مقالات توفان الکترونیکی شماره ۲۴۳ نشریه الکترونیکی حزب کارایران
مهر ماه ۱۴۰۵
آدرس تارنمای حزب کارایران (توفان):
www.toufan.org
آدرس مرکزی ایمیل حزب کارایران(توفان)
toufan@toufan.org
آدرس کانال تلگرام توفان
***
دراین شماره مقالات زیر را می خوانید:
پیرامون سخنرانی پزشکیان در سازمان ملل و توافق جناحها در بالا
بحران کنونی ایران، خطر حمله مجدد و وظایف ما
نگاهی به سخنرانی «لاله مرزبان» درجشنواره فیلم ونیز و نقش هنرمند مسئول در جامعه
دعوا بر سر صدا و سیماست یا برسرافکار عمومی؟
چرا از مردهای که مرده نیست، میترسند؟
درجبهه نبرد طبقاتی.مروری بر اخبار و گزارشات کارگری شهریور ماه ۱۴۰۵
تنگه بابالمندب تحت کنترل ارتش قدرتمند انصارالله یمن
شرکتهای هوش مصنوعی درانتظار فاجعه
جاده ابریشم فولادی؛ پاسخ ایران به محاصره اقتصادی
توجیهِ میلیتاریسم از دید فاشیستهای در کمین قدرت
تجدید ذخایر جنگی آمریکا سالها زمان خواهد برد
«هگست»، وزیر دفاع آمریکا، رویکرد آلمان در ناتو را ستود!
حکم بیرحمانه تاریخ: تغییر توازن قدرت جهانی و افول آمریکا
«شوکت علی چوهدری» جبهه کارگران پاکستان
ادبیات مارکسیستی به زبان ساده
گشت وگذاری در فیسبوک پاسخ به یک پرسش
پاسخ به یک پرسش درکانال تلگرام
پیرامون سخنرانی پزشکیان در سازمان ملل و توافق جناحها در بالا
سخنرانی مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، برخلاف انتظار با اقتدار نسبی ایراد شد و میتوان آن را در چند بخش تبیین کرد:
یکم: چنین نمایشی با این لحن در تریبون جهانی، در عین باز نگه داشتن درِ نیمهباز مذاکره با آمریکا، از یک سو حامل پیام اقتدار و عدم تسلیم در برابر زبان زور و قلدرمنشانه امپریالیسم آمریکا بود و از سوی دیگر، راه مذاکره را باز نگه داشت تا امکان ازسرگیری گفتوگو فراهم باشد. این ترکیب، در چارچوب عرف دیپلماتیک، ظاهراً موضعی قابل دفاع به نظر میرسد؛ اما در سطح راهبردی با یک تناقض جدی روبهروست: چگونه میتوان به مذاکرهای تن داد که طرف مقابل در دو نوبت، درست در میانه آن، به خاک ایران حمله کرده و هزاران نفر را به قتل رسانده است؟ پرسش اساسی این است که اساساً چه نیازی به مذاکره وجود دارد؟ اگر موضوع، برنامه هستهای است، پس نقش آژانس بینالمللی انرژی اتمی چیست؟ و اگر قرار است مذاکرات از سر گرفته شود، چه تضمینهای بینالمللی برای جلوگیری از حمله در جریان مذاکرات وجود دارد؟
دوم: پزشکیان در این سخنرانی با لحنی قاطع، حملات تروریستی و تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل به ایران را «خیانتی بزرگ به دیپلماسی و صلح» خواند و تأکید کرد که «امنیت واقعی نه از راه زور و قلدری، بلکه از طریق اعتمادسازی، همکاری منطقهای و احترام متقابل به دست میآید». او خطاب به ترامپ گفت: «ترامپ و دیگر قلدرها بدانند ما آماده گفتوگو هستیم، اما زبان زور را نخواهیم پذیرفت.» این جمله هسته مرکزی سخنرانی را تشکیل میدهد: آمادگی برای مذاکره، مشروط به کنار گذاشتن زبان زور. نکته انتقادی اینجاست که این موضع، اگرچه در ظاهر متوازن و عقلانی به نظر میرسد، در عمل با تناقضی بنیادین روبهروست. پزشکیان خود در بخش دیگری از سخنرانی، با اشاره به سابقه ۲۰۰ ساله صلحطلبی ایران، تأکید کرد که «دستیابی به اقتدار همهجانبه و توانمندیهای دفاعی، پیششرط قطعی برای صیانت از کیان کشور و ایستادگی در برابر متجاوزان به شمار میرود». بنابراین، سخنرانی همزمان دو پیام را منتقل میکند: ما قوی هستیم و از جنگ نمیترسیم، اما از مذاکره نیز نمیگریزیم. این دوگانه، اگرچه در ادبیات دیپلماتیک رایج است، در پرتو تجربه ایران پرسشهای جدی ایجاد میکند.
سوم: پرسش اساسی این است: آیا مذاکرهای که در میانه آن دو بار به ایران حمله شده است، هنوز میتواند ابزار معتبری برای تأمین منافع ملی باشد؟ واقعیتهای موجود نشان میدهند که این نگرانی بیپایه نیست. در خردادماه سال گذشته، پس از پنج دور مذاکره غیرمستقیم میان ایران و آمریکا با میانجیگری عمان و تنها ۴۸ ساعت پیش از دور ششم مذاکرات، که قرار بود در ۱۵ ژوئن برگزار شود، اسرائیل حملات گستردهای را علیه تأسیسات هستهای و نظامی ایران آغاز کرد و آمریکا نیز به این حملات پیوست. این حملات، که به «جنگ ۱۲روزه» منجر شد، درست در زمانی رخ داد که، به گفته مقامات عمانی، مذاکرات در حال پیشرفت بود. در این حملات ضدبشری و غیرقانونی، دهها تن از افسران عالیرتبه ایران و بیش از هزار تن دیگر جان باختند و صدها نفر مجروح شدند. بار دوم در اسفندماه سال گذشته، فوریه ۲۰۲۶، رخ داد. وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، اعلام کرد: «آخرین دیدار [با میانجیها] ۲۶ فوریه بود. مذاکرهکننده به ما گفت که پیشرفتهای قابلتوجهی حاصل شده، اما دو روز بعد حملات آغاز شد». پزشکیان نیز بعدها تأیید کرد: «در جریان مذاکرات، آمریکا و رژیم صهیونیستی دو بار به ایران حمله کردند و احتمال تکرار چنین اقداماتی وجود دارد»؛ حملاتی که به بیاعتمادی کامل ایران به ایالات متحده انجامیده است. رهبر جمهوری اسلامی، سید علی خامنهای، و دهها تن از فرماندهان سپاه پاسداران در این حملات جان باختند.
چهارم: این الگو و تکرار نابخردانه آن، همراه با اشتیاق به مصالحه با آمریکا به هر قیمت و با هدف حفظ نظام، ضربات سنگینی بر ایران وارد ساخته است. مذاکره، بهمثابه ابزاری برای کاهش تنش، در عمل به پوششی برای غافلگیری نظامی تبدیل شده است. این حملات قطعاً از پیش برنامهریزی شده و نشانه سوءنیت و تلاش برای سرنگونی و تجزیه کشور بودهاند. چنین حملاتی همچنین نشان میدهند که هرگاه امپریالیسم آمریکا و رژیم صهیونیستی اسرائیل نشانههایی از ضعف در طرف ایرانی مشاهده کنند، به جنگ و حمله نظامی متوسل میشوند. این بار نیز همزمان با مذاکرات ادعایی خود، بار دیگر نشان دادند که هدفشان دیپلماسی نبوده و نیست، بلکه بمباران میز مذاکره است.
پنجم: در داخل ایران نیز مسئله مذاکره با آمریکا با شک و تردید و در عین حال بهشکلی جدی مطرح شده است. رسانههای نزدیک به سپاه پاسداران و برخی نمایندگان مجلس بهشدت از دیدار عباس عراقچی با فرستاده آمریکا در حاشیه مجمع عمومی انتقاد کردند. یک تحلیلگر خبرگزاری مهر صریحاً نوشت: «مذاکره با آمریکا سوراخی است که ما چند بار از آن گزیدهایم؛ بنابراین عقل و عقلانیت حکم میکند که مجدد سراغ آن نرویم». این نقد ریشه در یک واقعیت عینی دارد. آمریکا در سال ۲۰۱۸ بهطور یکجانبه از برجام خارج شد؛ توافقی که ایران به آن پایبند بود. سعید لیلاز، تحلیلگر مسائل اقتصادی و سیاسی، تأکید کرده است که «تفاهمنامه با آمریکا یک تله برای ما بود و آمریکا دنبال اجرای آن نبود». در همین چارچوب، پرسش اصلی این است: چه تضمینی وجود دارد که دور سوم مذاکرات سرنوشتی متفاوت از دو تجربه قبلی داشته باشد؟ اصل مذاکره فینفسه امری مذموم نیست. در شرایط خصومت و بحران، کانالهای دیپلماتیک میتوانند از تشدید تنش جلوگیری کنند. اما مذاکرهای که در آن طرف مقابل همزمان میز مذاکره را بمباران میکند، دیگر مذاکره نیست، بلکه نوعی «مدیریت فریب» است. تجربه دو بار حمله در میانه مذاکرات نشان میدهد که سازوکار مذاکره، در شکل فعلی آن، فاقد تضمینهای اجرایی لازم است. مذاکرات ایران و آمریکا در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ هر دو با میانجیگری عمان انجام شد، اما حتی میانجیها نیز نتوانستند از وقوع حمله جلوگیری کنند. در چنین شرایطی، تکرار مذاکره بدون تغییر در ساختار آن، به احتمال زیاد به تکرار همان الگوی پیشین منجر خواهد شد.
پزشکیان در سخنرانی خود تأکید کرد که «حضور هوشیارانه مردم در صحنه، توطئهها را ناکام گذاشت» و ایران «با قدرت» از خود دفاع کرد. اگر این اقتدار واقعی است، مذاکره نیز نباید از موضع ضعف یا اضطرار صورت گیرد. پرسش اینجاست که اگر ایران واقعاً در موضع قدرت قرار دارد، چرا باید به مذاکرهای تن دهد که پیشتر دو بار به میدان جنگ تبدیل شده است؟ پاسخ احتمالاً این است که مذاکره از موضع قدرت، خود میتواند ابزاری برای اعمال قدرت باشد؛ به شرط آنکه طرف مقابل نیز به قواعد بازی پایبند باشد. تجربه دو دور گذشته نشان میدهد که این پیششرط، دستکم تاکنون، محقق نشده است.
ششم: سخنرانی ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶ پزشکیان را میتوان بازتاب موازنهای موقت در ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی دانست؛ موازنهای میان جناح تحت رهبری مجتبی خامنهای و سپاه، که از یک سو خواهان تداوم مقاومت و بازدارندگی است، و جریانهای اصلاحطلب غربگرا، که از سوی دیگر پشت رئیسجمهور پزشکیان سنگر گرفتهاند و خواهان پایان دادن به جنگ از مسیر مذاکرهاند. این دو جریان بر سر یک فرمول حداقلی به یکدیگر نزدیک شدهاند: «مذاکره بدون تسلیم و مقاومت بدون بستن راه مذاکره»، توصیف دقیقتری از آن چیزی است که در سخنرانی پزشکیان دیده میشود. اما این مصالحه تا زمانی پایدار خواهد ماند که بر سر اصل مذاکره توافق وجود داشته باشد، نه لزوماً بر سر «محتوای توافق». مشکل واقعی احتمالاً پس از این مرحله آغاز میشود. اگر آمریکا در مذاکرات خواهان اعمال محدودیتهایی بر برنامه هستهای، توان موشکی، سیاست منطقهای یا ترتیبات امنیتی ایران شود، آنگاه این توافق موقت دوباره دچار شکاف خواهد شد. بنابراین، اختلاف عمیقتر بر سر این است که نظام پس از این جنگ چه راهبردی را در پیش خواهد گرفت. یک خط بر این باور است که باید بر اهرمهایی که ایران در جریان جنگ و مقاومت منطقهای در اختیار دارد تکیه کرد و مذاکره را تابع موازنه قدرت ساخت. خط دیگر امیدوار است از طریق توافق با واشنگتن، کاهش تنش، گشایش مسیرهای اقتصادی و بازسازی روابط با غرب، بحران را مهار کند. در این میان، رأس حاکمیت ظاهراً میکوشد فعلاً هیچیک از این دو امکان را بهطور کامل از میان نبرد. نه درِ مذاکره بسته میشود و نه اجازه داده میشود که مذاکره به معنای عقبنشینی ایران تعبیر شود. این همان تناقضی است که در سخنرانی پزشکیان نیز دیده میشود. اما این تعادل شکننده است؛ زیرا بهمحض ورود مذاکرات به مسائل مشخص، اختلافات واقعی بار دیگر خود را نشان خواهند داد. تا زمانی که سخن از «گفتوگو» و «دیپلماسی» است، همه میتوانند زیر یک سقف بمانند. اختلاف از جایی آغاز میشود که آمریکا بپرسد: درباره برنامه هستهای چه امتیازی میدهید؟ درباره توان موشکی چه؟ درباره تنگه هرمز چه؟ و درباره سیاست منطقهای و نیروهای مقاومت چه؟
در هر حال، سخنرانی پزشکیان در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، اگرچه بازتاب پیروزی و تابآوری ایران در میدان جنگ است و ظاهراً هیچ نشانهای از عقبنشینی در آن دیده نمیشود، طبعاً این برآمد سیاسی با لحنی تعرضی، تأثیر مثبتی بر مردم ایران در خیابان و متحدان ایران در منطقه خواهد گذاشت. اما از سوی دیگر، به نظر میرسد که با نوعی آتشبس موقت جناحی در درون حاکمیت روبهرو هستیم. هر دو جناح بخشی از زبان و مواضع خود را وارد سیاست رسمی کردهاند، اما جدال اصلی هنوز حل نشده است. اگرچه بخش عمده سخنرانی پزشکیان از سوی مجتبی خامنهای و سپاه به او تکلیف شده بود، خطر حمله مجدد نظامی همچنان در ایران وجود دارد و زمزمههای آن نیز در رسانههای بینالمللی به گوش میرسد.
