‌مثابه یک نیروی اجتماعیِ فشار از پایین نیز عمل کند. چنین حضوری، اگر سازمان‌یافته و آگاهانه باشد، این ظرفیت را دارد که حاکمیت را در برابر ضرورت شفاف‌سازی، پاسخ‌گویی و کاهش ابهام در تصمیم‌گیری‌های کلان تحت فشار قرار دهد. به بیان دیگر، جنگ و شرایط استثنایی آن می‌تواند شکاف میان حاکمیت و بدنه اجتماعی را آشکارتر کند.

این موضع را باید صریح و بی‌پرده بیان کرد: ما اساساً به هیأت حاکمه ایران - حتی در شرایط جنگی - اعتماد نداریم. این عدم اعتماد از شناخت مادی و تاریخی ما از ماهیت طبقاتی هیأت حاکمه ناشی می‌شود؛ تمرکز اهرمهای سیاسی، اقتصادی در دست لایه‌های حاکم، به‌طور مستمر به بازتولید عدم شفافیت و گسست میان حاکمیت و طبقات زحمتکش انجامیده است. در چنین چارچوبی، هرگاه حاکمیت ناگزیر به ورود به مذاکره، عقب‌نشینی تاکتیکی یا پذیرش محدودیت‌هایی در سطح بین‌المللی می‌شود، گرایش مسلط آن است که با کنترل روایت رسمی، مهار افکار عمومی و انحصار اخبار و اطلاعات، دامنه آگاهی اجتماعی را محدود کند. این روند، به‌ویژه در شرایط جنگی، شدت بیشتری گرفته است؛ زیرا «امنیت» به‌عنوان پوششی برای بستن فضای نقد و تعلیق حق دانستن به کار گرفته می‌شود. از این‌رو، اتکای صرف به روایت رسمی، در عمل به معنای پذیرش انفعال اجتماعی و واگذاری یک‌جانبه میدان تفسیر واقعیت به دستگاه دولت است. در غیاب مقاومت اجتماعی و حضور فعال و میلیونی مردم، این وضعیت به‌سادگی می‌تواند به بازتولید چرخه‌ای از تصمیم‌گیری‌های غیرشفاف، انتقال هزینه‌ها به طبقات فرودست، و مصونیت ساختار قدرت از نظارت و نقد عمومی منجر شود. آنچه در چنین شرایطی از بین می‌رود، نه‌فقط شفافیت، بلکه خودِ امکان مداخله آگاهانه توده‌ها در سرنوشت خویش است. با این حال، واکنش‌های اجتماعی در همین روزهای اخیر به‌روشنی نشان داده است که توده‌های مردم نه‌تنها پذیرای این انحصار نیستند، بلکه مطالبه‌گری برای شفافیت، حق دانستن و افشای هزینه‌های واقعی سیاست‌ها را به‌مثابه یک ضرورت ملی و حیاتی درک کرده‌اند. این امر، نشانه‌ای از آن است که شکاف میان آگاهی اجتماعی و روایت رسمی در حال گسترش است؛ شکافی که می‌تواند به بستری برای یک حرکت مطالبه‌گری جمعی بدل شود.

از منظر ما، این مطالبه‌گری باید از سطح واکنش‌های پراکنده فراتر رود و به یک حرکت آگاهانه، سازمان‌یافته و سراسری ارتقا یابد. تنها در چنین صورتی است که می‌تواند به یکی از معدود اهرم‌های واقعی مهار قدرت، تحمیل شفافیت، و واداشتن حاکمیت به پاسخ‌گویی بدل شود. به بیان دیگر، ارتقای سطح این مقاومت ملی به سطح یک جنبش اجتماعی حول محور «شفافیت، حق دانستن و نظارت مردمی» ضرورتی راهبردی است. گشودن راه برای ورود مستقیم و آگاهانه توده‌ها به عرصه مداخله در سرنوشت کشور - حتی در شرایط جنگی - به معنای تقویت بنیان‌های واقعی امنیت ملی نیز هست؛ چراکه امنیتی که بر انفعال و بی‌اطلاعی جامعه بنا شود، در نهایت شکننده است، اما امنیتی که بر پایه مشارکت آگاهانه و نظارت اجتماعی شکل گیرد، از درون تقویت می‌شود و ظرفیت مقاومت پایدار را در برابر فشارهای خارجی افزایش می‌دهد.

***

شکست بزرگترین عملیات گانگستری آمریکا در دشت مهیار اصفهان

 

در حالیکه دونالد ترامپ رئیس جمهور آشفته مغز آمریکا در ۲۵ مارس (پنجم فروردین) از «احتمال روبه پایان بودن حمله نظامی به ایران» سخن گفت، هنوز هیچیک از اهداف خیالی وی محقق نشده بود. نه «توان موشکی» ایران نابود شده بود، نه «زیرساخت های دفاعی»، نه «نیروی هوایی و دریایی» کشور ازبین رفته بود و نه «توانمندی هسته ای ایران». که این آخری یکی از اهداف اصلی تجاوز ۲۸ فوریه (نهم اسفند) امپریالیسم آمریکا و رژیم صهیوفاشیست اسرائیل به ایران به شمار می رفت! از این رو آن‌ها برآن شدند که هرطور شده باید «بیش از ۴۰۰ کیلو اورانیوم غنی شده ۶۰ درصدی» ایران را بربایند!

به همین منظور سحرگاه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ چهار فروند هواپیمای «هرکولس سی ۱۳۰» آمریکایی از "اسکادران 160th SOAR(A)" یگان هوانوردی ویژه ارتش آمریکا که وظیفه اصلی آن پشتیبانی از نیروی ویژه، با ظرفیتی قریب به ۸۰  نفر از نیروی ورزیده هوایی این کشور به سمت فرودگاه قدیمی مهیار اصفهان در شمال شهرضا به پرواز درآمدند.

در عین حال ۶ هواپیمای جنگنده، مرکب از دو «اف ۳۵»، دو «اف ۱۶» و دو «اف ۱۵» به اضافه ۶ پهپاد رزمی و امنیتی، پشتیبانی زمینی و هوایی این عملیات را به عهده داشتند. لازم به ذکر است که دشت مهیار در تقاطع ۳ پایگاه موشکی مهم قرار دارد، که یکی از آن‌ها بزرگترین پایگاه موشکی ایران به شمار می آید.

فرود هواپیماهای جنگی متجاوزین به منظور ربودن اورانیوم غنی شده  60 درصد، فاصله چندانی با کوه «کلنگ گزلا» که در ۱۱۰ کیلومتری می باشد، نداشت. ناگفته نماند که کوه نامبرده یکی از امن ‌ترین مکان های غنی سازی اورانیوم ایران به شمار می آید. در این محل، جدیدترین وسائل غنی سازی اورانیوم ایران نصب شده ‌اند که از خطر بمباران هوایی دشمنان تجاوزگر در امان است.

چهار هواپیمای هرکولس آمریکا علاوه بر پرسنل کماندوی ارتش، ۸ هلیکوپتر (در هرهرکولس دو هلیکوپتر) که یکی سبک (Littel B) و یکی مدل (MH6M) و یا مدل (AH6) که مجهز به ناوبری دیجیتال «دید در شب» موتور قوی، سوخت رسانی با صدایی نسبتاً کم، مانور پذیر و امکان فرود در فضای محدود را با خود حمل می کردند.

هر هلیکوپتر تقریباً ۲۰  دقیقه زمان لازم دارد تا آماده پرواز گردد. بلافاصله بعد از نشستن هرکولس ها، شروع به آماده سازی  آن‌ها جهت پرواز کردند.

همینکه دو هرکولس تجاوزگران به زمین نشستند با همراهی تیم اعزامی ارتش آمریکا، سری ترین عملیات امپریالیسم آمریکا در قرن حاضر، با هدف شوم نابود سازی پایگاه موشکی و یک مرکز غنی سازی که در عمق ۵۰۰ متری کوه مذکور قرار داشت آغاز شد.

اما هنوز هلیکوپترها آماده پرواز نشده بودند که آتش کماندوهای ایرانی بر نیروی اهریمنی تجاوزگر گشوده شد. از سوی دیگر  نیروهای پدافند هوایی مستقر در جنوب «مبارکه» نیز شلیک به جنگنده ها و پهپادها را آغاز کرده و آن‌ها را وادار به عقب نشینی کردند.

هرکولس ها نیز هنگام فرود مورد هدف «تیربارهای» سنگین کماندوهای نیروی نظامی ایران قرار گرفتند، به قسمی که دو فروند از آن‌ها دیگر قادر به پرواز نبودند.

آمریکایی ها قطعاً یقین داشتند که این جاسوسان اسرائیلی و آمریکایی بودند که عملیات "دشت مهیار" را لو داده اند! ولی به این فکر نکردند که نیروهای سه گانه زمینی، دریایی و هوایی ایران این هوشیاری و آمادگی را - بویژه در زمانی که با امپریالیسم آمریکا درگیر یک جنگ تجاوزکارانه هستند، آنهم هیولایی که از داشتن ۲۵ پایگاه نظامی در منطقه برخوردار است - از قبل داشته اند. نیروی نظامی و انتظامی ایران بدون شک به این نیرنگ و تاکتیک نظامی آن‌ها پی برده و آمادگی مقابله با آن را داشته تا برنامه حمله به تأسیسات موشکی و هسته ای از سوی دشمن را خنثی سازند.

نتیجه اینکه ابرقدرت «خودخوانده» شکستی خفت بار را شرمگینانه پذیرفت و باقی‌مانده کماندو ها را با ۲ هرکولس سالم فراری داد. بلافاصله جنگنده های آن‌ها تجهیزات باقی مانده عملیات را بمباران کردند.

به این ترتیب عملیات نظامی «دشت مهیار» ارتش آمریکا، همانند حمله هوایی معروف به «پنجه عقاب» در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۹ در کویر طبس که قصد آزادی ۶۶ گروگان خود در تهران را داشتند، با کشته شدن ۸ نظامی آمریکایی با شکست مواجه شد و فرار را بر قرار ترجیح دادند. این بار نیز با دادن تلفات جانی و مالی پا به فرار گذاردند و بر شکست نظامی و روانی آمریکا بار دیگر مهر تایید کوبیدند و «عملیات بزرگ» آمریکایی ها که قرار بود پس از انجام آن پیروزیشان را اعلام کنند در نطفه خفه شد!

پس از آن بود که ترامپ با عصبانیت بی سابقه ای ایران را تهدید به نابودی تمدن و سقوط به عصر حجر نمود!!؟؟

هدف واقعی عملیات دشت مهیار، نه آنطور که امپریالیسم آمریکا ادعا می کند: «نجات خلبان جنگنده اف ۳۵»، بلکه پروژه ربایش بیش از ۴۰۰ کیلو اورانیوم غنی شده ۶۰ درصدی و نابودی تاسیسات موشکی ایران بود، که با اقدام به موقع و هوشیارانه نیروی نظامی ایران، با شکستی مفتضحانه روبرو شد.