ایران در جبهه داخلی باید تکلیف خود را روشن کند: یا اتکا به مردم و مقابله مصمم با متجاوزان خارجی و ستون پنجم آنها، یعنی الیگارشهای فاسد و رانتخوار؛ یا مذاکره، سازش و تسلیم و، سرانجام، فروپاشی و تجزیه ایران. در شرایط کنونی، راه دیگری متصور نیست.
***
بحران کنونی ایران، خطر حمله مجدد و وظایف ما
وضعیت ایران بحرانی است. تشدید تحریمها و محاصره جنایتکارانه اقتصادی، عرصه را بر مردم تنگ کرده است. بانک جهانی رشد اقتصادی ایران در سال گذشته را حدود منفی ۲.۸ درصد و نرخ بیکاری را ۸.۳ درصد برآورد کرده است؛ نرخ تورم مصرفکننده نیز حدود ۴۲.۲ درصد بوده است. طبق گزارش اخیر بانک جهانی، اقتصاد ایران اکنون همزمان تحت فشار جنگ تجاوزکارانه، محاصره اقتصادی، ناآرامیهای اجتماعی، کمبود آب و انرژی و اختلال در تجارت قرار دارد و تولید ناخالص داخلی کشور در سال منتهی به فروردین حدود ۲.۷ درصد کاهش یافته است. گزارشهای اخیر درباره اقتصاد ایران، که در روزنامههای داخلی نیز بازتاب یافتهاند، از تورم بسیار بالا، افزایش شدید قیمت مواد غذایی و کاهش ارزش ریال خبر میدهند. رویترز نیز در اوت ۲۰۲۶، با استناد به اظهارات مقامات ایرانی، نرخ تورم را حدود ۶۶ درصد و تورم مواد غذایی را حدود ۱۲۸ درصد گزارش کرده بود. در عین حال، ایران هنوز از بازار داخلی بزرگ، نیروی انسانی تحصیلکرده، ذخایر عظیم نفت و گاز و ظرفیتهای قابلتوجه اقتصادی برخوردار است؛ بنابراین، نارضایتی عمومی و «بحران شدید» را نمیتوان، آنگونه که اپوزیسیون امپریالیستی تبلیغ میکند، با «فروپاشی نظام» یکی دانست.
مشکل اصلی ایران چیست؟
نکتهای که حزب ما بارها درباره رابطه میان امنیت داخلی و امنیت خارجی مطرح کرده است، از منظر دولتداری، ثبات و بازدارندگی اهمیت بسیاری دارد. امنیت خارجی بدون برخورداری از حداقلی از ثبات اقتصادی و رضایت اجتماعی، در بلندمدت پرهزینهتر میشود و کشور را در معرض طغیانهای کور و آشوب قرار میدهد. ازاینرو، میتوان مسیر پیشِ رو را، بهجای پیشبینی قطعی، در قالب سه سناریو مورد ارزیابی قرار داد:
یکم: فرسایش طولانیمدت
تورم بالا، کاهش مستمر قدرت خرید مردم، مهاجرت نیروی متخصص، کاهش سرمایهگذاری و اعتراضهای مقطعی ادامه پیدا میکند، اما ساختار سیاسی و امنیتی همچنان میتواند بحرانها را مهار کند. این سناریو لزوماً به فروپاشی نمیانجامد، اما میتواند ظرفیتهای اقتصادی و اجتماعی کشور را بهتدریج کاهش دهد.
دوم: تنشزدایی و اصلاح اقتصادی
اگر خطر تجاوز نظامی کاهش یابد، امکان صادرات نفت و تجارت افزایش پیدا کند و همزمان اصلاحات جدی در حوزه ارز، بودجه، انرژی، نظام بانکی و فضای کسبوکار صورت گیرد، بخشی از فشارهای موجود میتواند کاهش یابد. بانک جهانی نیز تأکید کرده است که چشمانداز اقتصاد ایران بهشدت به مدت و شدت جنگ تحمیلی، میزان آسیب به زیرساختها و دامنه اختلال در صادرات نفت و تجارت وابسته است.
مهار بحران، کاهش بیکاری، نظارت بر واردات و صادرات، تقویت نقش بانک مرکزی در کنترل بازار ارز و تقویت پول ملی از یک سو، و از سوی دیگر، تغییر ریل سیاست اقتصادی کشور و مقابله با الیگارشی و نئولیبرالهای ذینفوذ در دستگاه دولت و دیگر ارگانهای حیاتی اقتصادی، از جمله وظایف اصلی حاکمیتی است که حتی برای بقای خود نیز ناگزیر از انجام آنهاست. این تغییر مسیر، در شرایط کنونی، یک ضرورت تاریخی است.
سوم: چرخه بحران اقتصادی ـ اجتماعی ـ امنیتی
این خطر زمانی جدیتر میشود که چند عامل همزمان با یکدیگر ترکیب شوند: کاهش بیشتر درآمدهای نفتی، سقوط ارزش پول ملی، افزایش تورم مواد غذایی، کمبود انرژی و آب، افزایش بیکاری و ناتوانی دولت در تأمین خدمات اساسی یا انجام تعهدات مالی خود. در چنین شرایطی، اعتراضهای اقتصادی میتوانند به بحرانی سیاسی و سپس به مسئلهای در حوزه امنیت داخلی تبدیل شوند.
نکته مهم این است که فشار اقتصادی بهتنهایی تعیین نمیکند کدام سناریو تحقق خواهد یافت. توان دولت در مدیریت منابع، انسجام نهادهای حکومتی، وضعیت نیروهای امنیتی، رفتار جامعه، روند مهاجرت، روابط خارجی و، مهمتر از همه، مسیر جنگ و تحریمها نیز تعیینکنندهاند. ایران امروز صرفاً با «بحران گرانی و بیکاری» مواجه نیست، بلکه با تراکم چند بحران همزمان روبهروست: بحرانهای اقتصادی، ارزی، انرژی، آب، سرمایهگذاری و تجارت خارجی، در کنار ناامنی منطقهای و خطر حمله مجدد نظامی به ایران، شرایط خطرناکی برای کشور ایجاد کردهاند. بانک جهانی نیز صراحتاً کمبود آب و انرژی را، در کنار تحریمها و جنگ، از عوامل محدودکننده فعالیتهای اقتصادی دانسته است. بنابراین، پرسش اساسی درباره آینده ایران شاید این نباشد که آیا بحران وجود دارد و آیا این بحران تشدید خواهد شد؛ بلکه پرسش مهمتر این است که آیا میتوان این بحرانها را پیش از آنکه به یکدیگر پیوند بخورند، مهار و اصلاح کرد یا نه. مردم تنها یک مطالبه را فریاد نمیزنند؛ آنها همزمان دو دغدغه را پیش میکشند: ایستادگی در برابر دشمن خارجی و مبارزه با دزدی، فساد، فقر و شکاف طبقاتی. این رویکرد نشاندهنده درک عمیقتر مردم از پیوند میان امنیت، عزت و عدالت اجتماعی است. مردم میدانند که شرط مقاومت جدی در برابر زیادهخواهی دشمن متجاوز، مبارزه در داخل با دزدی، فساد اداری و اقتصادی، فقر گسترده و شکاف طبقاتی است. فساد و بیعدالتی، سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و قدرت ملی را از درون فرسوده میکنند. بنابراین، مبارزه با فساد و فقر، خود نوعی دفاع از کشور است. امنیت ملی و امنیت معیشتی مکمل یکدیگرند. مردم میخواهند هم مرزهای کشور و استقلال آن حفظ شود و هم عدالت، شفافیت و کرامت انسانی در داخل جدی گرفته شود. این مطالبه، نشانه بلوغ سیاسی و مطالبهگری مسئولانه و از اهداف انقلاب عظیم بهمن است. پیروزی بر دشمن متجاوز خارجی، بدون درهم شکستن ستون پنجم داخلی، ممکن نخواهد بود.
بهطور خلاصه، ایران و منطقه امروز در شرایط خاصی از تحولات جهانی قرار دارند. نظم جهانی امپریالیستی به سرکردگی آمریکا در حال تغییر و گذار به نظمی چندقطبی است. ازاینرو، مسئله ایران و تضادهای درونی حاکمیت را نمیتوان جدا از تحولات جهانی مورد بررسی جدی قرار داد. تاکتیک کمونیستها باید بهگونهای تدقیق و تنظیم شود که آنان را یک گام به تحقق اهداف استراتژیکشان نزدیکتر کند. درهمآمیختن شعارهای تاکتیکی و استراتژیک، بدون در نظر گرفتن اینکه کدام نیرو عمدهترین خطر برای صلح و خلقهای جهان است، بدون توجه به توازن قوای طبقاتی در عرصه ملی و بینالمللی و بدون تمرکز ضربه اصلی بر دشمن عمده، سیاستی مسئولانه نیست. اتخاذ شعارهای بیپشتوانهای چون «مبارزه علیه همه امپریالیستها» و «مبارزه علیه همه سرمایهداری»، بازتعریف همان شعار شناختهشده و شکستخورده «هم استراتژی و هم تاکتیک» است. این شعار خردهبورژواهای عجول است؛ شعاری آنارشیستی و شبهترتسکیستی که میخواهد ارادهگرایانه و بیدرنگ، تمام تضادهای طبقاتی و ملی را در یک ظرف و در یک زمان حل کند. چنین تفکراتی برای مبارزه طبقاتی و مبارزه ضد امپریالیستی زیانبار است و باید از آنها پرهیز کرد.
در شرایط بحرانی کنونی، وظیفه فعالان حزب ما، حزب کار ایران (توفان)، و همه انقلابیون و میهندوستان، حضور فعال در خیابانهای شهرهای ایران و تلاش برای ارتقای سطح شعارهای مردم در زمینه مطالبات معیشتی، مبارزه با فساد و دزدی و سیاستهای نئولیبرالی، و نیز نبرد با دشمنان متجاوز امپریالیستی ـ صهیونیستی است. این تضاد عمدهای است که در برابر ما قرار دارد و باید به آن پاسخ داد.
همانطور که ماهی نمیتواند بدون آب زنده بماند، یک نیروی سیاسی یا کمونیست نیز بدون حمایت مردم و حضور در میان آنان میمیرد و مضمحل میشود. کمونیستها و انقلابیون نباید در انزوا و جدا از مردم باشند؛ آنها موظفاند مشکلات، دردها و زندگی روزمره طبقه کارگر و زحمتکشان را از نزدیک لمس کنند. حضور در میان مردم و، بهطور مشخص، در خیابان، به معنای برخورداری از پایگاهی نسبتاً امن و تودهای برای پیشبرد اهداف سیاسی است.
یک حزب سیاسی جدی، برای کسب رهبری سیاسی، باید از پیچوخمهای ریز و درشت اجتماعی عبور کند، تجربه بیندوزد، با روحیه تودهها و مطالباتشان آشنا شود و گامبهگام آنان را به پیش برد و به سوی پیروزیهای بزرگتر هدایت کند.
***
نگاهی به سخنرانی «لاله مرزبان» درجشنواره فیلم ونیز و نقش هنرمند مسئول در جامعه
بیتردید، یکی از مهمترین بخشهای زندگی هنری هر هنرمند، دستیابی به جوایز معتبر در رشته هنریِ مورد فعالیت او در عرصههای داخلی و بینالمللی است. دیدهشدن در این عرصهها، راه را برای ادامه فعالیت هنری از جنبههای گوناگون مادی و معنوی هموار میکند و زمینه شکوفایی بیشتر هنرمند را فراهم میآورد.
بنابراین، در یک نگاه کلی، شرکت در جشنوارههای مختلف داخلی و بینالمللی برای به محک تجربه گذاشتن آثار هنری، نظیر فیلم، فینفسه عملی پسندیده و شایسته اعتناست. در واقع، نوعی نگاه شکاکانه که همه عرصههای فرهنگی بینالمللی را با بدبینی و بیاعتمادی، زمینهساز توطئههای فرهنگی و سیاسی میپندارد، یا بهغلط خود را محور عالم تلقی میکند و همه تحرکات پیرامون را کنشی برای تغییر خود تفسیر میکند، گرفتار توهم توطئه است.
در این میان، اما توجه به مسائل سیاسی ـ اجتماعی و اشراف بر عملکرد جریانهای مسلط بر فضاهای فرهنگی بینالمللی ضروری به نظر میرسد؛ چراکه هنر و هنرمند در خلأ و جدا از این فضا، مفهومی انتزاعی و خالی از معناست. در زمانهای که دهها هزار انسان بیگناه در غزه با وحشیگری به قتل میرسند و چندین برابر این تعداد، بهعمد و بهاجبار، از خانه و کاشانهٔ خود کوچانده میشوند، و نیز کشور متبوع خودِ هنرمند مورد تجاوز نظامیِ نامشروعِ بزرگترین ارتش جهان (آمریکا) و وقیحترین رژیم تروریستی تاریخ (اسرائیل) قرار گرفته و صدها هموطن بیگناه، از جمله کودکان، قربانی این تجاوز شدهاند، پرداختن به «رنج زنان ایران» هنگام دریافت جایزه از سوی خانم لاله مرزبان (بازیگر ایرانی) در جشنوارهٔ ونیز ایتالیا، نهتنها بیانگر رنج واقعی آنان نیست، بلکه بهمثابهٔ سرپوشی بر تمام رنجهای واقعیِ پیشگفته است. به بیان دیگر، چشم بستن بر این اندوه سترگ و در عوض پرداختن به واقعیتِ غیرقابلانکارِ رنج زنان ایران ــ که آن نیز جدا از مبارزات تاریخی مردم ایران قابل درک و بررسی نیست ــ یک خطای ادراکی است.
شاید بهتر میبود ایشان سکوت اختیار میکرد و اگر شجاعت بیان واقعیات جاریِ امروز جهان و ایران را نمیداشت، به تشکری بسنده مینمود. ولی از متن ازپیشتهیهشده و آکتهای نمایشی وی بر صحنه، اینطور برداشت میشود که این تظاهرات نه از روی خطای شناختی، بلکه بیشتر حاصل زیرکیِ مزورانه وی برای مورد تمجید قرار گرفتن از سوی مخاطب فمینیستِ سانتیمانتالِ غربی است؛ همان مخاطبی که در تریبونهای بجا و بیجای خویش، موی خود را برای قربانیان جنبش موسوم به مهسا قیچی میکند، ولی چشم بر رنج زنان و مادران داغدار غزه و میناب میبندد؛ چراکه موضوع زنان از دیدگاه آنان و احتمالاً «لاله مرزبان»، تنها به آزادی پوشش و روابط آزاد پیوند خورده است و احتمالاً زنان محجبه با پوستهای آفتابسوخته در غزه و میناب در این کلیشه نمیگنجند و شایسته همدردی نیستند.
احتمالاً دنبالکنندگان اینگونه مراسم به یاد میآورند هنرپیشه بزرگ تاریخ سینمای جهان، «مارلون براندو»، را که در چهلوپنجمین دوره جوایز اسکار در سال ۱۹۷۳، به نشانه اعتراض به بازنمایی نژادپرستانه و کلیشهای از بومیان آمریکا در صنعت سینما و سرکوب جنبش آنان در حادثه «ووندد نی»، از حضور در مراسم برای دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد برای فیلم «پدرخوانده» خودداری کرد. او بهجای خود، «ساشین لیتلفدر» (فعال حقوق بومیان) را با پوشش سنتی بر صحنه فرستاد تا بیانیه اعتراضیاش را قرائت کند؛ تصویری تاریخی که دههها در یادها مانده و هنوز زبانزد خاص و عام است. این در حالی است که احتمالاً نام خانم مرزبان ــ که اخیراً در هشتادوسومین دوره جشنواره فیلم ونیز جایزه بخش «افقها» را دریافت نمود ــ در زمان خواندن این متن برای بسیاری از خوانندگان ناآشنا خواهد بود.
هنر ماندگار، آینه تمامنمای حقیقت و وجدان بیدار بشریت است، نه ابزاری برای جلب توجه و ژستهای خوشایندِ جریانهای مسلط رسانهای. هنرِ گسسته از آلام واقعی ملتها و پناهبرده به ژستهای نمایشیِ سفارشی، شاید در کوتاهمدت برای صاحبش تشویقهای ژورنالیستی و تمجیدهای سطحی به همراه داشته باشد، اما در گذرگاه تاریخ ــ آنجا که عیار شجاعت و اصالت هنرمند سنجیده میشود ــ چیزی جز بیاعتباری و فراموشی بر جای نخواهد گذاشت.
***
دعوا بر سر صدا و سیماست یا برسرافکار عمومی؟
در سخنان اخیر حسن روحانی درباره صداوسیما، قضیه فقط یک گلهگذاری معمولی از این دستگاه عریض و طویل نیست. او در یکجا از مذاکرهکنندگان میگوید و اینکه همه باید پشت سر آنها بایستند؛ جای دیگر از پایان جنگ و رونق دوباره تنگه هرمز و ادامه تجارت سخن میگوید؛ و درست در همین میان، سراغ صداوسیما میرود و میپرسد چرا باید این رسانه در اختیار یک گروه خاص باقی بماند. این سه حرف، اگرچه در ظاهر از سه در وارد میشوند، در یک اتاق به هم میرسند. مذاکره فقط به میز مذاکره ختم نمیشود؛ برای پیش بردن آن، باید افکار عمومی را هم با خود همراه کرد. پایان جنگ و بازگشت تجارت نیز فقط مسئله تنگه و کشتی و اقتصاد نیست؛ پای روایت سیاسی آن در میان است. و رسانه، بهخصوص رسانهای با دامنه و نفوذ صداوسیما، همان جایی است که میتوان این روایت را برای مردم تعریف کرد و جا انداخت. بنابراین، دعوا فقط بر سر این نیست که چه کسی در صداوسیما حرف بزند و چه کسی حرف نزند. حرف اصلی اینجاست که چه کسی میخواهد افکار عمومی را در دست داشته باشد و آن را با چه روایتی همراه کند. از مذاکره و پایان جنگ گرفته تا تنگه هرمز و رابطه با جهان، همه این مسائل وقتی به عرصه سیاست میآیند، نیازمند افکار عمومیاند. صداوسیما هم، با همه ضعفها و کارنامه چهار دههایاش، یکی از مهمترین ابزارهای شکلدادن به همین افکار عمومی است. پس دعوای صداوسیما فقط دعوای این نیست که چه کسی پشت میکروفون بنشیند. دعوای اصلی بر سر این است که چه کسی حرف خودش را به جای حرف جامعه جا بزند و افکار مردم را برای چه سیاستی آماده کند. اینجاست که باید کمی حواس جمع بود؛ چون در سیاست، گاهی دعوای بر سر تریبون، در اصل دعوای بر سر همان چیزی است که از تریبون به خورد مردم میدهند.
هیچ توافق مهمی را فقط پشت میز مذاکره به مردم نمیفروشند؛ قبل از آن باید جنس را خوب بستهبندی کرد. رسانه آن هم از نوع صدا و سیما در این میان کارش همین است. مذاکره، اگر به امتیاز دادن نزدیک شود، میتواند یکباره نام «عقلانیت» بگیرد؛ امتیاز، «مصلحت» شود؛ عقبنشینی، «واقعگرایی» و گشودن راه به سوی غرب، «تعامل با جهان». کافی است اسمها عوض شوند؛ خودِ کالا همان کالا است، اما بستهبندی تازهای پیدا کرده است. رسانه فقط خبر نمیدهد؛ میتواند به مردم بگوید چه چیزی را عقلانیت بدانند و چه چیزی را افراط، چه چیزی را مصلحت ملی ببینند و چه چیزی را مانع پیشرفت. و وقتی این کار از بالا و با امکانات یک رسانه انحصاری انجام شود، بدون تردید پای منافع طبقاتی و سیاسی در میان است.
روحانی امروز از این گله دارد که صداوسیما در اختیار یک گروه خاص است. حرف بدی نیست؛ اما آن کارگر آن معلم، دانشجو و یا بازنشسته کشور حق دارد بپرسد این گله از خودِ انحصار است یا از اینکه چرا این انحصار نصیب گروه خودش نشده است. بالاخره کسی که سالهای سال در همین دستگاه سیاسی بوده و خودش هم از مواهب و امکانات آن بیبهره نبوده، نمیتواند امروز چنان حرف بزند که گویی از آن سوی آب آمده و تازه چشمش به صداوسیما افتاده است. اگر اشکال در انحصار است، پس باید با خودِ انحصار مسئله داشت؛ فرقی هم نمیکند چه کسی آن را در اختیار گرفته باشد. و اگر قرار است فضای رسانهای باز شود، حرف حساب این است که این فضا برای مردم و نیروهای اجتماعی باز شود، نه اینکه فقط چند جناح سیاسی که امروز دستشان به این تریبون کمتر میرسد، جای خود را پیدا کنند. وگرنه ممکن است آخر کار معلوم شود دعوا چندان بر سر انحصار نبوده؛ بر سر این بوده که صندلی انحصار را چه کسی اشغال کند.
اگر قرار باشد همان دستگاه و همان منبر و همان بلندگو سر جای خود بماند و فقط صاحب میکروفون عوض شود، چه چیزی عوض شده است؟ اگر امروز یک جناح صاحب این بلندگو باشد و فردا جناح دیگری، هنوز باید پرسید سهم مردم از این جابهجایی چیست؟ مگر با عوض شدن دستِ میکروفون، صدای مردم هم عوض میشود؟ اگر قرار باشد همان بلندگو، همان اختیار و همان انحصار باقی بماند و فقط صاحبش عوض شود، اسم این کار را هرچه بگذاریم، رفع انحصار نیست؛ صاحب انحصار را عوض کردهایم. اگر قرار است صداوسیما از انحصار بیرون بیاید، باید درهایش به روی جامعه باز شود، نه اینکه کلیدش فقط از جیب یک جناح به جیب جناح دیگر منتقل شود. دعوا بر سر اینکه «چه کسی صاحب بلندگو باشد» با مسئله اینکه «جامعه چه صدایی داشته باشد» یکی نیست.
صداوسیما از همان اول قرار بوده برای جامعه هم تعیین تکلیف کند؛ چه چیزی دیده شود، چه چیزی دیده نشود و مردم از هر اتفاقی چه برداشتی داشته باشند. کمکم کار به جایی رسید که حتی برای فکر کردن مردم هم حدود و ثغوری تعیین شد. یک روایت رسمی از اسلام و ارزشهای اسلامی تبلیغ میشد و هر چیزی که از بیرون میآمد و با آن روایت جور درنمیآمد، میبایست پشت در میماند. اسم این کار را هم گذاشتند «مقابله با تهاجم فرهنگی».