فعلا آتش بس دو هفته ای و آغاز مذاکره بر مبنای طرح ۱۰ ماده ای ایران، میان امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی ایران، امیدهای واهی را در دستیابی به صلح میان دو کشور، برای جهانیان زنده کرد، که فعلا به خاطر زیاده خواهی آمریکا شکست خورد. اما آغاز مذاکره، که تاکنون حداقل با عهدشکنی و فریبکاری امپریالیسم تجاوزگر آمریکا و تجاوز به ایران روبرو بوده است، مهم نیست. بلکه مهم، مشکل عهدشکنی آمریکا و بی اعتمادی به حق ایران به اوست که هنوز پابرجاست.

به خصوص اکنون که با قدرتیابی جنوب جهانی، کاهش چشمگیر ارزش دلار و هژمونی آمریکا، ناامیدی اتحادیه فراآتلانتیکی ناتو و ... نفوذ این ابرقدرت را روز به روز بیشتر کاهش داده است.

از سوی دیگر از زمان شکل گیری و قدرتیابی «جنوب جهانی» در عرصه های اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی، جهان دوران «قدرقدرتی» و اعمال زور امپریالیسم آمریکا را پشت سر گذارده است.

آمریکا با تمام قدرت نظامی اش دیگر قادر نیست هرآنچه را اراده کرد، به اجرا گذارد.

مقاومت و شاید بتوان ادعا کرد که پیروزی ایران در جنک ۴۰ روزه اخیر با امپریالیسم تجاوزگر آمریکا و رژیم صهیونیستی، نشان داد که دیگر نمی توان با یک تجاوز و یا کودتای نظامی به راحتی کشوری را به زیر سلطه نواستعماری خود کشاند، بلعید و آنگاه ده ها سال -همانند کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲- در کشور خودمان ایران، ده ها سال به غارت و چپاول، زورگویی و توطئه ادامه داد.

از سوی دیگر شک نیست که عمر ناتو، به عنوان نیروی بازدارنده نظامی به پایان رسیده است. دیر یا زود ایالات متحده این اتحاد نظامی را ترک خواهد کرد و اروپا از شر این یادگار فراآتلانتیکی خلاص خواهد شد. به این ترتیب ضربه دیگری به جهان تک قطبی غرب وارد خواهد آمد و افسانه دکترای «بازدارندگی ناتو» از معنی تهی خواهد گشت.

هم اکنون ماجرای تجاوز به ایران و عدم پشتیبانی سایر اعضای ناتو از ایالات متحده تجاوزگر نشان می دهد که «اتحاد فراآتلانتیکی» به شدت میان تهی و فاقد اعتبار گشته است. سنگر اعتبار ناتو فروریخته است. این امر عیان می سازد که اعتماد به آمریکا می تواند خسارات عظیمی به بارآورد.

همین واقعیت حکایت از آن دارد که جهان دیگر نه می تواند و نه باید که بر محور یک قطب بگردد، بلکه جهانیان می بایست زین پس در چشم واقعیت بنگرند، چه بخواهند و چه نخواهند!

 

***

بازهم سخنی پیرامون تعیین ماهیت جنگ وتاکتیک مترتب برآن

 

شتاب گرفتن تحولات منطقه،جنگ تجاوزکارانه آمریکا واسرائیل علیه ایران وادامه  نسل کشی درغزه و بمباران  لبنان، باردیگر ضرورت چگونگی تعیین ماهیت جنگ و تاکتیک مترتب برآن را جهت بسیج توده ای علیه متجاوزان امپریالیستی صهیونیستی مطرح می‌سازد. باید مفهوم جنگ‌های تدافعی و ملی را یک باردیگر روشن کرد  وسفسطه های ترتسکیستی، ضد ملی و الحاق‌طلبانه را به چالش گرفت.البته سفسطه های "مبارزه با دوقطب  ارتجاع " وانکار مبارزه ملی در عصر امپریالیسم تازگی ندارد. تعدادی از جریانات سیاسی در زمان تجاوز نظامی عراق به ایران در شهریور 59  در اثر نادانی تئوریک با الگوبرداری از جنگ‌های امپریالیستی و بویژه جنگ امپریالیستی جهانی اول به شیوه‌ای دگماتیک و بدون توجه به این اصل لنینی «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» و اینکه  دید در چه زمانی و در چه مکانی و در چه شرایطی و با چه انگیزه‌هائی و... عملی  جنگ بروز کرده است  به ضرب نقل قول‌های بی‌سر و ته از مارکس وانگلس و لنین جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران را جنگی میان "دو ارتجاع "توصیف کردند، که باید آن را به جنگ داخلی بدل کرد!؟ به نظر آنها جنگ از جانب ایران نیز غیرعادلانه  ودرنتیجه غیر قابل دفاع بود.

 

امروز با توجه به حمله نظامی امپریالیستی صهیونیستی به ایران وجنگی که آشکارا نقض قوانین بین المللی است وتمام زیر ساخت های ایران  ومناطق غیرنظامی را هدف گرفته و نابودی "تمدن ایران" را دردستور کارخود قرارداده است بازهم عده‌ای از «چپ‌های» سابق شعار جنگ ارتجاعی را به جنگ داخلی تبدیل کنیم، ساز کرده‌اند. استدلال این عده این است که ماهیت و خصلت جنگ کنونی ، شبیه به جنگ امپریالیستی جهانی اول است که لنین و بلشویکها آن را مورد تبیین قراردادند و سرنگونی بورژوازی خودی را وظیفه مبرم کمونیستها در جنگ ترسیم کردند.چنین برداشتی از جنگ تجاوزکارانه کنونی اگر نگوئیم یک خیانت ملی است ، دربهترین حالت ناشی از بیسوادی وجهالت سیاسی است. 

حال بطور مختصرمی پردازیم به جنگ جهانی اول و خصل جنگ درآن دوره و تاکتیک کمونیستها:

یکم: «لنین» و بلشویک‌ها ماهیت جنگ امپریالیستی را، که در پیش بود، از همان نخستین دهه قرن بیستم پیش‌بینی کرده بودند. این پیش‌بینی دقیقاً در رابطه با تحول در مضمون دوران بود. ما با نقل به معنا می‌افزائیم: از اوایل قرن بیستم سرمایه‌داری دوران رقابت آزاد به سرمایه‌داری انحصاری دوران امپریالیسم، یعنی عالی‌ترین مرحله سرمایه‌داری تحول یافت. از نقطه نظر اقتصادی، «رقابت آزاد» به «انحصار» تبدیل گردید و از نظر سیاسی، دموکراسی بورژوائی (یعنی روبنای متناسب با رقابت آزاد) به روبنای ارتجاعی که روبنای متناسب با انحصارات است، بدل شد. در دورانی که از آن سخن می‌رود، برخی از دولت‌های اروپائی و آمریکای شمالی و غیره، دیگر کاملاً به دولت‌های امپریالیستی تبدیل شده‌اند و برخی از آنها آنچنان رشدهای غول‌آسائی می‌یابند که به سرعت دیگران را پشت سر جا می‌گذارند و با سینه‌های سپر کرده و قدبرافراشته خواهان تجدید تقسیم غنائم، مستعمرات و مواد خام می‌شوند. آنها می‌خواهند منابع غارت، «عادلانه» میان همه نهنگان تقسیم بشود و همین امر جنگ مابین آنان را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد - از یکسو - و از سوی دیگر ماهیت امپریالیستی جنگ را نیز مشخص می‌کند.

بر همین اساس بود که سوسیال دموکرات‌ها با توجه به تحول در مضمون دوران در همان سال 1912 در بیانیه «کنگره بال»، تمام تصادمات محتومی را که در پیش بود، بر زمینه «امپریالیسم سرمایه‌داری» ارزیابی نمودند و در همان بیانیه با وضوح کامل «جنبه اشغال‌گرانه، امپریالیستی، غارت‌گرانه و برده‌کشی» جنگ را هشدار دادند. آنها معتقد بودند جنگی که در پیش است، در واقع جنگ «نهنگان» است برای بلعیدن «میهن»های دیگران. بدیهی است که چنین جنگی را نمی‌شد با هیچ بهانه‌ای در مورد «فلان با بهمان خلق» توجیه کرد.

دوم: جنگ امپریالیستی جهانی اول 1918-1914 صحت پیش‌بینی «لنین» و بلشویک‌ها را کاملاً به اثبات رسانید و حقانیت تئوری آنها را محرز ساخت و از سوی دیگر همان جنگ، در عمل، ارتداد و ورشکستگی کامل پیشوایان انترناسیونال دوم را کاملاً عیان ساخت، آنان یکسره تصمیمات «کنگره بال» را به فراموشی سپردند و به مشاطه‌گران بورژوازی امپریالیستی تبدیل شدند. بلشویک‌ها معتقد بودند این جنگ ماهیتاً، چه از جانب روسیه، چه از جانب فرانسه، انگلیس،آلمان، اتریش و غیره، جنگی است امپریالیستی، چرا که رژیم‌های حاکم بر این کشورها دیگر کاملاً به رژیم‌های ارتجاعی و امپریالیستی بدل شده‌اند، چرا که سیاست حاکم بر جنگ سیاستی امپریالیستی است (جنگ نیز ادامه سیاست با وسایل دیگر است)، چرا که انگیزه‌های جنگ، انگیزه‌ای امپریالیستی است و بالاخره این جنگ، جنگی کاملاً در خدمت سرمایه مالی بین‌المللی، جنگی به منظور تجدید تقسیم غارت و استثمار مستعمرات - یعنی ادامه «سیاست» غارت و استثمار مستعمرات و ادامه «سیاست» دفاع از منافع سرمایه مالی و غیره، این جنگ در واقع به تعبیر «لنین» جنگی بود میان دو گروه «ستمگر و غارت‌گر و بر سر چگونگی تقسیم غنایم»، در واقع کلیه کشورهائی که از آنها نام بردیم، به قدری جنبه ارتجاعی به خود گرفته و به قدری برای سلطه بر جهان به تکاپو افتاده بودند، که هر جنگی از جانب آنان بدون شبهه می‌توانست جنگی ارتجاعی و غیرعادلانه باشد. و در چنین جنگ‌هائی بود که بلشویک‌ها می‌گفتند: سوسیال دموکرات‌ها باید خواستار شکست دولت «خود» باشند و چنانچه قیام به منظور جلوگیری از جنگ به موفقیت نیانجامید، از این شکست برای قیام انقلابی استفاده نمایند.

بنابر این تا آنجا که به ماهیت این رژیم‌ها مربوط می‌شود، تا آنجا که به سیاست حاکم بر جنگ مربوط می‌شود، و تا آنجا که به انگیزه‌های جنگ مربوط می‌شود، این جنگ (جنگ اول جهانی) جنگی بود امپریالیستی، که چنانچه سایر عوامل (عامل عینی یعنی اعتلای واقعی انقلابی و عامل ذهنی یعنی وجود حزب بزرگ و مورد اعتماد بلشویک) آماده می‌بود، سوسیال دموکرات‌ها بایستی بدون درنگ به جنگی داخلی برای سرنگونی بورژوازی «خود» دست می‌آزیدند، در چنین جنگی بدون تردید «دفاع از میهن» مضمونی خائنانه دارد که او را با سوسیالیسم هیچگونه پیوندی نیست. در چنین جنگی از نظر بلشویک‌ها «دفاع از میهن» با سرنگونی بی چون و چرای حکومت «تزار» ملازمه دارد و در حکم «کمترین بلا»ست. زیرا هیچ کمونیستی نمی‌تواند از غارت جهان، ادامه استعمار، تجاوز به کشور دیگری و نقض حقوق آنها، غارت مواد اولیه و ثروت‌های رو و زیرزمینی آنها، استثمار و به برده کشیدن ملت‌ها تحت نام «دفاع از میهن خودی» حمایت کند، مضمون چنین دفاعی سراپا خائنانه و ارتجاعی و امپریالیستی خواهد بود.

در روسیه، پس از سرنگونی تزاریسم نیز در ماهیت امپریالیستی جنگ تغییری ایجاد نشد، چرا که جنگ را همچنان بورژوازی امپریالیستی اداره می‌کرد، زیرا منشویک‌ها و «اس ار»ها (سوسیالیستهای انقلابی-توفان) به نمایندگی از جانب نمایندگان شوراهای کارگران و دهقانان (که در آن زمان در دست آنها بود) حاکمیت را به بورژوازی تسلیم نمودند و خود در حد مباشرین بورژوازی و در راه «تکمیل» رفرمیستی و «راه دمسازشدن» با آن در عین تبعیت از آن (نقل از اثر «لنین»: «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»-توفان) را در پیش گرفتند. پس سیاست حاکم بر جنگ علی‌رغم شعارهای فریبنده صلح طلبی و غیره- همچنان سیاست امپریالیستی بود و بارزترین مظهر خصلت امپریالیستی جنگ از جانب روسیه، قراردادهای سرّی مربوط به تقسیم جهان و غارت کشورهای دیگر بود که تزار سابقاً با سرمایه‌داران انگلیس و فرانسه منعقد کرده بود (نقل از اثر لنین: «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»-توفان). حکومت ائتلافی، که منشویک‌ها و اس.ار ها(سوسیال رولوسیونرها-توفان) نیز در آن شرکت داشتند، همچنان به سیاست امپریالیستی جنگ ادامه داد، چرا که هنوز هم جنگ را بورژوازی امپریالیستی اداره می‌کرد. آنان با شعار صلح به میدان آمدند، اما همچنان با همان ارتش امپریالیستی کورنیلوفی به جنگ ادامه دادند و به بلشویک‌ها می‌تاختند که چرا «نظم» ارتش را مختل می‌کنند.

ولی «لنین» و بلشویک‌ها معتقد بودند که با وجود حکومت بورژوائی، صلح امکان‌ناپذیر است و پایان جنگ فقط می‌تواند از روی نعش حکومت‌های امپریالیستی عبور کند و از همین‌رو بود که آنها شعار «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» را مطرح ساختند. «لنین» می‌گفت که ماهیت جنگ امپریالیستی را نمی‌توان با «شعارهای» مذاق‌شیرین‌کُن تغییر داد، این ماهیت زمانی تغییر می‌کرد که «طبقه‌ای که جنگ امپریالیستی توسط وی انجام می‌شود و به وسیله میلیون‌ها رشته (چون طناب) اقتصادی به این جنگ وابسته است، عملاً سرنگون بشود و حکومت طبقه واقعا انقلابی، یعنی پرولتاریا جایگزین آن گردد... (نقل از اثر لنین: «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»-توفان).

بنابر این ملاحظه می‌کنیم که امپریالیستی‌بودن ماهیت، سیاست و انگیزه‌های حاکم بر جنگ، شرایط لازم برای طرح تبدیل آن به جنگ داخلی است لیکن - شرایط کافی برای فعلیت این شعار، اعتلای واقعی انقلابی در سطوح توده‌های زحمتکش و در رأس آنها طبقه کارگر و بویژه زدودن تمامی توهمات آنان نسبت به حکومت بطور ملموس است. بدون تردید بدون چنین اعتلای انقلابی و بدون انقلاب خلق‌های روسیه، که بمثابه «تمرینی» عظیم بود، طرح شعار «جنگ داخلی» فقط می‌توانست یک خودکشی صرف باشد. اما این هنوز کافی نیست، بدون حزب پولادین بلشویک مسلح به اندیشه «لنین»، حزبی که نزدیک به دو دهه فعالیت علنی، غیرعلنی و نیمه‌علنی مسلحانه و غیرمسلحانه، پارلمانی و غیرپارلمانی را پشت سرنهاده و در نبرد با منشویسم و اپورتونیسم بین‌الملل اول آبدیده شده، بدون حزبی که هنوز در آستانه جنگ دارای ۴۰ هزار کادر کارکشته و آزموده است (تعداد آنها در دوران حکومت موقت به 80 هزار و در آستانه قیام به 240 هزار افزایش یافت-توفان)، بدون اتخاذ تاکتیک‌های دقیق و موشکافانه و غیره... دست‌یازیدن به جنگ داخلی جز آنارشی چیز دیگری نمی‌توانست باشد.

«کلاویتس»، سردار بزگ نظامی به درستی می‌گوید که «جنگ ادامه سیاست با وسایل دیگر است». این سخن بدان معناست که در اثر رشد ناموزون سرمایه‌داری و برهم‌خوردن توازن قوا، در آستانه جنگ، نخست مبارزه بر سر کسب منافع بیش‌تر، در همه عرصه‌ها از طریق مبارزه دیپلماتیک، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی به پیش می‌رود و کار به جائی می‌رسد، که تقسیم منافع بر اساس توازن قوای واقعی جدید نمی‌تواند صورت پذیرد و یکی از رقبا و یا گروهی از آنها، به زیر بار دیده‌پوشی از سهمیه خویش به نفع طرف مقابل نمی‌رود و آنوقت اسلحه است که حرف آخر را می‌زند و نشان می‌دهد که کدام طرف به علت توانائی بیش‌تر و قدرتمندی، نقش سرکردگی و تقسیم سهام و غنائم را به عهده می‌گیرد. همه چیز سرانجام در میدان نبرد و در نتیجه زورآزمائی نظامی تعیین می‌گردد. جنگ‌های محلی نظامی و دو جنگ جهانی، حاکی از این واقعیت بوده‌اند. پس برای شناختن ماهیت جنگ‌ها باید منافع و سیاست‌های قبل از آنرا شناخت. یعنی آن سیاست‌هائی که به علت کسب منافع منجر به جنگ شده است. بر اساس شناخت از این سیاست‌هاست که می‌توان ماهیت جنگ‌ها را تعیین کرد و به موضع‌گیری درست دست زد.

«لنین» در کتاب «امپریالیسم - بالاترین مرحله سرمایه‌داری» می‌نویسد: «... در اين رساله ثابت شده است جنگ ١٩١٤ ١٩١٨ از هر دو طرف، جنگى امپرياليستى (يعنى غاصبانه، غارت‌گرانه، راهزنانه) يا جنگى بود که به خاطر تقسيم جهان، تقسيم و تجديد تقسيم مستعمرات و «مناطق نفوذ» سرمايه مالى و غيره برپا شد.

زيرا بديهى است اثبات چگونگى جنبه حقيقى اجتماعى يا به عبارت صحيح‌تر جنبه حقيقى طبقاتى جنگ را بايد در تجزيه و تحليل موقعيت عينى طبقات فرمانرواى کليه کشورهاى محارب جستجو نمود، نه در تاريخ ديپلماسى جنگ. براى مجسم ساختن اين موقعيت عينى نبايد مثال‌ها و اطلاعات جداگانه را در نظر گرفت (با اين پيچيدگى فوق‌العاده پديده‌هاى زندگى اجتماعى هميشه مي‌توان مثال‌ها و اطلاعات گوناگونى به ميزان فراوان براى تأیيد هر نوع حکمى پيدا کرد)، بلکه حتماً بايد مجموعه‌هائى از مدارک مربوط به مبانى زندگى اقتصادى کليه کشورهاى محارب و کليه جهان را مورد بررسى قرار داد.» (نقل از پيشگفتار ترجمه فرانسوى و آلمانى (اين پيشگفتار برای نخستينبار تحت عنوان «امپرياليسم و سرمايه‌دار» در «انترناسيونال کمونيستی»، شماره 18، اکتبر ١٩٢١ منتشرگرديد (ص٦ )).

جنگ‌های امپریالیستی، جنگ‌هائی با ماهیت غارت‌گرانه برای رِقّیَت کشورها و به بردگی کشیدن ملت‌ها هستند. جنگ‌های تجاوزکارانه استعماری، که قبل از انقلاب اکتبر وجود داشتند، ماهیتاً با جنگ‌های امپریالیستی میان امپریالیست‌ها فرقی نمی‌کردند. ماهیت جنگ را باید از روی اهداف جنگ تعیین کرد و نه بر اساس تخیلات و جهت باد و نوع شعارها و ادعاهائی که می‌کنند.

 

سوم: می‌شود به صورت غیرعلمی، با هوچی‌بازی در مورد تعیین ماهیت جنگ، به ایدئولوژی رژیم و یا به واکنش  فلان نظامی و یا مقام مسئول ایران متوسل شد و بر گفتار آنها تعبیرات مغرضانه و یا سفیهانه خود را الصاق کرد، ولی از این گفتار بی‌پایه، ماهیت جنگ استنتاج نمی‌شود. اگر «دونالد ترامپِ» مدافعِ سرمایه مالی، با حمله نظامی  وسخنان تهدیدآمیز نابودی یک ملت و محاصره و تحریم اقتصادی غیر قانونی‌اش بیان کند، که جلوی فروش نفت ایران را در تنگه هرمز می‌گیرد و دستور کار نظامی بر ضد ایران را در کشوی میز کارش می‌گذارد و با هواپیمای سنگرشکن رهبران نظام جمهوری اسلامی را به قتل می رساند  و به صورت بی‌شرمانه و غیرقانونی به حریم فضائی ایران تجاوز می کند وابایی ندارد تا از اشغال سرزمین ایران سخن بگوید، آنوقت نمی توان  این تهدیدات و انگیزه‌های غارت‌گرانه امپریالیستی آمریکا را جدی نگرفت و آنها را غیرعادلانه و ناموجه تعبیر نکرد؛ ولی بستن تنگه هرمز را  محکوم کرد

و با جنگ‌طلب نامیدن رژیم جمهوری اسلامی دوطرف جنگ را دریک کفه ترازو قرارداد ونتیجه دلخواه "جنگ ارتجاعی" را از آن بیرون کشید! . با این منطق مسخره و موذیانه اگر دولتی اعلام کرد ما به کشور مفروض حمله نظامی می‌کنیم و کشور مفروض نیز اعلام کرد ما هم از خودمان مسلحانه دفاع خواهیم کرد، نمی‌شود نتیجه گرفت هر دوی این ممالک جنگ‌طلب‌اند، جنگ افروزاند و هر دو از کاربرد اسلحه دفاع می‌کنند، نمی‌شود با استدلالات تبلیغاتی امپریالیست‌ها، با به دور انداختن عقل و منطق خود، هم‌ سخن شد و در کُر جمعی ارتجاع جهانی و تبلیغات انحصاری رسانه‌ای آنها شرکت کرد.