فرهنگ مسلط هم با چند برنامه و سخنرانی ساخته نمیشود. سالها باید به مردم گفت جامعه چگونه است، چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، چه کسی محق است و چه کسی باید ساکت بماند. وقتی این حرفها هر روز از رادیو و تلویزیون تکرار شود، کمکم تصویری از جامعه ساخته میشود که در آن هرکس جای معینی دارد و کمتر کسی میپرسد این جایگاهها چگونه به وجود آمدهاند و چه کسی از آنها سود میبرد. در این میان، تضادهای طبقاتی بهسادگی میتوانند پشت همین تصویر گم شوند. کارگری که مزدش کفاف زندگیاش را نمیدهد، کارمندی که زیر بار گرانی مانده، زحمتکشی که امنیت شغلی ندارد و در سوی دیگر کسانی که از ثروت و قدرت بیشتری برخوردارند، همه در یک جامعه زندگی میکنند؛ اما لزوماً در یک روایت دیده نمیشوند. اگر رسانه مدام از «منافع عمومی» و «مصلحت جامعه» سخن بگوید، ولی نپرسد این مصلحت در عمل به سود چه کسی تمام میشود و هزینهاش را چه کسی میپردازد، آن وقت اختلاف منافع طبقاتی هم پشت همین کلمات محترمانه پنهان میماند. مسئله فقط این نیست که چه چیزی در تلویزیون گفته میشود؛ مهمتر این است که چه چیزهایی گفته نمیشود. وقتی زندگی کارگر، بیکاری، دستمزد، استثمار، فقر و نابرابری از متن جامعه کنار گذاشته شود، جامعه در تلویزیون یکپارچه و بیتضاد به نظر میرسد؛ گویی همه در یک کشتی نشستهاند و فقط باید به یک مقصد برسند. اما در زندگی واقعی، همه در یک جای کشتی ننشستهاند و سهم همه از بار و منفعت آن هم یکسان نیست.
از اینجاست که کارکرد طبقاتی رسانه روشنتر میشود. رسانه میتواند تضادهای واقعی جامعه را نشان دهد و مردم را به شناختن ریشه آنها وادارد، یا میتواند همان تضادها را زیر انبوهی از شعارها، ارزشها و روایتهای رسمی پنهان کند. در حالت دوم، آنچه به نام «منافع همه مردم» عرضه میشود، گاه چیزی جز منافع نیروهای مسلط نیست که به زبان منافع عمومی بیان شده است.
مخالفت با سلطه فرهنگی بیگانه یک حرف است و بستن پنجرههای خانه به روی دنیا حرفی دیگر. میشود در برابر تبلیغات و نفوذ فرهنگی قدرتهای خارجی ایستاد، بیآنکه درِ دنیا را به روی مردم بست و گفت هرچه آن طرف دیوار است، لابد خطرناک است. جامعه اگر قرار باشد روی پای خودش بایستد، باید جهان را هم بشناسد؛ اندیشههای دیگر را ببیند، تجربه ملتهای دیگر را بخواند و خودش خوب و بد را از هم تشخیص بدهد. اما در عمل، «تهاجم فرهنگی» گاهی آنقدر کش آمد که هر فکر تازه، هر شیوه زندگی متفاوت، هر اثر هنری و حتی هر نگاه دیگری میتوانست مشکوک از آب دربیاید. کار به جایی رسید که به جای اینکه به مردم قدرت تشخیص بدهند، برایشان فهرست چیزهای دیدنی و ندیدنی هم تهیه کردند. انگار مردم اگر خودشان چشم باز کنند و دنیا را ببینند، ممکن است خدای ناکرده چیزی ببینند که در فهرست مجاز نباشد! حاصل کار هم بیشتر از آنکه جامعهای با فکر باز و اعتمادبهنفس باشد، جامعهای شد که دور اندیشهاش دیوار کشیدهاند. غافل از اینکه آدمی که قرار است در برابر نفوذ بیگانه ایستادگی کند، اول باید آن بیگانه و دنیای او را بشناسد؛ وگرنه با چشم بسته هم نمیشود با کسی مبارزه کرد و هم ادعا کرد که او را خوب میشناسیم.
صداوسیما میتوانست تاریخ را از زاویه دیگری برای مردم روایت کند. میتوانست بگوید نفت چگونه ملی شد، چه نیروهایی در برابر سلطه خارجی ایستادند، کودتای ۲۸ مرداد چگونه شکل گرفت و قدرتهای خارجی چگونه در سرنوشت سیاسی ایران دخالت کردند. میتوانست نشان دهد که استقلال کشور فقط کلمهای برای سخنرانی و مناسبتها نیست؛ پشت این کلمه مبارزه است، هزینه است و مردمی هستند که برای آن ایستادهاند و بهایش را دادهاند. میتوانست همین نگاه را به زندگی امروز مردم هم بیاورد؛ مسائل کارگران و زحمتکشان را از حاشیه بیرون بکشد و نشان دهد که جامعه فقط آن چیزی نیست که در خبرهای رسمی دیده میشود. میتوانست از کارخانه و کارگاه و زندگی کسانی بگوید که با دست خود چرخ این مملکت را میچرخانند و سهمشان از این همه تولید و ثروت چیست. اما اغلب چنین نکرد. تاریخ را آنطور که با روایت رسمی سازگار بود انتخاب کرد، سیاست را بیشتر از بالا توضیح داد و فرهنگ را نیز از پشت همان دیوار دین و مذهب به مردم نشان داد. در نتیجه، جامعهای که باید تاریخ خودش را میشناخت و درباره سرنوشت خودش فکر میکرد، بیشتر شنونده ماند تا صاحب صدا. تضادهای واقعی جامعه، از جمله تضاد میان فقر و ثروت و میان کار و سرمایه، کمتر به همان صورتی که در زندگی مردم وجود داشت دیده شد. گویی مردم قرار بود بدانند کشور چگونه باید باشد، اما کمتر فرصت پیدا کنند که بپرسند چرا زندگی آنگونه که هست، هست. و شاید همینجا یکی از گرفتاریهای اصلی صداوسیما در این چهار دهه روشن شود: رسانهای که میتوانست آگاهی تاریخی و اجتماعی مردم را بالا ببرد، در بسیاری موارد بیشتر کوشید روایت معینی از جامعه را به آنان عرضه کند. فرق این دو کار کم نیست؛ یکی مردم را به شناختن و قضاوت کردن عادت میدهد و دیگری از آنها شنوندهای میسازد که باید همان روایتی را بپذیرد که از بالا برایش آماده شده است.
و نتیجه این سیاست در مورد فرهنگ و مذهب هم کمکم خودش را نشان داد. رسانهای که قرار بود مردم را از «تهاجم فرهنگی» دور نگه دارد، در مواردی چنان عمل کرد که بخشی از همان مردم از رسانه رسمی فاصله گرفتند و برای دیدن و شنیدن آنچه در داخل نمییافتند، به سراغ رسانههای بیرون از کشور رفتند. یعنی همان پنجرهای که قرار بود بسته بماند، مردم خودشان پنجره دیگری برایش پیدا کردند. آن هم نه لزوماً از سر علاقه به فرهنگ بیگانه، بلکه گاهی فقط برای اینکه ببینند در دنیا چه خبر است و درباره زندگی و مسائل خودشان روایت دیگری هم وجود دارد. این شاید یکی از تلخترین طنزهای این چهار دهه باشد: رسانهای که میخواست مردم را از بیرون دور نگه دارد، در عمل برای رسانههای بیرون از کشور مخاطب ساخت. جامعهای که قرار است در برابر سلطه خارجی ایستادگی کند، بیش از هر چیز به مردم آگاه، صاحب تشخیص و برخوردار از قدرت مقایسه نیاز دارد، نه مردمی که از ترس «تهاجم فرهنگی» چشم و گوششان را به روی جهان ببندند.
اما اصلاحطلبان امروز را نباید از گذشتهشان مرخص کرد. بسیاری از همان سیاستهایی که امروز برایشان قبای ارتجاع دوختهاند، دیروز که خودشان همانند امروز دستی در قدرت داشتند، چندان اسباب نگرانیشان نبود. مردم ناچار هستند بپرسند: این سیاستها واقعاً عوض شدهاند یا فقط صاحبشان عوض شده است؟ اگر دیروز غلط بود، چرا آن روز صدای اعتراضشان درنیامد؟ و اگر درست بود، چه شد که امروز یکباره به یاد آزادی و حقوق مردم افتادند؟ نگاه حسن روحانی به جامعه، زنان و مسائل فرهنگی، در مواردی چنان با همان نگاههای محدودکنندهای که امروز مورد اعتراض قرار میگیرد، فاصله نداشت که بتوان از یک گسست جدی سخن گفت. بنابراین، اعتراض امروز او را نباید بیچونوچرا به حساب توبه سیاسی گذاشت.
اما تکلیف مردم با این صدا و سیما چیست؟ اقشار زحمتکش جامعه به رسانهای نیاز دارند که زندگی واقعیشان را ببیند و بازتاب دهد؛ رسانهای که مسائل کار، دستمزد، بیکاری، امنیت شغلی، گرانی، مسکن، درمان، آموزش و دشواریهای روزمره میلیونها انسان زحمتکش را نه به عنوان موضوعی فرعی، بلکه به عنوان بخشی از واقعیت اصلی جامعه مطرح کند. مسئله کارگران این نیست که کدام جناح سیاسی صاحب تریبون بیشتری داشته باشد؛ مسئله این است که چرا بخش بزرگی از جامعه که تولید و زندگی کشور بر دوش آنان قرار دارد، در رسانههای مسلط تا این اندازه کمرنگ و حاشیهای حضور دارد.
صداوسیما یکی از ابزارهای فرهنگی و ایدئولوژیک سیادت طبقاتی است، برای طبقه کارگر تفاوت ماهوی ندارد که انحصار این ابزار در دست کدام جناح بورژوایی باشد. انتقال انحصار از یک جناح به جناح دیگر، تا زمانی که خودِ مناسبات انحصاری و کارکرد طبقاتی رسانه تغییر نکرده باشد، مسئله اساسی کارگران را حل نمیکند. کارگر با جابهجایی صاحب تریبون، صاحب رسانه نمیشود و زندگی واقعی او نیز الزاماً بیشتر دیده نمیشود. از اینرو، طبقه کارگر نه دلیلی برای دفاع از انحصار رسانهای موجود دارد و نه دلیلی برای پیوستن به فراخوان روحانی برای تصاحب آن.
حرف آخر این نیست که میکروفون صداوسیما را چه کسی به دست بگیرد و از پشت آن چه جناحی برای مردم سخن بگوید. اگر قرار باشد همان انحصار سر جایش باشد و فقط صاحب صندلی عوض شود، مردم چه نصیبی بردهاند؟ امروز یکی حرف خودش را میزند و فردا دیگری؛ اما سهم مردم همچنان شنیدن است و بس. حرف حساب این است: اگر قرار است انحصاری شکسته شود، باید صدای جامعه هم در آن شنیده شود؛ صدای کارگر، زحمتکش، معلم، بازنشسته و دیگر کسانی که زندگی این مملکت را میگردانند و معمولاً وقتی نوبت حرف زدن میرسد، جایی در ردیف آخر مینشینند. وگرنه اگر فقط صاحب میکروفون عوض شود، اسمش هرچه باشد، آزادی از انحصار نیست؛ تصاحب انحصار است.
***
چرا از مردهای که مرده نیست، میترسند؟
(دردِ دل یک کارگر آگاه)
قدیمیها میگفتند: «اگر کسی بیوقت فریاد دزد دزد کرد، اول خورجین خودش را بگرد!». این مثل را لابد مردمی ساختهاند که نه مارکس خوانده بودند و نه از تضاد طبقاتی چیزی میدانستند؛ اما گویا از احوال دنیا بیخبر هم نبودهاند.
این روزها در ایران، کمونیسمستیزی رونق عجیبی گرفته است؛ آنهم درست در زمانی که کمونیسم، بنا بر اعلام مکرر مخالفانش، سالهاست مرده و مجلس ختمش نیز برگزار شده است. ظاهراً مرحوم چنان جانسخت بوده که هنوز عدهای شبها از ترس بازگشت او چراغ را روشن میگذارند! وگرنه با مرده که نمیجنگند؛ برایش فاتحهای میخوانند و از کنارش میگذرند.
در اروپا، هرچه بازار راست افراطی و فاشیسم گرمتر میشود، مردم بیشتر سراغ همان دفترهای خاکگرفته «چپ» را میگیرند. این نیز از شوخیهای تاریخ است: کتابی را که در روزهای فراوانی دور میاندازند، در سال قحطی دوباره از صندوق بیرون میآورند. آدم گرسنه کمتر درباره رنگ جلد کتاب سختگیری میکند؛ میخواهد بداند نان کجاست و چرا به او نرسیده است.
اما در ایران، هنوز کسی نگفته است «دستمزد»، فوراً از گوشهای صدای «استالین» بلند میشود؛ هنوز کسی نپرسیده است «این کارخانه را به چه قیمت فروختید؟»، اردوگاههای سیبری را به یادش میآورند. چنین پیداست که کارخانه را میتوان در ایران فروخت، اما حسابش را باید در روسیه پس داد!