خوب است برای شناخت انگیزه‌های جنگ، که انگیزه‌های امپریالیستی است، به نقل قولی از «تاریخ مختصر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» رجوع کنیم.

«... آلمان که خودش را برای جنگ امپریالیستی آماده می‌کر، می‌خواست از انگلیس و فرانسه مستعمرات و از روسیه، اوکرائین، لهستان و کشورهای کرانۀ بالتیک را بگیرد. آلمان راه آهن بغداد را ساخته، فرمانروائی انگلیس را در شرق نزدیک مورد تهدید قرار می‌داد. انگلیس از افزایش تسلیحات دریائی آلمان می‌ترسید.

روسیۀ تزاری برای تقسیم ترکیه کوشش می‌نمود آرزوی تصرف بغازها، که دریای سیاه را به دریای مدیترانه وصل می‌کند (داردانل) و تصرف استانبول را در سر داشت. تصرف گالیسی یعنی یک قسمت اتریش-هنگری نیز جزو نقشهﻫﺎﻯ حکومت تزاری بود.

انگلیس سعی داشت رقیب خطرناک خود ــ آلمان را که کالاهایش پیش از جنگ روز به روز میدان کالاهای انگلیس را در بازارهای دنیا تنگ‌تر می‌ساخت، به وسیلۀ جنگ شکست دهد. علاوه بر این انگلیس قصد داشت، بینلنهرین و فلسطین را از چنگ ترکیه در آورده و در مصر محکم پای بر جا شود.

سرمایهاران فرانسه سعی می‌کردند حوضۀ سار و الزاس لورن را که دارای ثروتﻫﺎﻯ ذغال سنگ و آهن است و آلمانﻫﺎ آن را در جنگ سالﻫﺎﻯ ١٨٧۰-١٨٧١ از فرانسه سلب کرده بودند، از آلمان پس گرفته، متصرف شوند.

بدین طریق تناقضات شدیدی که بین دو گروه دولتﻫﺎﻯ سرمایهاری وجود داشت، منجر به جنگ امپریالیستی شد.

این جنگ غارتگرانه که برای تقسیم مجدد جهان بود، به منافع همۀ کشورهای امپریالیستی برمی‌خورد، این بود که بعدها ژاپن، کشورهای متحد آمریکا و عدهﺍﻯ از دولتﻫﺎﻯ دیگر به این جنگ کشانده شدند.

 

طبیعی بود که طبقه کارگر و توده ستمدیده نمی‌بایست جان خویش را در راه منافع امپریالیست‌ها و برده‌کردن سایر ملل از دست بدهند. آنها باید کاری می‌کردند که به این وضعیت یکبار برای همیشه خاتمه داده شود و این کاری بود که بلشویک‌ها کردند.

حال جنایتکارانه است که کسی چنین وضعیتی را با شرایط تجاوز امپریالیسم و صهیونیسم و ارتجاع سیاه منطقه به ایران قیاس کند و از آن به همان نتایج جنگ داخلی در زمان جنگ جهانی اول برسد و خودش را انقلابی جا زند. کسانی فقط بر این تئوری من‌درآوردی و خائنانه اصرار می‌ورزند که ریگی در کفش دارند.

چهارم: ایران برعکس تحلیل‌های عده‌ای «چپ»نما و بی‌سواد سیاسی و شبه ترتسکیست کشور امپریالیستی نیست، حتی سرمایه‌داری در آن نیز در همه زمینه‌ها هنوز انکشاف کافی را نیافته است، چه برسد به اینکه سرمایه‌داری ایران به عالی‌ترین مرحله رشد خود، یعنی به مرحله سرمایه‌داری انحصاری امپریالیستی تحول پیدا کرده باشد و سیاست‌اش بر اساس سیاست سرمایه مالی تعیین شود، ایران در هیچیک از گروه‌بندی‌های امپریالیستی برای غارت جهان و تقسیم غنایم شرکت ندارد، حتی امپریالیست‌ها ایران را به این دسته‌بندی‌های خود راه هم نمی‌دهند. برعکس ایران همیشه برای امپریالیست‌ها لقمه چرب و نرمی بوده است که بر سر تسلط بر آن، امپریالیست‌ها با هم درافتاده‌اند. سخن بر سر تسلط بر ایران و غارت ایران توسط غرب به سرکردگی آمریکاست. رژیم حاکم در ایران صرف‌نظر از ماهیت فاسد، ضدکارگری و ستمگرانه خویش، همانند دولت های سابق عراق و لیبی و سوریه...تنها از موجودیت و استقلال سیاسی خود دفاع می‌کند. کمونیست‌ها باید تنها بر این اساس تاکتیک‌های انقلابی خویش را تعیین کنند. وضعیت ایران به شرایط روسیه در جنگ اول جهانی شباهتی ندارد، بلکه بیش‌تر به شرایط جنگ ضد ژاپنی در چین شبیه است، با این تفاوت که کمونیست‌های ایران نه ارتش سرخی دارند و نه شخصیتی مورد احترامِ مردم، به نام «مائو تسه دون» که به عنوان نیروئی مستقل و قدرتمند در محاسبات سیاسی به کار آید و امکان مانور سیاسی، به اتکاء این نیروی نظامی و حمایت مردمی در چین و حمایت شوروی در عرصه جهانی دارا باشد. با کوربینی سیاسی کسی انقلابی نمی‌شود.

تئوری جنگیدن با هر "دو قطب ارتجاع" و توسل به جنگ داخلی در ایران یک تئوری ضدانقلابی و غیرطبقاتی و ناقض ماهیت تجاوزکارانه وغارت‌گرانه امپریالیسم است که ازجانب دار و دسته‌های «منصور حکمت» در ایران برای اسارت خلق ما ساخته و پرداخته شده است. متأسفانه در میان نیروهای اپوزیسیون ایران بخش‌های صمیمی نیز وجود دارند که به کُنه این مسایل واقف نیستند و به نتیجه عملی نهائی این تئوری‌های ارتجاعی و شبه انقلابی فکر نکرده‌اند. آنها در راهی گام گذارده‌اند که «منصور حکمت» نشان داده است. هدف وی حذف لنینیسم و تطهیر امپریالیسم بود. برای وی تنها میلیتاریسم آمریکا وجود داشت که می‌شد بر ضد آن مبارزه کرد. وی مخالف ایجاد یک جنبش وسیع ضدامپریالیستی بود. جنبش سکولاریستی و ضد میلیتاریستی باید جایگزین مبارزه ضدامپریالیستی می‌شد. وی تمام مبارزه اجتماعی را از مضمون طبقاتی آن جدا کرد و به خورد جنبش کمونیستی ایران داد. این مجموعه هنوز از تئوری‌های «منصور حکمت» تغذیه می‌کند و بیمار است.

این عده چه بخواهند و چه ناآگاه باشند، در کنار امپریالیسم وصهیونیسم اسرائیل قرار دارند. آنها خودشان را پشت نقاب مبارزه علیه جنایات جمهوری اسلامی پنهان کرده‌اند و کسانی را که بر ضدامپریالیسم وصهیونیسم برای آزادی ایران با پرچم دستها از ایران کوتاه باد پیکار می‌کنند ودرمقابل تجاوز نظامی به ایران ابتکار عمل مبارزه را دردست گرفته اند، "مدافعان جمهوری اسلامی" و "سرکوب واختناق"  قلمداد می‌کنند تا همدستی خویش را با همه سازمان‌های ساخته و پرداخته امپریالیستی و صهیونیستی  که در زیر عناوین پر طمطراق «حقوق بشر» و یا «حقوق قومیت‌ها»، «ادیان اقلیت» و یا سازمان‌های مشکوک «توسعه دموکراسی» و... پنهان کرده‌اند، بپوشانند. برای آزادی مردم ایران در شرایط کنونی و نابودی استثمار تنها یک راه وجود دارد وآنهم مبارزه برای دفع تجاوز خارجی وحفظ موجودیت وتمامیت ارضی ایران و پیوند مبارزه دموکراتیک با مبارزه ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی است. مبارزه حزب ما برای استقرارسوسیالیسم  است و نه فقط برای تغییر رژیم به هرقیمت و یا درپارکابی امپریالیسم جنایتکار آمریکا که آهنگ نابودی وتجزیه ایران را دارد. مبارزه برای حقوق دمکراتیک و سوسیالیسم  تنها با دست مردم ایران اکثریت کارگران و زحمتکشان و تحت رهبری حزب واحد لنینی طبقه کارگر عملی و انقلابی است و این امر از مبارزه بر ضدامپریالیسم و صهیونیسم می‌گذرد.

***

مستخرج ازمصوبات کنگره ششم حزب کارایران(توفان) درمورد زنان ایران ووظایف حزب ما

 

 یکم: زن قرنهاست که در اسارت بسر می برد. تنزل موقعیت زن ونابرابری اودر جامعه از آسمان نازل نشده است، بلکه هنگامی آغازشد که نقش اودر تولید اجتماعی تخفیف یافت ومالکیت خصوصی پدید آمد.از آن پس او تنها" برده هوسرانی مرد شد و به ابزار تولید فرزند تبدیل گردید". بنابراین اسارت زن معلول جامعه طبفاتی است و آزادی او تنها با محو جامعه طبقاتی امکان پذیر است. اما محو جامعه طبقاتی که از طریق برانداختن مالکیت خصوصی بر وسائل تولید امکان پذیر است، تنها در رسالت تاریخی طبقه کارگر می باشد. طبقه کارگر با انجام این رسالت تاریخی نه تنها آزادی خود، بلکه آزادی تمام جامعه وازآن جمله آزادی کامل زن را نیز تامین خواهد کرد. ازاین رو زنان درمبارزه بخاطر آزادی به طبقه کارگر پیوسته و دراین پیکار دورانساز به سالیان متمادی اسارت خود پایان خواهند داد. این تنها راه آزادی زنان است و تمامی" تابو شکنیهای برهنگی" وشعارهای بورژوازی ، بی محتوا و دهن پر کن "زن زندگی آزادی" وفمنیستها و..... درباره رهایی زن تنها برای انحراف مبارزه زنان بوده وهدفی جز دورساختن آنها از هدف اصلی و حفظ وضع موجود ندارند.

آزادی زن دریکسانی استثمار با مرد و تنها برای دستمزد برابر نیست. آزادی زن تنها در لغو محدودیتهای شغلی آنها و یا شرکت برابر آنها درانتخابات و یا تنها درکاربرابر آنها با مرد و یا آزادی جنسی و آزادی طلاق و  و برابری درارث و... نیست. مارکسیسم لنینیسم خواستار آزادی زن درکلیه شئون اجتماعی است. این تئوری رهائی ساز بشریت براساس کشف علل اسارت زن، محتوای مبارزه او برای رهائی ازاسارت را طبقاتی می داند که مطابق آن آزادی زن و برابری او با مرد تنها در جامعه ای آزاد ازهرگونه ستم اقتصادی و اجتماعی بدست می آید. بنابراین زنان برای رهائی ازاسارت استثماروفرهنگ مرد سالاری با کلیه نیروهای انقلابی تحت رهبری طبقه کارگر بسیج میشوند تا با بر پائی جامعه ای سوسیالیستی راه آزادی خویش را ترسیم نمایند.

دوم: زنان ایران قرنهاست که از بسیاری حقوق انسانی خویش محرومند وجامعه ایکه نیمی از مردمانش فاقد حقوق انسانی باشند، نمی تواند یک جامعه پیشرفته و آزاد باشد. زنان ایران مبارزات قهرمانانه ای را در جریان تاریخ ایران از انقلاب مشروطیت ونهضت ضد استعماری ملی کردن نفت تا به امروز به پیش برده اند و توانسته اند به بخشی ازحقوق و مطالبات دموکراتیک خویش دست یابند.

زنان ایران همراه با جنبش ملی و دموکراتیک مردم ایران، در انقلاب عظیم بهمن شرکت کرده، دست امپریالیسم آمریکا و رژیم نوکرصت ومستبد سلطنتی را از ایران کوتاه نموده و به نظام شاهنشاهی ایران برای همیشه خاتمه دادند. شرکت چند میلیونی زنان ایران در انقلاب، حاکی از علاقه آنها به سرنوشت مشترک همه مردم ایران و آینده کشورشان بود. آنها امید داشتند که انقلاب ایران، حقوق دموکراتیک آنها را تامین نماید.لیکن بعد ازانحصار قدرت سیاسی توسط روحانیت مرتجع، نه تنها غاصبان انقلاب مانع شدند که زنان به حقوق انسانی خویش دست یابند، بلکه حتی تضییقات بیشتری نیز بر دست و پای آنها بستند. روحانیت شیعه برای زنان ایران نکبت بسیار به بار آورد. پوشش نوع اسلامی را برای آنها اجباری کردند، در قانون مدنی حق اشتغال، طلاق، حضانت، ارث، مسافرت، و ازدواج زنان مانند گذشته از صافی مردها(پدر، شوهر و یا جد پدری) باید بگذرد. درنظام جمهوری اسلامی که جمهوریت درمنگنه تحکم واستبداد قرارگرفته است هر اندازه مقام و منزلت اجتماعی یک زن بالا باشد، بازهم اعتبار آنها وابسته به تصمیم مرد خواهد بود. روحانیت زن را به گروگان مرد بدل کرده است. هر زمان شوهر تصمیم بگیرد که اشتغال زنش، مصلحت خانواده را به خطر می اندازد، حتی اگر در آمد شغلی زن بیشتر از شوهرش باشد و جامعه هم به موقعیت شغلی زن، نیازمند باشد، به راحتی می تواند قانونا مانع کار کردن وی شود. روحانیت قرون وسطایی و زن ستیز، با غصب رهبری انقلاب 57، تمامی تلاش خود را به کار گرفت تا زنان را  دوباره به کنج اندرونی خانه بفرستد. آنها به تحقیر زنان دست زدند تا شخصیت آنها را تا حد ابزاری برای تمتع جنسی مردان و به ویژه خانواده آخوندها تنزل دهند. آنها حقوقی را که حتی زنان در گذشته کسب کرده بودند، به عنوان حقوق طاغوتی نادیده گرفتند و توسط چاقوکشان، اسید پاشان، رجاله ها و گرازهای وحشی خویش محیطی از ارعاب و ترس در خیابانها آفریدند و بسیاری زنان و دختران این کشور را به زندان انداخته، شلاق زده، به قتل رسانده و یا معلول کرده اند. زن ستیزی نظام با "گشت ارتجاعی ارشاد" وسرکوب زنان  نوع دیگری از ستم طبقاتی نسبت به زنان است. در دیدگاه نظری و عقب مانده اسلامی، که در حجره های حوزه های علمیه، تئوری های زن ستیزانه خویش را آب و تاب می دهند، زن موجود حقیری است که نصف مرد ارزش دارد و شهادت وی فقط نصف شهادت مرد به شمار می آید. در قوانین اسلامی زن به عنوان موجودی بالقوه فاسد و از حق تحصیل محروم است، زیرا می تواند هم خود فاسد شود و هم جامعه را به فساد بکشاند. روحانیت با این درک کهنه و قرون وسطائی به زنان ایران برخورد می کرد و می کند. این روحانیت ریاکار در قدرت، توسط دست پروردگان در مکتب خویش، دختران ایرانی را در شیخ نشینها امارات متحده عربی برای کسب پول به فروش گذاشت، سن ازدواج دختران را کاهش داد، فحشاء رسمی دینی را جایگزین فحشاء عمومی کرد، خانه های "عفاف" ایجاد نمود. امروز  فقط نابینایان نمی توانند شاهد خودفروشی زنان در خیابانهای پایتخت باشند که طعم تلخ فقر را می چشند. فساد و رشوه خواری و دزدی و غارتگری و استثمار نظام سرمایه داری روحانیت و آقازاده هایش دردرجه نخست، با ممانعت از شغل آفرینی، زنان رامورد اصابت قرار داده است. وضعیت مالی زنان ایران را که از اشتغال آنها جلوگیری می کنند، مورد اصابت قرار داده است.    

ولی انقلابی که چند میلیون زن را از پستوهای خانه به میدان آورده بود، نمی توانست نسبت به خواستهای آنان بی تفاوت بماند. زنان سهم و حق خویش را از انقلاب درخواست می کردند. به همین جهت نخستین جنبشهای دموکراتیک اعتراضی بعد از انقلاب بهمن جنبش زنان برای دفاع از حقوق خود و کسب حقوقی مساوی با حقوق اجتماعی مردان بود. این مبارزه قهرمانانه زنان ایران که آخوندها تا به امروز نیز نتوانسته اند بر آن غلبه کنند، مورد حمایت همه جامعه مترقی و مبارزان سیاسی ایران، از هر قشر و طبقه اجتماعی بوده و هست. حتی نوع برخورد ارتجاعی روحانیت در قدرت به زنان به ویژه در اوائل انقلاب، از باب تحمل بخشی از روحانیت نبود، زیرا در خانه آنها نیز زنانی بودند که فعالانه در انقلاب شرکت کرده و هنوز هم فعال بوده و از حقوق خویش دفاع می کردند. بدین سان تناقض در اجتماع به تناقض در خانوادهای مذهبی کشیده شده بود. این است که از این رو موجی از زنان از درون خانواده خود روحانیت نیز به مبارزه برای تحقق حقوق زنان پرداختند پیوستند که رژیم جمهوری اسلامی را با مشکلات جدید روبرو ساخت و مجبور کرد در مقابل موج مقاومت عظیم زنان به عقب نشینی هائی دست زند. ولی این مبارزه تازه آغاز کار است و باید تا کسب همه این حقوق انسانی، از جمله به یاری مردان و سایر اقشار و طبقات اجتماعی به پیش برده شود.

همین مبارزه زنان در ایران بود که دانشگاهها را  در اکثریت خود به عرصه تحصیل دختران ایرانی بدل کرده است و چهره های مشهور از زنان دانشمند ایرانی را به جهانیان عرضه داشته است.

سوم:مبارزه زنان ایران مبارزه ای تاریخی، مترقی و انقلابی است که در اشکال گوناگون با پشتکار و فداکارانه ادامه دارد. زنان ایران در این عرصه ها باید برای بسیاری از مردان ایران سرمشق و نمونه های روشن باشند. زنان ایران در طول چند دهه پس از انقلاب بهمن ودر نمایشات اعتراضی خویش خواسته های برحق و  معینی را طرح کرده اند:

لغو کلیه قوانین ارتجاعی مذهبی و غیر مذهبی، لغو هرگونه تبعیض ومحدودیت برحسب جنسیت، آزادی پوشش، آزادی ازدواج وحق انتخاب همسر وازدواج غیر مذهبی، لغو کلیه قوانینی که به بهانه ناموس ارتکاب جنایت علیه زنان را توجیه میکنند، ممنوعیت فحشا بطور کلی و فحشا مذهبی بنام صیغه گری، آزادی سقط جنین و به رسمیت شناختن این حق برای زنان و حق کرسی قضاوت ...

روشن است که زنان از حقوق بسیار بیشتری باید برخودار باشند. مردان نباید مجاز باشند در مورد شغل، تحصیل، ازدواج، مسافرت، ارث و... زنان تصمیم بگیرند. تساوی حقوق زن و مرد تصمیم گیری در مورد این حقوق را برای هر دو طرف به طور دموکراتیک و مساوی به رسمیت می شناسد. برابری حقوقی و رفع تبعیض های جنسیتی و طبقاتی جوهر و شالوده ی مشترک مطالبات زنان در تمامی اقشار جامعه است. برای تحقق این تساوی که باعث غنا و ارتقاء سطح جامعه می گردد، باید مبارزه کرد. حزب ما از این مبارزات حمایت کرده و در آن شرکت می کند، زیرا فقط زنان و مردان آگاه و مبارز قادرند والدین خوبی برای فرزندان شایسته آتی ایران باشند. مبازه برای تحقق خواسته های زنان مبارزه برای همه ایران، مبارزه برای رهائی از اسارت قرون وسطائی و پیشرفت جامعه است.