سبب این شتابزدگی چندان پوشیده نیست. فاصله طبقاتی که روزگاری ترک باریکی بر دیوار بود، اکنون چنان دهان باز کرده که اگر مرحوم دهخدا زنده بود، شاید در برابر واژه «شکاف» مینوشت: «رجوع شود به زندگی مردم ایران». در یک سوی شهر، برجهایی بالا میرود که قیمت یک پنجرهشان با مزد چند سال یک کارگر برابری میکند؛ در سوی دیگر، خانوادهای حساب میکند که این ماه گوشت را حذف کند یا دارو را. اقتصاددانان البته برای این امور اصطلاحات آبرومندانهای دارند؛ «تعدیل»، «آزادسازی»، «واقعیکردن قیمتها» و امثال آن. زبان علم گاهی همان کاری را میکند که پرده قلمکار بر درِ انبار: جنس را پنهان نمیکند، فقط آن را محترمانهتر نشان میدهد.
مردم اما کمکم دریافتهاند که این همه بدبختی نمیتواند محصول بدشانسی چند میلیون نفر باشد. وقتی کارگر میدود و عقب میماند و دلال نشسته است و جلو میافتد، پای تقدیر در میان نیست؛ لابد پای حسابی در میان است که جمعش برای یکی و تفریقش برای دیگری نوشته شده است. همین فهم ساده، خواب بسیاری را آشفته کرده. از اینرو، پیش از آنکه جنبش عَدالتخواهی از در برسد، برایش پرونده ساختهاند. کاری که حکام قدیم با مدعیان سلطنت میکردند: گاهی شاهزاده هنوز در گهواره بود، اما به جرم اندیشه پادشاهی تبعیدش میکردند. اکنون نیز عَدالتخواهی هنوز کفش به پا نکرده، ولی مخالفانش برای دستگیری او کمین کردهاند. باید از پیش در گوش مردم خواند که عدالت همان کمونیسم است، کمونیسم همان قحطی است و قحطی نیز نتیجه پرسیدن از ثروتمندان است. بنابراین، اگر نان گران شد، درباره نان سخن نگویید؛ مبادا نان رنگ سیاسی بگیرد! اگر کارخانهای را فروختند، از خریدار نپرسید پولش را از کجا آورده است؛ چون پرسش از منشأ پول، قدم اول در راه مصادره مسواک و دمپایی مردم است!
در این میان، بخشی از لایه متوسط مرفه نیز به یاری آمده است. این قشر از سرمایهداری، نه کارخانه نمور و دستمزد عقبافتاده، بلکه مرکز خرید روشن و سفر ارزان و عطر فرانسوی را دیده است. و البته کسی که از باغ فقط میوهاش را دیده باشد، از بیل و کود و پینه دست باغبان چه خبر دارد؟
این جماعت علت همه گرفتاریها را در چند کمونیست پیدا کرده است. کمونیستهایی که نه بانکی دارند، نه کارخانهای، نه شبکه تلویزیونی و نه حتی چندان امکانی که هجویات نوشتهشده درباره خود را پاسخ دهند. بااینحال، گویا همین چند نفر، هم ارزش پول را پایین آوردهاند، هم زمینها را بالا بردهاند، هم کارخانهها را بستهاند و هم سرمایهها را به خارج فرستادهاند. انصاف باید داد که چنین قدرتی را حتی در دوران اقتدار حزب کمونیست شوروی نیز به کمونیستهای ایران نسبت نداده بودند!
فضای مجازی هم که به قول قدیمیها «هرچه بگندد نمکش میزنند»؛ اما هنوز معلوم نشده است نمک این یکی را از کجا باید آورد. یک نفر خبری بیسند مینویسد، دیگری تصویری بیربط زیر آن میگذارد و سومی نتیجه میگیرد که اگر دستمزد کارگر بالا برود، فردا مأموران میآیند و یخچال خانهاش را مصادره میکنند. تاریخ در این بازار نه علم، که نخودچیکشمش است؛ هرکس مشتی برمیدارد و به قدر اشتهای خود میجود.
بااینهمه، پشت این یاوهها حسابی جدی خوابیده است. حمله به کمونیسم، تمرین حمله به هر جنبش عدالتخواهانهای است که ممکن است فردا سر برآورد. نخست نام عَدالت را بدنام میکنند، سپس عَدالتخواه را خطرناک میخوانند و سرانجام سرکوب او را خدمت به آزادی جلوه میدهند. در عهد قاجار نیز گاه رعیت را چوب میزدند تا مبادا امنیت ارباب به خطر افتد؛ فقط نام چوب، «حفظ نظم» بود. امروز نامها فرنگیتر شده، اما چوب همان چوب است و گرده نیز همان گرده. پس ماجرا، دشمنی با چند کمونیست نیست؛ ترس از پرسشی است که آرامآرام در ذهن جامعه جا باز میکند: چرا کسانی که ثروت را میآفرینند، از آن بیبهرهاند و کسانی که آن را میبرند، صاحب و مالک و کارآفرین نامیده میشوند؟ این پرسش، اگر روزی عمومی شود، دیگر با چند ناسزا و لطیفه و کلیپ بینام از میدان بیرون نمیرود. پرسش گرسنه، مثل طلبکار سمج است؛ در را به رویش ببندی، از پنجره میآید. و شاید تمام این کمونیسمستیزی برای آن است که صاحبخانه خوب میداند پشت در، نه چند کمونیست، بلکه همان طلبکار قدیمی ایستاده است: عدالت.
کارگر آگاه - از قلعه حسنخان
***
درجبهه نبرد طبقاتی
مروری بر اخبار و گزارشات کارگری شهریور ماه ۱۴۰۵
ما کارگران و زحمتکشان شاغل و بازنشسته، تابستان را با هوای سوزان، در حالی که یک چشم به دشمن خارجی داشتیم، معترضانه گذراندیم و ازآنجاکه در سندیکاها و اتحادیههای سراسری و واحد متشکل نیستیم، نتیجهای قابلتوجه از اعتراضات خود نگرفتیم. اکنون نیز، بدون داشتن هزینه تحصیل فرزندان خود، با شروع مهرماه میبایست به استقبال پاییز و زمستان سرد برویم. اگرچه به مطالبهگری خود، با حفظ روحیه میهنپرستانه، ادامه خواهیم داد، تا وقتی که در محل کار خود متشکل نشویم و این تشکلها در پهندشت ایران اتحادیهای قوی ایجاد نکنند، وضع بر همین منوال خواهد بود و در بر همین پاشنه خواهد چرخید!
«علیرضا خرمی»، فعال کارگری، میپرسد: «وقتی خط فقر بالای ۷۰ میلیون تومان است، اما حقوق کارگر زیر ۲۰ میلیون تومان، واقعاً باید پرسید یک کارگر با این درآمد اندک چگونه باید از پس این زندگی پرخرج برآید؟» و «سمیه گلپور»، دیگر فعال کارگری، درباره معیشت کارگران میگوید: «کارگر کار نمیکند، بیگاری میکند!».
دشمن صهیوامپریالیستِ آمریکایی خود را برای حملهای تجاوزکارانه دیگر آماده میکند و رهبران بیمار، پدوفیل، جنینخوار و کودککش، سرزمین کهن ما را با بمباران اتمی به نابودی تهدید میکنند. در همان حال، غربگرایانِ ضد استقلال، لانهکرده در ارگانهای مختلف، برای اعمال فشار بیشتر بر کارگران و زحمتکشان طرح و برنامه میریزند و رؤیای همنشینی با غرب و عمو سام را در سر میپرورانند. نبود امنیت شغلی و معیشتی، حقوقهای زیر خط فقر، معوقات مزدی و بیمهای، گرانی دارو و خدمات درمانی، بیکاری، اخراج کارگران به بهانه جنگ، اخراج فعالان صنفیِ حقطلب، گرانی ارز و سقوط ارزش ریال، خط فقر ۷۰ میلیونی و حقوق زیر ۲۰ میلیون، ما کارگران و دیگر زحمتکشان را وامیدارد تا در محل کار، خیابان و میدان، برای دفع شر و خطر متحد شویم و مسئولان غربگرا و اربابان غارتگر و متجاوزشان را، همانند اسلافشان (وثوقالدولهها و اربابان استعمارگرشان)، به زبالهدان تاریخ بفرستیم.
در شهریورماه، مبارزات اعتراضی ما کارگران و زحمتکشان برای بهدستآوردن یک زندگی شایسته، بدون حضور دشمنان خارجی و وابستگان و طرفداران غرب، و نیز دستیابی به حقوق قانونی و برحق صنفی و سیاسیِ شایسته خود ادامه یافت که در ادامه، مختصراً به بررسی این وقایع و رخدادهای مبارزاتی میپردازیم:
نفت، گاز و پتروشیمی
کارگران ارکان ثالث و پیمانکاری پروژههای نفت و گاز، با نگارش و انتشار نامهای سرگشاده، ضمن انتقاد از شرایط فعلی و تبعیضهای موجود، خواستار توجه عملی به وضعیت معیشتی کارگران و حذف پیمانکاران شدند. در این نامه آمده است: «رئیس سازمان برنامه و بودجه کشور، اخیراً در اظهاراتی فرمودهاید: «در زمان جنگ، کارکنان وزارت نفت همچون یک رزمنده واقعی به کشور خدمت کردند.» جناب آقای پورمحمدی، باید یادآور شویم که رزمندگان واقعی همواره در خطوط مقدم و در دل آتش ایستادهاند، نه در حاشیه امن میزهای عافیت! امروز نیز کشور درگیر یک جنگ تمامعیار اقتصادی است و رزمندگان خط مقدم این جبهه دشوار، کسانی جز کارگران و نیروهای ارکان ثالث و پیمانکاری نفت و گاز نیستند؛ همان زحمتکشانی که در گرمای طاقتفرسای بالای ۵۰ درجه جنوب، بر فراز سکوهای گازی در میانه دریا، در اعماق پالایشگاهها و در مجاورت مستقیم با گازهای کشنده و سمی، جان خویش را در طبق اخلاص گذاشتهاند تا شریان حیاتی اقتصاد کشور لحظهای از تپش نیفتد. [...] اما سهم ما از این فداکاریِ مستمر، تنها موارد زیر بوده است: تبعیض آشکار و ساختاری در حقوق و مزایا، نبود امنیت شغلی و نادیدهگرفتن شأن انسانی نیروی کار. [...] مطالبات صنفی ما کاملاً شفاف، قانونی و غیرقابل چشمپوشی است: حذف فوری شرکتهای واسطهای و دلالان نیروی انسانی (پیمانکاران)، انعقاد قرارداد مستقیم با کارگران، اجرای طرح ساماندهی جامع و برقراری عدالت مزدی و امنیت شغلی [...]».
کارگران صنایع نفت، گاز و پتروشیمی، که همواره در عرصه مبارزه ملی و طبقاتی علیه امپریالیسم، صهیونیسم و چپاولگران نئولیبرالِ غربگرا پیشرو و پرچمدار بودهاند و استقلال ایران دغدغه همیشگیشان بوده و هست، در شهریورماه، در ادامه مبارزه حقطلبانه خود، در شرکتها و مراکز نفت و گاز پارس جنوبی (اخراجیهای عسلویه)، ارکان ثالث نفت و گاز، سکوهای دریایی، عسلویه، کنگان، پالایشگاه دوازدهم، نفت مرکزی (میدان دی)، پالایشگاه گاز بیدبلند بهبهان، خط ششم سراسری گاز در اهواز و بیدبلند (منطقه یک)، نفت و گاز مارون ۶، فلات قاره (سکوی بهرگانسر) و مرکز انتقال نفت شازند دست به اعتراض زدند و خواستار «بازگشت به کار و پرداخت مقرری بیمه بیکاری، پرداخت حقوق، اصلاح کف حقوق، حذف محدودیتهای مزدی، پرداخت بکپی ماده ۱۰، اجرای صحیح طرح طبقهبندی، برخورداری از مزایای بدی آبوهوا و رفع تبعیض میان نیروهای رسمی و شرکتی، تخصیص بلیت هواپیما و پرواز برای مسیرهای طولانی و رفع تبعیض، حذف سیستم پیمانکاری و برونسپاریها و واگذاری کار به پیمانکاران» شدند.