 

چهارم: مبارزه زنان و یا هر مبارزه دموکراتیکی طبیعتا تجزیه بردار نیست و نمی شود به آن مصلحتی برخورد کرد. در اوضاع بحرانی کنونی وخطر حمله نظامی به میهن ما امپریالیست های آمریکایی واروپایی که از ضدیت زنان مبارز و مترقی ایران با جمهوری سرمایه داری اسلامی با خبر هستند، سعی دارند با نقابِ دفاع از" آزادی زنان"، فریبکارانه خود را هوادار مبارزات مردم ایران ازجمله زنان ایران بنمایانند و درصفوف آنان نفوذ کنند و با طرح شعارهای انحرافی وپوپولیستی مسیر مبارزات مردم ایران را فقط و فقط بر ضد اسلامیت  منحرف ساخته و مانع شوند که مبارزه دموکراتیک زنان ایران مضمون ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی، مبارزه انترناسیونالیستی در دفاع از حقوق همه زنان جهان از جمله حقوق تضییق شده زنان فلسطینی و نظایر آنها باشد. آنها می خواهند مبارزه دموکراتیک زنان ایران را به مبارزه صرفا علیه اسلام محدود کنند، تا شاید از این بابت فوایدی شامل حال آنها در آینده گشته و رژیم سرمایه داری در ایران از گزند خشم مردم ایران در امان بماند. امپریالیستها و عمالشان در ایران در پی به کف آوردن قدرت سیاسی در ایران، و مستعمره کردن کشور ما هستند و از هر ستمگری حاکمیت در ایران به نفع خویش سوء استفاده می کنند. پس همه مبارزان ایرانی از جمله زنان قهرمان ایران باید مبارزه دموکراتیک خود را با مبارزه ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی پیوند زنند، تا نقش عمال دست نشانده امپریالیستها که هوادار پول گرفتن از اجانب بوده و مدتها آنرا تبلیغ می کردند و هنوز هم می گیرند، در میان جنبش دموکراتیک زنان ایران برملا سازند.  زنان شجاع و مبارز ایران آگاهانه و با شناخت سیاستهای مزورانه امپریالیستها نه تنها صف مبارزاتی خود را از صف دشمنان ایران همواره جدا کرده‌اند، بلکه با اتخاذ سیاستهای ضد امپریالیستی و اتخاذ مواضعی در دفاع از مبارزات زنان مترقی منطقه به امپریالیستها اجازه نمی‌دهند تا از آن‌ها علیه منافع مردم ایران سوء‌استفاده کنند.

حزب کار ایران(توفان) برای آزادی زنان از دست ستم چندگانه مبارزه می کند و از مبارزه جنبش زنان، برای رفع ستمگری و سرکوب حقوقی شان قاطعانه  پشتیبانی می نماید.

حزب ما یقین دارد که شما زنان تحت ستم و مبارزر ایران با اتحاد و یکپارچگی و در اتحاد با مردان مترقی و طبقه کارگر ایران نقش شایسته خود را درنبرد علیه نظام سرمایه داری حاکم و زدودن تمامی قید و بندهای ماقبل سرمایه داری با سربلندی ایفا خواهید کرد. شیر زنان ایران هرگز تسلیم نشده و برای حقوق انسانی و دموکراتیک خود در بدترین شرایط بربرمنشی به مبارزه ادامه می‌دهند و تا برقراری جامعه‌ای سوسیالیستی، که تنها ضامن برابری حقوقی واقعی زنان با مردان است از پای نخواهند نشست.

***

 
مستخرجی از گزارش سیاسی حزب کار ایران(توفان) به کنگره ششم حزب کار ایران.

بخش نخست-اوضاع بین المللی

تاکید بر اهمیت مبارزه علیه  صهیونیسم

وقتی ما از اردوگاه امپریالیسم غرب صحبت می کنیم باید جای خاصی برای صهیونیسم اسرائیل در نظر بگیریم. این دستگاه جهانی صهیونیسم توسط موسسه مشهور لابی یهودیان در آمریکا بنام "آیپک"(AIPAC)- (کمیته روابط عمومی آمریکا-اسرائیل) (American Israel Public Affairs Committee) که از سرمایه داران یهودی تشکیل شده است، با کمکهای مالی خویش به یک عامل مهم دخالت در نتایج انتخابات آمریکا بدل شده است. آنها با خریدن نمایندگان کنگره آمریکا و یا اعزام نمایندگان مستقیم خود به کنگره آمریکا نقش بسیار مهمی در انتخاب رئیس جمهور و تدوین سیاستهای خارجی آمریکا بازی می کنند. این نهاد صهیونیستیِ آمریکائی، متحد اسرائیل است، رژیمی که سرزمین مردم فلسطین را بیش از 70 سال در اشغال خود نگهداشته و به قتل و غارت این مردم مشغول است و نه تنها با ایجاد چند جنگ در منطقه به توسعه ارضی خویش پرداخته، بلکه مردم فلسطین را به تدریج به مرگ محکوم کرده و روزانه آنها را به قتل می رساند. فقط احکام نژادپرستانه و ضد بشری در مورد مردم فلسطین اجراء می شود.

اسرائیل به عنوان یک نیروی نژادپرست و اشغالگر هر روز به توسعه مناطق اشغالی می افزاید و دنیا را در مقابل اعمال انجام شده قرار می دهد.  اسرائیل که یک دولت صهیونیستی بر راس امورش قرار دارد، برای توسعه و حفظ مناطق اشغالی و پاک کردن آنها از وجود مردم فلسطین از هیچ جنایتی رویگردان نیست. آنها از بمب خوشه ای و بمب فسفری برای اهداف ضد بشری خویش استفاده می کنند و هم اکنون سیاست اشغالگری خویش را با محاصره نوار غزه و ساختن آبادی نشینهای یهودی در کرانه باختری ادامه می دهند. اقدامات تجاوزکارانه آنها بر ضد مناطق اشغالی و قتل عام  ونسل کشی درغزه و محاصره این سرزمین یک جنایت جنگی است، ولی امپریالیسم آمریکا مانع می شود که جامعه ملل و اعضای مترقی آن تبهکاری های صهیونیسم و امپریالیسم را محکوم کنند.

رسانه های جهانیِ انحصاری و پرتیراژ صهیونیستی به شستشوی مغزی مردم جهان مشغولند و با ایجاد رعب، تهدید، ترور و تطمیع و تبلیغات سرسام آور به خاطر این موقعیت خاصی که در شستشوی مغزی و ایجاد افکار عمومی با یاری حکومتهای ممالک امپریالیستی ایجاد کرده اند نقش مهمی در سیاست جهانی بازی می کنند. این رژیم یک رژیم اشغالگر و تبهکار است و نه تنها غاصب و مهاجم است، بلکه عامل  جنگ و خطر مهمی برای صلح جهانی است. این رژیم پایگاه امپریالیسم آمریکا در منطقه و دشمن خلقهای منطقه است. این رژیم در منطقه به تفرقه و خرابکاری مشغول است و ملتهای منطقه را به جان هم می اندازد. حزب ما از مبارزات آزادیبخش مردم فلسطین برای پایان دادن به تبهکاری های صهیونیسم، نابودی صهیونیسم و آزادی سرزمینهای اشغال شده فلسطین حمایت می کند. این مردم فلسطین هستند که باید در مورد سرنوشت خویش آزادانه تصمیم بگیرند. اسرائیل اتمی صهیونیستی ثابت کرده است که خواهان صلح نیست، بلکه خواهان نسل کشی فلسطینی هاست. ادعاهای صلح خواهی صهیونیستها، پیشنهاد پذیرش اشغال و نابودی مردم فلسطین است. با اشغالگر هرگز نمی توان صلح کرد. نخست باید اشغالگر را از خاک کشور خود بیرون راند. پیشنهاد صلح صهیونیسم پیشنهاد تسلیم و پذیرش حفظ وضع موجود بوده و هرگز نباید فریب آن را خورد. توافق صلح واقعی در قاموس جنبش رهائی بخش فلسطین توافقی بر شالوده فلسطینی آزاد و مستقل و کشوری قابل بقاء در تمام زمینه هاست. مردمِ تارانده شده فلسطینی باید بتوانند به سرزمین مادری خویش باز گردند.

اسرائیل صهیونیستی یک غده سرطانی، اتمی، نژادپرست و خطرناک برای همه منطقه است. ثبات، صلح و آزادی در منطقه، با وجود صهیونیسم اسرائیل ممکن نیست. فراموش نکنیم که ملت فلسطین برخلاف تبلیغات صهیونیستها فقط مسلمانان نیستند، یهودیان فلسطینی و مسیحیان فلسطینی نیز اجزاء ملت فلسطین را تشکیل می دهند.

صهیونیسم در منطقه با نفوذ در میان اکراد عراقی و ایرانی در پی ایجاد کردستان بزرگ ارتجاعی و متحد صهیونیسم در منطقه است. حرکت تجزیه طلبانه اکراد ناسیونال شونیسم در منطقه در خدمت منافع امپریالیسم جهانی است و ربطی به حق تعیین سرنوشت خلقها به دست خویش ندارد. حزب ما بارها این همکاری ها را افشاء کرده و حاضر نیست با سیاست اپورتونیستی به ناسیونال شونیستها کُرد که دست دراز شده صهیونیسم در منطقه هستند باج دهد. مبارزه با صهیونیسم باید با مبارزه علیه تجزیه طلبان ناسیونال شونیسم که پایگاه امپریالیسم و صهیونیسم در منطقه هستند پیوند بخورد.

صهیونیستهای اسرائیلی می خواهند مبارزه با صهیونیسم جنایتکار و نژاد پرست را "یهودی ستیزی" جلوه دهند و به این ترتیب جلوی دهان منتقدان را ببندند. حزب ما باید این ریاکاری صهیونیسم بین الملل را برملا کند و خط تمایز روشنی میان صهیونیسم، و اعتقادات دینی یهودی بکشد. مسلما یهودیانی که از موجودیت اسرائیل صهیونیستی دفاع می کنند، صهیونیسم و نژادپرست هستند. حمایت از صهیونیسم اسرائیل در میان پاره ای از ایرانیان نیز موجود است که در واقع همدستان اسرائیل در منطقه و دشمنان مردم ایران و منطقه به حساب می آیند.

اسرائیل دشمن استقلال و تمامیت ارضی ایران است و به جنبشهای تجزیه طلبانه، سلطنت طلبانه و بخشی از"اپوزیسیون چپ ایران" که اسرائیل را کشور "دموکراتیک" می خواند و می خواهد در ایران "سوسیالیسم کیبوتصی" مستقر کند(حزب کمونیست کارگری ایران)  از هر نظر یاری می رساند تا بخشهائی از ایران جدا شوند. اسرائیل سگ پاسبان امپریالیسم آمریکا در منطقه است. امپریالیستها بر تمام جنایات صهیونیستها صحه می گذارند و بر روی اعمال ننگینش ماله می کشند و در مراجع جهانی علیرغم ادعاهای کاذب حمایت از حقوق بشر مانع از آن هستند که اسرائیل به عنوان ناقض حقوق بشر و جنایتکار جنگی محکوم شود. منافع ملی ایران در شکست این منبع تشنج و دسیسه در منطقه و تحقق آمال مردم فلسطین است.

حزب کار ایران(توفان) از مبارزه سیاسی ملت فلسطین برای رهائی ملی، صرفنظر از ایدئولوژی آنها حمایت می کند و این مبارزه رهائی بخش را حق مشروع ومسلم آنها می داند.

***

سخنی درمورد یک روانپریش سرمایه مالی

روزگاری، پدیده دونالد ترامپ به درستی توسط خودش توصیف شده بود.

 او که نامزد ریاست جمهوری وقت از حزب جمهوری‌خواه بود، در مراسمی در اوایل سال ۲۰۱۶ گفت: «من می‌توانستم وسط خیابان پنجم (در نيويورک) بایستم و به یک نفر شلیک کنم و او را بکشم، ولی حتی یک رأی‌دهنده را هم از دست ندهم

گرچه او به کسی در وسط شهر نیویورک تیراندازی نکرد، ولی حتی بعد از این اظهار نظر ددمنشانه نیز طرفداران خود را حفظ کرد!

هیچ رسوایی، هیچ شکستی، حتی محکومیت دادگاهی نمی‌توانست به او آسیبی برساند! در صورتیکه اگر  سیاستمداران دیگر بودند، مدت‌ها پیش در گمنامی اجتماعی محو شده بودند. اما ترامپ در کمال تعجب در سال ۲۰۲۴ به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا انتخاب شد.

آن زمان به نظر می‌رسید که او کلیه قوانین طبیعی سیاست را به چالش کشیده است.

اما در روزهای اخیر، به نظر می‌رسد که چیزی از این رویا شکسته است. نشانه‌های فزاینده‌ای وجود دارد که ترامپ از اوج وقاحت خود عبور کرده است. زیرا به نظر می‌رسد که او چیزی حیاتی را از دست داده است: توانایی تغییر واقعیت به خواست خود از طریق فشار، تهدید و اعمال جنایت! یک نقطه عطف مهم در این مورد، تجاوز به ایران است. فارغ از هر نتیجه‌ای که ممکن است از این تجاوز وحشیانه حاصل شود، این تهاجم، برخلاف تمام اظهارات با کبکبه و دبدبه کاخ سفید، تا کنون به هیچ وجه موفقیت‌آمیز نیست. زیرا که ترامپ تا بحال، نه تنها نتوانسته است خواستی را بر رژیم ج.ا. ایران تحمیل کند، بلکه مهم‌تر از همه، این جنگ جان بسیاری از انسان‌ها را گرفته و به اقتصاد جهانی آسیب جدی رسانده است. و "این هنوز از نتایج سحر است باش تا صبح دولتت بدمد"!

به جرات  می توان گفت که این تجاوز وحشیانه درچند هفته  گذشته بر واقعیت تأثیر گذاشته است: قیمت نفت را افزایش داده، تأثیری بس منفی بر اقتصاد جهان و بازارهای بورس گذارده و بیش از ۵۱ میلیارد دلار برای ایالات متحده هزینه داشته است. همه اینها در حالی است که شهروندان آمریکایی‌  حیران و درمانده، در این فکرند که چگونه هزینه باک بنزین بعدی یا خرید بعدی برای خانواده خود را تامین گنند.

بر این اساس، نتایج نظرسنجی‌ها به  شدت به زیان ترامپ در حال تغییر است.

طبق یک نظرسنجی، اکثر شهروندان آمریکایی معتقدند که تجاوز به ایران غلط و به زیان ایالات متحده آمریکا و حتی  جهان بوده است. ترامپ حتی از سوی هواداران خود نیز به شدت با انتقادات شدیدی مواجه گشته است. چهره‌های برجسته‌  مانند پادکستر هایی نظیر "تاکر کارلسون" و "میگن کلی" و نیز نظریه‌پرداز ی همچون، "الکس جونز"، به وضوح مخالفت خود را با جنگ در ایران ابراز و آن را محکوم می‌کنند.

مضافا اینکه آنها عملیات نظامی آمریکا را نقض وعده ترامپ مبنی بر عدم دخالت ایالات متحده در درگیری‌های طولانی مدت در خارج از کشور می‌دانند.

چند ماه پیش غیرقابل تصور بود که کسی با چنین شدتی با رئیس جمهور مخالفت کند.ترامپ با خصلت یک، لومپن پرمدعا همچنان یک عنصر تهدیدآمیز است.

برای نمونه او با تهدید خود مبنی بر "محو تمدن ایران"، خشم گسترده‌ای را،  حتی در میان جمهوری‌خواهان برانگیخت. تا جایی که، وضعیت روانی وی، بیش از پیش زیر سوال رفت و بطور جدی مورد بحث قرار گرفته است.

اما فقط شکست در جنگ ایران نیست که نشان می‌دهد نفوذ ترامپ رو به کاهش است. دشمنی آشکار او با پاپ "لئو چهاردهم" خشم بسیاری از کاتولیک‌ها - یک بلوک مهم رأی‌دهنده به وی‌ - را بر انگیخت.

پس از آن هنگامی هنگامی که ترامپِ  معیوب العقل، تصویری کامپیوتری منتشر کرد که او را به عنوان چهره‌ای شبیه عیسی مسیح نشان می‌داد، حتی هواداران خودش در بخش نظرات خواننگان در پلتفرم رسانه اجتماعی او، (Truth Social))، چنان واکنش شدیدی نشان دادند که او تصویر را سریعا حذف کرد! حتی دخالت در مبارزات انتخاباتی مجارستان، که در واقع رویه استاندارد برای دولت‌های ایالات متحده است، کمکی نکرد.  مضافا اینکه ویکتور اوربان راسیست، این "متحد ترامپ"،  در انتخابات مفتضحانه شکست خورد.

با این حال، همه اینها لزوماً احتمال برکناری ترامپ از کاخ سفید را قبل از پایان دوره ریاست جمهوری‌اش در ژانویه ۲۰۲۹ افزایش نمی‌دهد. او هنوز هم حزبش را به شدت تحت سلطه خود دارد، حزبی که به نظر می‌رسد هنوز قادر به مقابله با او نیست. با این حال، نفوذ رو به کاهش ترامپ او را خطرناک‌تر از همیشه می‌کند.

طبق  قانون ایالات متحده آمریکا، ترامپ به عنوان رئیس جمهور، به دلیل جایگاهش همچنان قدرتمند است و تمایل او به درخواست هر امتیازی، هر چقدر هم کوچک، از بین نخواهد رفت. همچنین انگیزه او برای تثبیت جایگاهش در کتاب‌های تاریخ نیز از بین نخواهد رفت. این خبر خوبی برای حزب جمهوری‌خواه نیست. یک رئیس جمهور دمدمی مزاج ... که احساس می‌کند در تنگنا قرار گرفته و اکنون رأی‌دهندگان محافظه‌کار را نیز علیه خود می‌شوراند، با توجه به انتخابات مهم میان‌دوره‌ای در ماه نوامبر، برای حزب بسیار نامطلوب است.

وضعیت برای حزب مذكور بسیار نامطلوب است. در حالی که رأی‌گیری کنگره به نفع حزب دموکرات قطعی نشده است و روز انتخابات هنوز خیلی دور است - و در آمریکایِ ترامپ، هر اتفاقی می‌تواند در مدت کوتاهی رخ دهد - روزها و هفته‌های گذشته نشان داده است که ترامپ صرفاً برای خودش سیاست‌گذاری می‌کند و نه به نفع حزبش. اگرچه او طبق  قانون نمی‌تواند دوباره در سال ۲۰۲۹ نامزد ریاست جمهوری شود، حتی پس از یک انتخابات میان‌دوره‌ای که احتمالاً بازنده آن خواهد بود، اما می‌تواند با دستور اجرایی حکومت کند و با خلق و خوی غیرقابل پیش‌بینی خود، خسارات قابل توجهی به کشور، جهان و حزبش وارد کند.

 

***

 

ایران در برابر تجاوز محکم ایستاده است؛ بگذارید ملت‌ها در کنار آن برخیزند تا آن را متوقف کنند .ایران در برابر تجاوز مقاومت می‌کند، مردم باید در کنار آن برخیزند

                                                برگرفته ازوبسایت صدای خلق  ارگان تبلیغی خبری حزب کارگران تونس

 

جنگ تجاوزکارانه و وحشیانه‌ای که امپریالیسم آمریکا و موجودیت صهیونیستی علیه ایران به راه انداخته‌اند، از ۲۸ فوریه در میان همدستی گسترده کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی جهان و نهادهای «ملی» آن‌ها که حتی از بیان محکومیت نیز خودداری کرده‌اند، ادامه دارد؛ همچنین با مشارکت بی‌قید و شرط نظام رسمی عربی که بخشی از آن—یعنی رژیم‌های خلیج—در این تجاوز دخیل هستند که از یکی از پایگاه‌های نظامی مستقر در سرزمین‌هایشان آغاز شده است. با این حال، تصمیم برای توقف این جنگ دیگر در دست تحریک‌کنندگان آن نیست؛ کسانی که می‌خواستند با آن نظام ایران را سرنگون کنند و کشور را تحت کنترل خود درآورند تا وحدتش را از هم بپاشند و ثروتش را در چارچوب طرحی کلی برای بازشکل‌دهی منطقه بر پایه‌های دینی، فرقه‌ای و قومی به منظور تسهیل سلطه خود، غارت کنند.

ایران توانسته است در برابر تجاوز ایستادگی کند و ضربات دردناکی به متجاوز آمریکایی-صهیونیستی وارد سازد؛ به‌گونه‌ای که دامنه حملات خود را به همه پایگاه‌های آمریکایی پراکنده در کشورهای خلیج فارس گسترش داده است. افزون بر این، تنگه هرمز را نیز به صحنه تقابل اقتصادی در کنار تقابل نظامی تبدیل کرده است، به‌طوری که قیمت هر بشکه نفت امروز از ۱۰۰ دلار فراتر رفته است. بدین ترتیب، ایران جنگ را به یک جنگ فرسایشی جامع نظامی-اقتصادی تبدیل کرده است. در نتیجه، باند واشنگتن به رهبری ترامپ موجب نگرانی دیگر دولت‌های غربی شده است؛ زیرا زیان‌های ناشی از تلفات نظامی و افزایش قیمت نفت بالا رفته و انتقاد از جنگ علیه ایران حتی به درون محافل حاکم و تأثیرگذار در واشنگتن نیز راه یافته است، در حالی که دایره مخالفان جنگ به بخش‌های گسترده‌ای از افکار عمومی در نقاط مختلف جهان، از جمله ایالات متحده، گسترش یافته است.