فرهنگیان
از آموزگاران و استادان گرفته تا دیگر کارکنان وزارت آموزش و پرورش و وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، میبایست تمام فکرشان درگیر مسائل آموزشی باشد تا خللی در توسعه و پیشرفت کشور به وجود نیاید. ولی شرایط معیشتی اکثریت مردم ایران، بهواسطه سیاستهای ایرانبرباددهِ نئولیبرالی، به جایی رسیده است که حتی استادان و اعضای هیئت علمی دانشگاههای ایران گرفتار امور روزمره، پرداخت اقساط و اجارهخانه و تأمین خوردوخوراک شدهاند. کانون صنفی استادان دانشگاه با انتشار بیانیهای اعلام داشت: «اگر حقوق ترمیم نشود، از مهر سر کلاس نمیرویم». در متن بیانیه نیز آمده است: «با درک شرایط خطیر کشور و در راستای حفظ ثبات نظام آموزشی، تمامی مسیرهای گفتمانی، از جمله مکاتبات سربسته و سرگشاده، مذاکرات مستقیم و تعامل با جمهور اعضای هیئت علمی و مسئولان ذیربط را پیمود تا این چالش بدون تقابل و در چارچوب قانون حلوفصل شود. [...] در صورت عدم تحقق کامل و قطعی ترمیم حقوق تا پایان شهریورماه ۱۴۰۵، کانون صنفی، به پشتوانه درخواست و مطالبات قاطبه اعضای هیئت علمی دانشگاهها، از ابتدای مهرماه از عموم استادان و اعضای هیئت علمی درخواست تعلیق کلیه فعالیتهای دانشگاهی، اعم از آموزشی، پژوهشی، اجرایی و مشاورهای، را خواهد داشت. بدیهی است تا اعمال نهایی و بیقیدوشرط قانون ترمیم حقوق اعضای هیئت علمی، این رویه باقی خواهد ماند».
ولی گوش شنوایی نیست و فرهنگیان، با وجود سرکوب فعالان صنفی، دست از مطالبهگری برنداشتهاند و در ادامه اعتراضات قبلی خود، در شهریورماه نیز مقابل سازمان برنامه و بودجه تجمع اعتراضی برگزار کرده و خواستار «افزایش حقوق پایه معلمان متناسب با خط فقر و نرخ واقعی تورم؛ اجرای دقیق و کامل قانون رتبهبندی معلمان؛ پرداخت فوری تمام معوقات مزدی و رتبهبندی؛ تأمین بیمه کارآمد و بهبود خدمات درمانی و رفاهی و ...» شدند.
کادر درمان
محمد شریفیمقدم، دبیرکل خانه پرستار، با اشاره به کمبود دستکم ۱۰۰ هزار نیروی پرستاری در کشور، گفت که در حال حاضر حدود ۶۰ تا ۷۰ هزار پرستار خانهنشین شدهاند و حاضر به بازگشت به این حرفه نیستند. به گفته وی، پایینبودن حقوق، تبعیض در نظام سلامت و شرایط نامناسب کاری باعث شده است که شماری از پرستاران از طریق مهاجرت، تغییر شغل یا خانهنشینی از این حرفه خارج شوند. وی افزود که پرستاران با حقوق حدود ۲۵ میلیون تومان، تمایلی به ادامه فعالیت ندارند و افزایش ظرفیت پذیرش دانشجوی پرستاری، بدون بهبود شرایط شغلی و معیشتی، راهحل این بحران نیست.
پرستاران و کادر درمان حاضرند، علیرغم سختی کار، به خدماترسانی در زمان جنگ و صلح ادامه دهند، ولی حاضر به پذیرش ظلم و تبعیض ناشی از سیاستهای نئولیبرالی نیستند و به همین دلیل، هر از گاهی دست به اعتراض میزنند تا با طرح مطالبات خود، مسئولان را از خواب خرگوشی بیدار کنند.
در شهریورماه، در ادامه اعتراضات حقطلبانه گذشته، «کارکنان محیطی بهداشت همدان برای پنجمین بار، کارکنان و کادر درمان مرکز آموزشی، پژوهشی و درمانی حکیم در شهر نیشابور، کارکنان شرکتی سلامتیار مرکز بهداشت و سلامت قصرقند در سیستان و بلوچستان و پرستاران و کادر درمانی، اداری، پشتیبانی و حراست دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه» در اعتراض به «وضعیت اسفناک معیشتی، عدم اجرای همسانسازی حقوق، معوقات مزدی، فشار کاری سنگین، تبعیض در نظام پرداخت، تداوم تأخیر در پرداختیها و بیتوجهی به مطالبات خود»، به اشکال مختلف، از جمله برگزاری تجمع، دست به اعتراض زدند و خواستار «سلامت کارکنان، حق اعتراض و عدم تهدید معترضان، رفع تبعیض، پرداخت مطالبات معوقه، حقوقهای بالاتر از خط فقر و ...» شدند.
کارگران صنوف دیگر
نرخ سبد معیشت دو برابر شده است و خط فقر در شهرهای بزرگ به ۹۰ میلیون تومان رسیده است. حداقل حقوق قانونی حتی برای ده روز هم کافی نیست، در حالی که بسیاری تن به کار با حقوقهای زیر ۱۰ میلیون و حتی کمتر از ۵ میلیون تومان نیز میدهند. حقوقهایی که حتی به ۱۰ میلیون تومان هم نمیرسند، فقط برای زندهماندن در شرایط وحشتناک و جهنمگونه بس است و نه بیشتر! در زمانی که نرخ افزایش لاکپشتی دستمزدها از نرخ افزایش تورم و قیمتها بسیار عقبتر است، بسیاری به بهانه جنگ از کار اخراج میشوند و با آغاز بیکاری، شرایط اسفناک و غیرقابلتصوری را در مقابل دیدگان خود میبینند. کارگران نه امنیت شغلی و معیشتی دارند و نه محیطی ایمن برای کار؛ نه امنیت جانی در مسیر کار برایشان وجود دارد و نه از بیمه درمانی و بیکاری مناسبی برخوردارند و، با وجود چند شیفت کار، از زندگی شایسته بهرهای نمیبرند.
این وضعیت زاده سیاستهای ضدکارگری نئولیبرالی است که هیچ حقوقی را برای کارگران و زحمتکشان به رسمیت نمیشناسد.
به دلیل تمامی شرایط تحمیلشده مذکور در بالا، کارگران رسمی، پیمانی، فصلی، اخراجی و بیکار از صنوف مختلف، در «ذوبآهن اصفهان، فولاد شادگان، آریان فولاد بوئینزهرا، گروه ملی فولاد اهواز، فولاد پارس هفتتپه، معادن سنگآهن سیرجان، معدن زغالسنگ طزره، شرکت واحد، فنی مهندسی ارگ و پی چابهار، کارخانه سامان کاشی بروجرد، کارخانه پویا نخ در شهرک صنعتی ششدار ایلام، نساجی بروجرد، گیلراد در شهرک صنعتی سپیدرود رشت، کارخانجات مخابراتی ایران در شیراز، شرکت پی و پل جنوب در سیرجان، خطوط ریلی محور ایرانشهر به بزپیران در استان سیستان و بلوچستان، نگهداری خط و ابنیه فنی راهآهن ناحیه شهرستان دورود، راهآهن تراورس مشهد، ابنیه فنی راهآهن لرستان، واگنسازی زرند (پلور سبز) در استان کرمان، راهآهن تهران، پروژه قطار شهری اهواز، نگهداری خط و ابنیه فنی راهآهن ناحیه جنوب، بخش ابنیه فنی شرکت راهآهن، شهرداریهای بناب، ایلام، شوش، بابل، اهواز، ایرانشهر، خرمآباد، دورود و بندر امام خمینی، سیمای چابهار در شهرک صنعتی پسابندر، نیروگاه بخار ایرانشهر، شرکتهای توزیع برق، پیک موتوری و تاکسی اینترنتی اراک» و همچنین جوانان جویای کار شهرها و روستاهای مختلفِ خواهان استخدام در شرکتهای نیشکر خوزستان، کارگران اخراجی، آقایان «اسماعیل بخشی و رضا شهابی»، و هزاران نفر از کارگران، با راهاندازی کارزار و به اشکال مختلف دست به اعتراض زدند و خواستار «آزادی فعالان صنفی، بازگشت به کار کارگران اخراجی، استخدام جوانان و بیکاران، افزایش حقوق کارگران در نیمه دوم سال، افزایش حقوقها متناسب با تورم و گرانی، برخورداری از بیمه درمانی و بیکاری مناسب، پرداخت معوقات و پرداخت بدون تأخیر دستمزدها، تحصیل رایگان و باکیفیت برای فرزندان کارگران و رفع تبعیض در نظام آموزشی، حذف پیمانکاران و سیستم پیمانکاری، حق داشتن تشکلهای مستقل کارگری، حق اعتصاب و اعتراض بدون تهدید و اخراج و ...» شدند.
بازنشستگان
بازنشستگانی که سالها بخشی از حقوق خود را بابت حق بیمه تأمین اجتماعی، که شامل خدمات درمانی و بازنشستگی میشود، پرداخت کردهاند و، با وجود فرار مالیاتی کارفرمایان و دیگر سرمایهداران، بخشی از حقوقشان نیز بابت مالیات کسر شده است، به گفته «عبدالله بلواسی»، فعال کارگری، با این وضعیت روبهرو هستند: «بازنشسته با حقوق ۲۲ میلیونی، ۲۵ میلیون اجارهخانه میدهد». به زبان ساده، یعنی شاغلان فقیری که میبایست دو یا حتی سه شیفت کار کنند تا چرخ زندگیشان لنگلنگان پیش برود، بعد از بازنشستگی هم میبایست کار کنند تا شکم خود و خانوادهشان را سیر کنند. اگر هم خود یا یکی از افراد خانواده دچار بیماری پرخرجی نشوند که تمام هستی خانواده را ببلعد، میبایست بهواسطه فقر شدید و عمومیِ تحمیلشده بر کارگران و زحمتکشان، با گرانی دارو و درمان، که سالمندان عموماً گرفتار آن هستند، دستوپنجه نرم کنند.
حقوقهای زیر خط فقر، تعرفههای بالای درمان، هزینه بیمه تکمیلی، معوقات چندماهه، تأخیر در پرداخت حقوقهای اندک، عدم افزایش مزایا، اجرا نشدن صحیح متناسبسازی و اجرا نشدن مواد ۹۶ و ۵۴ قانون تأمین اجتماعی برای درمان رایگان و ...، در شهریورماه نیز بازنشستگان «صنعت نفت، فرهنگی، تأمین اجتماعی، مخابرات، ذوبآهن، فولاد و معدن» را به اعتراض، راهپیمایی و تجمع کشاند. آنان در شهرهای «اهواز، تهران، کرمانشاه، سنندج، بیجار، اراک، شیراز، مشهد، همدان، بندرعباس، تبریز، ایلام، شوش، کرخه، هفتتپه، اصفهان، دزفول، رشت و ...»، در خیابانها و مقابل ادارات مربوطه، با فریاد خواستار «آزادی فعالان صنفی، پایان دادن به خصوصیسازی و سیاستهای نئولیبرالی، پایان دادن به درآمد ریالی و هزینه دلاری، پرداخت بهموقع مستمری ماهانه و معوقات آن، اجرای صحیح متناسبسازی، افزایش مزایا و اجرای مواد ۹۶ و ۵۴ قانون تأمین اجتماعی برای درمان رایگان و ...» شدند.
همچنین، بازنشستگان با ایجاد کارزارهای چند هزار نفره با مطالبات «توقف خصوصیسازی در تأمین اجتماعی و شستا» و «رسیدگی به مطالبات و مسائل مطرحشده در خصوص حقوق بازنشستگان»، سعی در رساندن صدای خود به گوش ناشنوای مسئولان داشتند.
ما کارگران و زحمتکشان، در میان دو تیغه متحد، یعنی دشمن خارجی و نئولیبرالهای بیوطن، برای برخورداری از امنیت شغلی و معیشتی، حفظ استقلال و سرکوب کودتاگران اتاق بازرگانی و برجامیون، مبارزهای بیامان را پیش خواهیم برد و با شکست دشمن متجاوز صهیوامپریالیست، بساط غربگرایانِ ضدکارگرِ نئولیبرال را جمع خواهیم کرد. برای انجام این مهم، به تشکلهای مستقل در محل کار و ایجاد یک اتحادیه واحد و سراسری نیاز داریم.
تشکیل اتحادیه مستقل کارگری حق مسلم همه کارگران ایران است!
چاره کارگران وحدت و تشکیلات است!
***
تنگه بابالمندب تحت کنترل ارتش قدرتمند انصارالله یمن
دراواخر ماه فوریه، دونالد ترامپ کماکان از اعتمادبهنفس بالایی ــ البته در ظاهر ــ برخوردار بود. او که از ۲۸ فوریه، به همراه اسرائیل، جنگی تجاوزکارانه علیه ایران آغاز کرده بود، در پلتفرم اختصاصی خود، «تروث سوشال»، هدف بزرگش را چنین اعلام کرد: برقراری صلح در سراسر خاورمیانه و، در واقع، در تمام جهان!!! شش ماه بعد، نشانههای کمتری از آن اعتمادبهنفس در این خودشیفته روانپریش دیده میشود. نهتنها بحرانها در خاورمیانه فروکش نکردهاند، بلکه تنشها و بحرانها در سایر مناطق نیز تشدید شدهاند و امپریالیسم آمریکا بهطور فزایندهای در منطقه گرفتار «چهکنم، چهکنم» شده و عملاً، به معنای واقعی کلمه، به بنبست رسیده است.
با آخرین حمله قهرمانانه نظامیان حوثی به عربستان، دیگر دسترسی امنی به دریای سرخ هم وجود ندارد، تا چه رسد به تنگه هرمز. نظامیان ایران کماکان تنگه هرمز را مسدود کردهاند و در جنوب غربی، حوثیها کنترل تنگه بابالمندب را در دست دارند. همزمان، عربستان سعودی مجبور شده است خط لوله عظیم نفت در این شبهجزیره را به دلیل حملات گسترده حوثیها موقتاً تعطیل کند. حوثیها همچنین در سرزمین مادری خود، یمن، در حال قدرتگرفتن هستند. آنها در روزهای اخیر بیش از ۱۰۰ کیلومتر از خط ساحلی را تصرف کردهاند و در مناطق داخلی نیز پیشروی میکنند. گرچه درگیریها در این کشور مدتی بود که در وضعیتی راکد قرار داشت، تجاوز امپریالیسم آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل به ایران، که به شکست منجر شد، معادلات قدرت در منطقه را دگرگون ساخت و حوثیها بدون شک از این وضعیت سود بردهاند و هنوز هم میبرند.
انصارالله چه کسانی هستند؟
انصارالله، که قبلاً جنبش حوثی نامیده میشد، گروهی مسلح، مذهبی و سیاسی است که به جامعه شیعیان زیدی یمن تعلق دارند. پیدایش این گروه شبهنظامی به دهه ۱۹۹۰ بازمیگردد. اعضای این گروه رسماً خود را «انصارالله» (یاران خدا) مینامند. این گروه نام خود را از بنیانگذارش، حسین الحوثی، گرفته است. آنها اندکی پس از آغاز هزاره جدید، زمانی که خواستار خودمختاری بیشتر برای منطقه خود در شمال کشور شدند و دست به یکسری قیامها علیه رئیسجمهور مستبد یمن زدند، شهرتی جهانی یافتند.
جنگ داخلی در این کشور پس از آن آغاز شد که در جریان اعتراضات گسترده علیه سیاستهای ریاضت اقتصادی در سال ۲۰۱۴، به هواداران انصارالله تیراندازی شد. متعاقب آن، این جنبش که تحت حمایت جمهوری اسلامی ایران بود، موفق به تصرف صنعا، پایتخت یمن، شد. رئیسجمهور وقت این کشور به کشور همسایه، عربستان سعودی، گریخت. ریاض به همراه متحدانش، تنها یک سال بعد، مستقیماً در جنگ مداخله کرد؛ زیرا بیم آن داشت که این شبهنظامیان بتوانند کنترل کامل یمن را به دست گرفته و آن را به کشوری وابسته به جمهوری اسلامی ایران تبدیل کنند!
چرا انصارالله تا این حد قدرتمند و ظاهراً شکستناپذیراست؟
بهندرت قدرت انصارالله تا این حد آشکار و چشمگیر بوده است. آنها امروز توانستهاند ارتشی قدرتمند با نیروی بازدارندگی بنا کنند. در روزهای اخیر، حملات جدیدی در مناطق ساحلی رخ داده است که با شلیک دهها موشک از سوی عربستان سعودی همراه بوده است. ظاهراً نگرانی ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، چنان شدید بوده است که او در اوایل هفته، بلافاصله برای درخواست کمک با دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تماس گرفته است.
آنها چه مناطقی را در کنترل دارند؟
انصارالله کنترل بخش عمدهای از شمال غربی یمن، از جمله پایتخت، صنعا، واقع در غرب کشور، و سواحل دریای سرخ را در دست دارد. در این مناطق، این جنبش عملاً حکومت را اداره میکند، مالیات میگیرد و پول رایج خود را چاپ میکند.
چه کسانی از انصارالله حمایت میکنند؟
گزارشها حاکی از آن است که اعضای ارشد این گروه از جنبش مقاومت، از همان دههٔ ۱۹۹۰ و در سالهای شکلگیری این جنبش، در دورههای آموزش نظامی در ایران شرکت میکردهاند. این ارتباط تا به امروز تداوم یافته و فراتر از صرفاً کمکهای نظامی بوده است. برای مثال، جمهوری اسلامی از آغاز جنگ داخلی در کنار آنها ایستاده و حمایتهایی نظیر تأمین فوری برق و نفت ارائه کرده است.
اکنون این موضوع بهطور گسترده پذیرفته شده است که ایران همچنان به انصارالله کمک میرساند. با این حال، این گروه انقلابی و رزمنده یمنی بههیچوجه بازیگری وابسته به ایران نیست. آنها بارها برخلاف توصیههای جمهوری اسلامی ایران عمل کردهاند. برای نمونه، در آغاز جنگ داخلی، ایران توصیه کرده بود که پایتخت، صنعا، تصرف نشود. آنها همچنین نسبتاً دیر در درگیری مداخله کردند و پیش از اقدام، هفتهها منتظر ماندند. اگرچه آنها سرانجام اسرائیل را بمباران کردند، بسیاری از ناظران بینالمللی رابطهٔ میان این دو را نه رابطهای سلسلهمراتبیِ «حامی و تحتالحمایه» (از بالا به پایین)، بلکه بیشتر نوعی مشارکت میدانند.
«مایکل نایتس»، پژوهشگر ارشد «مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک» و وابسته به «مرکز بینالمللی پژوهشگران وودرو ویلسون»، میگوید: «حوثیها در بسیاری از موارد، دقیقاً همان کاری را انجام میدهند که ایرانیها میخواهند، حتی بدون اینکه از آنها خواسته شده باشد». با وجود این، آنها نیز مانند حزبالله لبنان و حماس، بخشی از «محور مقاومت» طرفدار ایران محسوب میشوند که همگی در مخالفت با کشورهای امپریالیستی غرب و صهیونیستهای اسرائیل متحد شدهاند. هدف نهایی انصارالله، بهدستگرفتن قدرت در سراسر یمن، کسب استقلال ملی و تضمین تمامیت ارضی کشور است. عربستان سعودی نیز، چون بیم آن داشت که جنبش انصارالله کنترل کامل یمن را به دست گیرد و آن را به «کشوری وابسته به ایران» تبدیل کند، همراه با متحدانش برای سرکوب آنها مستقیماً در جنگ یمن شرکت کرد. تابآوری انصارالله، در عین حال، نشاندهنده نقطهضعفی در همسایه آنها، یعنی عربستان سعودی، است که ناشی از بیدر و پیکر و بیدفاع بودن منابع انرژی و پالایشگاههای آن است.
از زمان آغاز کارزار بمباران یمن توسط ریاض در سال ۲۰۱۵، این حکومت پادشاهیِ زورگو، برای به زانو درآوردن انصارالله، اقدامات خود را به حملات هوایی محدود کرده است. با این حال، منطقه اصلی استقرار آنها، ناحیهای کوهستانی و صعبالعبور در شمال کشور، هدفی دشوار محسوب میشود، بهویژه برای نیروهای نظامی متعارف یا حملات هوایی. همزمان، به نظر میرسد عربستان سعودی فاقد چشمانداز سیاسی کلانی برای دستیابی به راهکاری جایگزین جهت حلوفصل این مناقشه است. همین سیاست «صبر و انتظار» بارها به نفع نظامیان حوثی تمام شده است.
ایالات متحده نیز از یمن و دریای سرخ عقبنشینی کرده است. پس از هفتهها بمباران سنگین توسط آمریکا در اوایل سال ۲۰۲۵، واشنگتن در ماه مه سال گذشته به توافق آتشبس با انصارالله دست یافت؛ تصمیمی که تا حدی ناشی از تمایل دولت آمریکا برای جلوگیری از حملات انصارالله به کشتیهای آمریکایی در دریای سرخ بود. افزون بر این، انصارالله، همسو با ایران، بر بخشهایی از یمن عملاً بهمثابه نوعی دولت حکمرانی میکند و همین امر امکان جذب مداوم سربازان و جنگجویان جدید را برای این جنبش فراهم ساخته است.
در ادامه چه خواهد شد؟
«فیلیپ دینستبیر»، از بنیاد «کنراد آدناور»، معتقد است: «برای عربستان سعودی و دولت یمن، که از سوی جامعه جهانی به رسمیت شناخته شده است، تهاجم اخیر شکستی تلخ محسوب میشود. در کوتاهمدت، من هیچ گزینهای جز این نمیبینم که دولت یمن انصارالله را از نظر نظامی تضعیف کند و بدینترتیب، در میانمدت، آنها را به بازگشت به پای میز مذاکره وادارد. ازاینرو، احتمال تشدید مناقشه وجود دارد».
در حال حاضر، به نظر میرسد که مسدود شدن مسیرهای دریایی در خاورمیانه بازگشتناپذیر باشد. حتی ممکن است سایر حکومتها نیز در رابطه با تنگه هرمز از الگوی ایران پیروی کنند؛ کمااینکه ارتش حوثیهای یمن بابالمندب را بسته است. بسیاری از کشورهای اروپایی، نظیر فرانسه، آلمان، اتریش و ...، باید هزینههای تأمین امنیت مسیرهای دریایی را در محاسبات آتی خود لحاظ کنند.
در زمستان پیشِ رو، ذخایر انرژی قطعاً کاهش خواهد یافت. تأسیسات ذخیرهسازی گاز آلمان تنها تا حدود ۵۶ درصد پر شدهاند که رقمی پایینتر از حداقلهای بلندمدت محسوب میشود. از زمانی که ایران، پس از تجاوز امپریالیسم آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل، تنگه هرمز را مسدود کرد و آن را به کانون اصلی بحران بدل ساخت، بازار از دسترسی به یکچهارم محمولههای نفتی جهان و یکپنجم حملونقل گاز طبیعی مایع محروم شده است.
اکنون، حوثیهای یمن، که همسو با ایران هستند، کنترل یکی دیگر از مسیرهای کلیدی کشتیرانی، یعنی تنگه بابالمندب، را نیز در دست گرفتهاند. امیدها به بازگشایی تنگه هرمز و بازگشت به وضعیت پیشین معطوف شده است. اما تحولات چند ماه اخیر دو واقعیت را آشکار کرده است.
نخست اینکه: برخلاف رؤیاهای ترامپِ جنایتکار و همپیمانان میلیتاریست ناتوییاش، بازگشتی در کار نیست. برای جمهوری اسلامی، کنترل تنگه هرمز ابزاری بسیار کارآمد برای افزایش هزینههای اقتصادی جنگ برای دشمنانش بوده و خواهد بود. صرفنظر از اینکه راهکار دیپلماتیک نهایی چه شکلی داشته باشد، رهبران جمهوری اسلامی از این اهرم فشار دست نخواهند کشید. پیامد قابلپیشبینی این وضعیت، تحمیل هزینهای برای عبور ایمن از تنگه است که احتمالاً طی مذاکرات دوجانبه تعیین میشود و این امر به چندپارهشدن (بالکانیزهشدن) نظام ترانزیت دریایی میانجامد. علاوه بر این، هرگونه تنش ژئوپلیتیک در منطقه میتواند موجب بروز اختلالات مجدد شود که پیامدهای بهغایت منفی آن برای بازار جهانی اجتنابناپذیر خواهد بود. چنین به نظر میرسد که حاکمیت ایران بر تنگه هرمز به رسمیت شناخته خواهد شد. اجرای این امر نیز با ابزارهای نظامی صورت میگیرد. در تنگه بابالمندب نیز ارتش انصارالله بر عبور کشتیهای تجاری نظارت دارد. پذیرش سلطه ایران بر تنگه هرمز و سلطه ارتش انصارالله بر بابالمندب، برای اقتصاد جهان پیامی قاطع مخابره خواهد کرد.