همه این‌ها به این معناست که این تجاوز در دستیابی به اهداف اعلام‌شده خود ناکام مانده و حتی در بازپس‌گیری کنترل کامل منطقه نیز موفق نبوده است. ترامپ پس از عملیات بزدلانه ونزوئلا گمان می‌کرد مسیر برای ساده‌ترین منطقه جهان که با زور فاشیستی اداره می‌شود—هموار است؛ اما واقعیت‌ها خطای محاسبات او را آشکار ساختند: ایران ونزوئلا نیست. از سوی دیگر، بسیاری—از جمله نتانیاهوی جنایتکارگمان می‌کردند که صحنه لبنان برای همیشه مهار شده و اوضاع به سود حکومت‌های وابسته و نیروهای فرقه‌ای منزوی تثبیت شده است؛ اما مقاومت بار دیگر در حال اوج‌گیری است، شهرک‌های دشمن مانند گذشته بیش از یک سال تحت فشار قرار دارند و عملیات‌ها با ایران هماهنگ است. محوری که ترامپ، نتانیاهو و عواملشان تصور می‌کردند به‌طور غیرقابل بازگشت فروپاشیده، اکنون در لبنان، عراق و یمن در حال بازگشت است و پایداری ایران را تقویت می‌کند.

تردیدی نیست که تجاوز به این کشور و دیگر کشورهای منطقه در کنار ادامه کشتار، آوارگی و ویرانی در فلسطین اشغالی بدون نقش ننگین نظام رسمی عربی که کاملاً در همدستی و بی‌تفاوتی غرق شده است، ممکن نبود. اتحادیه کشورهای عربی حتی نتوانسته است تا کنون نشست مؤثری برگزار کند؛ تنها نشستی که در ۸ مارس به‌صورت مجازی با حضور وزیران خارجه کشورهای ذی‌ربط برگزار شد، به گفته ابوالغیط دبیرکل این اتحادیه «با یک صدا» سخن گفت صدایی که در واقع صدای آمریکا بودو ایران را به دلیل بمباران پایگاه‌های نظامی در کشورهای خلیج که برای حمله به آن استفاده شده‌اند، محکوم کرد. اما حملات به لبنان، عراق و فلسطین برای این وزیران و دولت‌های وابسته‌شان مشکلی محسوب نمی‌شود، مادامی که به‌زعم آنان نیروهای «وابسته به ایران» را هدف قرار دهد.

نظام رسمی عربی امروز با وجود سیاست‌ها و اهداف آشکار آمریکایی-صهیونیستی، از همه تحولات تاریخی و جاری عقب مانده است؛ سیاست‌هایی که نه تنها مردم، سرنوشت، حال و آینده آنان را هدف قرار می‌دهد، بلکه همین نظام رسمی عربی درمانده را نیز—با وجود وابستگی و وفاداری‌اش در بر می‌گیرد. همگان می‌دانند که پس از تضعیف «محور شیعی»، نوبت به «محور سنی» شامل ترکیه، مصر، عربستان و الجزایر خواهد رسید تا وضعیت منطقه به سود یک انحصار بی‌رقیب یعنی موجودیت اشغالگر رقم بخورد؛ امری که به ایالات متحده کمک می‌کند سایر جبهه‌ها—به‌ویژه جبهه آسیایی و مشخصاً چین، به‌عنوان رقیب اصلی واشنگتن را «خالی» کند تا بر جهان مسلط شود.

با این حال، رژیم‌های شرم‌آوری که به این صف پیوسته‌اند حتی آن‌هایی که به‌ظاهر در اعتراض و همبستگی با ایران تظاهرات کرده‌اند، از جمله حاکمان تونس و الجزایر—بر خیانت و تسلیم پافشاری می‌کنند و در انتظار ضربه‌ای هستند که دریافت خواهند کرد. در چنین وضعیتی، مردم منطقه چاره‌ای جز رهایی از انفعال و برخاستن در برابر سلطه‌جویی آمریکایی ندارند، پیش از آنکه دیر شود. پذیرفتنی نیست که وجود پایگاه‌های نظامی آمریکا و اشغالگری، آینده ملت‌های عربی را تهدید کند و با این حال، بیشتر آنان تنها از پشت صفحه‌های تلویزیون نظاره‌گر باشند.

همان‌گونه که مردم ایران در دفاع از میهن و حاکمیت خود برخاسته‌اند، مردم ما و نیروهای پیشرو نیز باید حرکت کنند و منطقه را به صحنه‌ای از مقاومت فراگیر تبدیل نمایند. پایداری ایران در خدمت آرمان‌های مردم منطقه و به‌ویژه مردم فلسطین است و طرح سلطه آمریکایی-صهیونیستی را ناکام یا دست‌کم با مانع روبه‌رو می‌سازد. این پایداری همچنین در خدمت ملت‌های جهان است، از جمله ملت‌های آمریکای لاتین که ایالات متحده در پی تسلط تدریجی بر آن‌هاست.

در نهایت، شکست این تجاوز از طریق برقراری آتش‌بس هرچه سریع‌تر، در راستای منافع مردم کشورهای غربی—به‌ویژه مردم آمریکا—نیز هست، چرا که آن‌ها بهای جنگ و پیامدهای آن را می‌پردازند. بگذارید مردم منطقه و جهان در برابر تجاوز علیه ایران، فلسطین، لبنان، عراق، سوریه، یمن، ونزوئلا، کوبا و دیگر کشورها برخیزند و از منافع حیاتی نزدیک و دور خود دفاع کنند. هیچ چیز جز مبارزه نمی‌تواند هیولای امپریالیسم و بازوان آن را متوقف سازد، و مردم تونس و نیروهای انقلابی و مترقی آن نیز در این مبارزه نقشی دارند.

 

لینک متن کامل در وب‌سایت "صدای خلق"

https://www.sawt-achaab.tn/31841/

***

 

"ایلان ماسک" با ۳۶ سال سن  اولین تریلیونر جهان می شود

طبق گزارش مجله "فوربس"، ایلان ماسک مدیرعامل "تسلا"، در مسیر تبدیل شدن به اولین تریلیونر جهان است.

در چهلمین فهرست سالانه میلیاردرهای جهان، ماسک برای دومین سال متوالی با دارایی خالص تخمینی ۸۳۹ میلیارد دلار در صدر قرار دارد. در مقایسه با سال قبل، دارایی خالص او نیم تریلیون دلار آمریکا افزایش یافته است! که دلیل اصلی آن افزایش ارزش "اسپیس ایکس" است. این شرکت فضایی که توسط ماسک تأسیس شده است، قصد دارد اواخر امسال سهام خود را به بازار بورس عرضه کند. ماسک اولین فرد در جهان است که تاکنون ثروتش از مرز ۸۰۰ میلیارد دلار عبور کرده است.

طبق گزارش فوربس، "لری پیج"، یکی از بنیانگذاران گوگل، با فاصله زیادی در جایگاه دوم قرار دارد. دارایی خالص تخمینی او ۲۵۷ میلیارد دلار است. در جایگاه سوم، "سرگئی برین"، یکی دیگر از بنیانگذاران گوگل، با ۲۳۷ میلیارد دلار قرار دارد.

"جف بزوس" با ۲۲۴ میلیارد دلار در جایگاه چهارم و پس از او مارک زاکربرگ با ۲۲۲ میلیارد دلار در جایگاه پنجم قرار دارند.

"چیس پترسون-ویتورن"، سردبیر ارشد فوربس ولث، گفت: «امسال سال میلیاردرها است. در طول دوازده ماه گذشته، هر روز بیش از یک میلیاردر به جمع میلیاردرها اضافه شده است، زیرا رونق بازار سهام مبتنی بر هوش مصنوعی، ثروت‌ها را به ارتفاعات غیرقابل تصوری رسانده است

در حالیکه این ابر سرمایه داران طماع به سرعت برق و باد بر ثروت نجومی خود می افزایند، تعداد انسان هایی که به دلیل سوء تغذیه و گرسنگی مزمن به انواع  بیماری ها و نقص عضو دچار می‌شوند و با مرگ زودرس دست و پنجه نرم  می کنند نیز مدام افزایش می یابد.

هم اکنون ۸۴۸ میلیون انسان زحمت کش در آسیا،  آفریقا و آمریکای لاتین در چنگال گرسنگی مزمن  اسیرند.

اما عناصر صاحبان کنسرن های  تکنولوژی مدرن، بویژه هوش مصنوعی، اسلحه سازی، اتومبیل و هواپیما سازی و... بر جهان  سلطه می رانند.

بسیاری ازدانشمندان و کارشناسان امروز معتقدند که هوش مصنوعی به همان اندازه که می تواند در خدمت برخی از رشته های پزشکی  و یا خدماتی قرار گیرد، به همان اندازه هم می تواند تهدید ی مرگبار، بیکار آفرین و فقر زا باشد.

برخی از دانشمندان حتی معتقدند که هوش مصنوعی به اندازه بمب اتم ساختار بین‌المللی را تهدید می کند و می تواند مناسبات موجود  را دگرگون سازد.

به دیگر سخن هوش مصنوعی می تواند نظم بین‌المللی موجود را به صورت بنیادین به چالش  بکشد.

واقعیت این است که امروز بخش عمده ی توسعه هوش مصنوعی در خدمت اربابان اقتصادی و  نظامی کنسرن های خصوصی که بازیگران قدرتمند اصلی در عرصه بین‌المللی به شمار می روند قرار دارد. آنها عملا کنترل تولیدات تکنولوژی مدرن، صنایع اتومبیل سازی، هواپیما سازی و صنایع نظامی و  غذایی را در دست خود دارند.

از همین روست که کارشناسان بر این باورند  که توسعه بی رویه  و بدون  کنترل هوش  مصنوعی می تواند همطراز بمب اتم خطرناک باشد.

اگر در اثر مبارزه، مقاومت و کارزار طولانیِ و فراگیرِ  دانشمندانی چون "انیشتین"،  برترانراسل و ... در سطح جهان "پیمان منع گسترش تسلیحات هسته‌ای" (NPT) به امضا رسید، تا شاید جلوی نابودی کامل  بشریت گرفته شود، امروز هوش مصنوعی کماکان چهارنعل به سمت تکامل پیش می‌رود و جهان را به صورت جدی تهدید می‌کند.

امروز مقایسه هوش مصنوعی با بمب  اتم پدیده ای رایج شده است، زیرا برای نمونه بیم آن دارند که دشمنان بشریت،  به کمک هوش مصنوعی برای کشتار جمعی  خلق ها، ویروس های مرگبار تولید کنند.

چه نیرویی جز صف متحد کارگران و زحمتکشان جهان می‌تواند مانع انجام چنین  جنایتی شود؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل ازایران کوتاه باد!