دوم اینکه: شالوده تجارت آزاد جهانی هرگز صرفاً بر پایه قوانین «سازمان تجارت جهانی» استوار نبوده است؛ بلکه متکی بر نوعی «سختافزار» برای تحت فشار قرار دادن کشورها بوده و هست. نیروی دریاییای که تا حدودی امنیت مسیرهای دریایی را تاکنون تأمین میکرد و برای قوانین بینالمللی نیز پشیزی ارزش قائل نمیشد، نیروی دریایی ایالات متحده بود که با استقرار صدها پایگاه نظامی، برای دهههای متمادی در آبهای آزاد دخالت نظامی میکرد و عملاً مانعی برای رسیدن بهموقع منابع انرژی، کالاها و مواد اولیه به بازارهای مصرف به شمار میرفت. ایالات متحده با انجام این کار، یک «کالای عمومی جهانی» را فراهم میکرد که آشکارا و بهطور عمده خود نیز از آن بهرهمند میشد؛ چراکه مقصدی عمده برای واردات از سراسر جهان، دومین صادرکننده بزرگ دنیا و قطبی محوری در «تقسیم کار بینالمللی» به شمار میرفت. اما امروز، ایالات متحده نه دیگر تمایلی به بر عهده گرفتن یکتنهٔ این مسئولیت دارد و نه دیگر قادر به انجام آن است.
در مورد پیامدهای این وضعیت برای اروپا، بهخصوص آلمان بهعنوان بزرگترین قدرت اقتصادی این قاره، باید گفت که تکیه بر امید راهکاری ناکارآمد است. بعید است که گاز طبیعی مایع ارسالی از خلیج [فارس] بتواند در زمستان پیشِ رو گرهگشای بحران انرژی اروپا، بهویژه آلمان، باشد.
با توجه به کمبود عرضه انرژی، آلمان باید خود را برای قیمتهای بسیار بالا آماده کند؛ وضعیتی که به کاهش بیشتر رشد اقتصادی، افت ارزشآفرینی صنعتی و بالاخره کاهش رفاه عمومی خواهد انجامید. در آینده، بدون تردید، راهبرد تأمین انرژی آلمان باید «ریسک ژئوپلیتیک» مرتبط با تنگه هرمز و بابالمندب را لحاظ کند؛ بهویژه از طریق الزامهای سختگیرانه برای پر کردن مخازن ذخیره که با مشوقها و ضمانتهای اجرایی (شامل جریمه برای واردکنندگان) همراه باشد. در گذشته، اتکای بیشازحدی به سازوکار «بازار» وجود داشت؛ رویکردی که اکنون اروپا، بهویژه آلمان، را در موقعیتی متزلزل قرار داده است.
با این حال، وضعیت پیرامون تنگه هرمز و بابالمندب پیامی فراتر از مسئله تأمین انرژی مخابره میکند. اگرچه طنز ماجرا اینجاست که ایالات متحده، بیش از هر کشور دیگری، در حال تخریب یکی از ارکان کلیدی «جهانیشدن» است، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد؛ غول از چراغ جادو بیرون آمده است. برای آلمان، این بدان معناست که راهبرد دیرینه «قهرمان صادرات جهان»، یعنی تکیه بر طرفهای ثالث برای تضمین بخش عمده تجارت خارجی، به دلیل بحران در تنگههای بابالمندب و هرمز، نیازمند بازنگری است.
اکنون باید هزینههای تضمین امنیت مسیرهای دریایی در محاسبات اقتصادی آلمان لحاظ شود. این امر مستلزم آن است که نیروی دریایی آلمان، با همکاری شرکای اروپایی و سایر کشورهای صاحب تجارت، نقشی فعال در حفاظت از امنیت مسیرهای دریایی ــ بهعنوان یک کالای عمومی جهانی ــ ایفا کند؛ نقشی که فراتر از مداخلات صرفاً واکنشی باشد. البته این گامی منطقی محسوب میشود؛ چراکه از همان نظامی حفاظت میکند که آلمان، بیش از تقریباً هر کشور دیگری، از آن بهره میبرد: نظام تجاری بینالمللیِ مبتنی بر قواعد!! که البته رقابت در آن نقش بسیار مهمتری ایفا میکند.
***
شرکتهای هوش مصنوعی درانتظار فاجعه
شرکتهای هوش مصنوعی نسبت به وقوع فاجعه هشدار میدهند و خواستار کاهش سرعت توسعه این فناوری هستند! ابتدا مدیرعامل شرکت «آنتروپیک» زنگ خطر را به صدا درآورد و اکنون «اوپنایآی» نیز عرضه اولیه سهام (IPO) خود در بازار بورس را به تعویق میاندازد. در این میان، دولت آلمان بر اهمیت نظارت بینالمللی تأکید دارد!؟ و عمداً از تعیین اجزا و اعضای جمع «ناظران» طفره میرود! در پی شوک ناشی از حملات هکریِ خودکار توسط هوش مصنوعی، شرکتهای بزرگ آمریکاییِ فعال در این حوزه تمایل خود را برای کاهش سرعت توسعه این فناوری ابراز کردهاند!
«داریو آمودی»، مدیرعامل شرکت هوش مصنوعی «آنتروپیک»، با هدف بهدستآوردن فرصتی یک تا دو ساله، پیشگام این اقدام شد. بلافاصله، ظرف چند ساعت ــ تو گویی آنها از قبل بر سر این موضوع با هم به توافق رسیده بودند ــ از سوی رقبایی همچون «سم آلتمن»، مدیرعامل شرکت «اوپنایآی» (سازنده چتجیپیتی)، و «ایلان ماسک»، میلیاردر حوزه فناوری که در حال توسعه هوش مصنوعی اختصاصی خود در شرکت «اسپیساکس» است، مورد حمایت قرار گرفت.
«آمودی» روز شنبه نوشت که نگران است ظرف تنها دوازده ماه، یک «انبوه»(swarm) یا شبکه یکپارچهای از هوش مصنوعی بتواند کنترل کل اینترنت را در دست بگیرد و بهطور بالقوه صدها میلیارد دلار خسارت وارد کند. چند ساعت بعد، «آلتمن» از «اوپنایآی» نیز در پلتفرم «ایکس» (توییتر سابق) نوشت که او نیز معتقد است روند توسعه قدرتمندترین مدلهای هوش مصنوعی باید کند شود!
«آمودی» خواستار توقف هماهنگ و فراگیر فعالیتها در سراسر جهان غرب شد. همزمان، شرکت «آنتروپیک» قصد دارد، بدون انتظار برای دیگران، گام نخست را بردارد و به ناظران مستقل اجازه دهد تا بهطور دائم وارد شرکت شوند و ایمنی مدلهای هوش مصنوعی را حتی در همان مراحل اولیه آموزش ارزیابی کنند.
«آلتمن» نیز اعلام کرد که «اوپنایآی» همین رویه را در پیش خواهد گرفت. «آمودی» با نگرانی عمیق اظهار داشت: «تصور خسارات فاجعهباری که ممکن است توسط شبکهای از هوش مصنوعی با همان طرز تفکر، اما با قابلیتهای بسیار بالاتر ایجاد شود، نگرانکننده است.» او توانایی نرمافزارهای هوش مصنوعی برای تکامل خودکار را خطری ویژه میداند و هشدار میدهد که اگر این روند بدون نظارت رها شود، ممکن است به وضعیتی منجر شود که انسانها دیگر قادر به درک این سیستمها نباشند و کنترل آنها را از دست بدهند.
در پی این هشدارها، «وزارت فدرال امور دیجیتال آلمان» روز یکشنبه بر ضرورت همکاریهای بینالمللی تأکید کرد. سخنگوی این وزارتخانه، که هیچگونه اطلاعی از کموکیف این «خطر» ندارد، اعلام کرد که «کارستن ویلدبرگر» (از حزب دموکرات مسیحی)، وزیر امور دیجیتال، از تشکیل یک نهاد نظارتی مستقل و بینالمللی برای هوش مصنوعی حمایت میکند. آلمان قصد دارد این موضوع را در گفتوگو با ایالات متحده و چین و در چارچوب گروه هفت (G7) مطرح کند.
با این حال، این وزارتخانه نسبت به توقف توسعه هوش مصنوعی در اروپا نگاهی انتقادی دارد و آن را «راهکاری عملی» نمیداند. هدف اعلامشده دولت آلمان تضمین حاکمیت دیجیتال است. این خود، از یک سو، نشاندهنده آگاهی از اصل خطر و، از سوی دیگر، نشاندهنده رقابت در سطح جهانی است.
به این مسئله باید مشکلات دیگری را نیز افزود که «هوش مصنوعی» برای جامعه به همراه دارد؛ از یک سو، امکان جاسوسی و نظارت بر شهروندان و، از سوی دیگر، بیکارشدن شاغلان و [...].
«سم آلتمن»، مدیرعامل OpenAI، نیز به مجله «فورچون» گفت که عرضه اولیه سهام (IPO) این شرکت امسال انجام نخواهد شد. او عمدتاً به بحثهای جاری اشاره کرد و خاطرنشان ساخت که اقدام برای عرضه عمومی سهام در مقطع کنونی، تصمیمی نسنجیده خواهد بود! جالب است بدانید که اخیراً، در یک حادثه هکِ خبرساز که بهتازگی فاش شده است، نرمافزار OpenAI در جریان یک آزمایش، بهطور خودکار از محیط امن خود خارج شد!
مثل همیشه، خروس بیمحل، دونالد ترامپ، بر نقش رهبری ایالات متحده در حوزه هوش مصنوعی تأکید کرد و هشدارهای مربوط به خطرات فزاینده آن را بهطور کل نادیده گرفت! او در جریان سفر خود به ایرلند اظهار داشت که آمریکا در زمینه هوش مصنوعی از چین جلوتر است!! ترامپ گفت: «ما پیشرفتهترین کشور جهان هستیم و، صادقانه بگویم، میخواهم همینطور باقی بمانیم»!!! در حالی که متخصصان و دستاندرکاران از خطرات مهلک این فناوری، آن هم در گامهای اولیه تکاملش، نگراناند و، به قول معروف، هنوز «نه به دار است و نه به بار»، این عنصر خودشیفته، مثل همیشه، خواب «آمریکا اول» را میبیند و در حد یک کودک دبستانی اظهار فضل کرده و میگوید: «هر کس در هوش مصنوعی پیروز شود، برنده است!» و ادامه میدهد: «اگرچه ممکن است بتوان تدابیر حفاظتی و نظارتی (guardrails) اعمال کرد، اما «نیروهای بسیار منفی» زیادی وجود دارند که به نگرانیهای بیاساس دامن میزنند»!!!
***
جاده ابریشم فولادی؛ پاسخ ایران به محاصره اقتصادی
سیداحمد موسوی، تحلیلگر سیاسی
راهآهن در برابر تحریم؛ ایران چگونه عمق اقتصادی خود را گسترش میدهد؟
در شرایطی که فشارهای ناشی از محاصره دریایی در تلاش است اقتصاد ایران را از مسیرهای تجارت جهانی جدا کند، حاکمیت ایران، بهجای تسلیم در برابر این حربه، مسیرهای زمینی اوراسیا را فعالتر میکند؛ راهبردی پرهزینه، اما بالقوه تعیینکننده برای حفظ تجارت، تولید و استقلال اقتصادی.
وقتی دریا ناامن میشود، ایران به خشکی بازمیگردد
افزایش رفتوآمد قطارهای باری میان چین و ایران را نمیتوان صرفاً یک تغییر لجستیکی دانست. این اتفاق نشانه تغییر جغرافیای اقتصادی ایران در برابر فشارهای خارجی است. بر اساس گزارش الجزیره، پس از آغاز محاصره دریایی در آوریل ۲۰۲۶، تعداد قطارهای مسیر شیآن–تهران از حدود یک قطار در هفته به یک قطار در هر سه یا چهار روز افزایش یافته است. ظرفیت حمل بار نیز برای ماه مه کاملاً پر شده و اپراتورهای چینی به دنبال واگنهای بیشتری رفتهاند.
این تحول از یک واقعیت مهم حکایت دارد: ایران، حتی در شرایط فشار، گزینههای خود را تنها به مسیرهای دریایی محدود نکرده است. مسیر حدود ۱۰ هزار و ۴۰۰ کیلومتری چین تا ایران از قزاقستان و ترکمنستان عبور میکند و از طریق سرخس وارد ایران میشود تا سرانجام به بندر خشک «آپرین» در تهران برسد.
البته این مسیر ارزان نیست. هزینه حمل یک کانتینر ۴۰ فوتی به حدود ۷ هزار دلار رسیده است؛ یعنی حدود ۴۰ درصد بیشتر از نرخ معمول. هر قطار نیز تنها حدود ۵۰ کانتینر حمل میکند، در حالی که یک کشتی کانتینری بزرگ ظرفیت حمل هزاران کانتینر را دارد. اما ارزش این مسیر را نباید فقط با حجم بار سنجید. در شرایط محاصره، ظرفیت محدود نیز میتواند ظرفیت حیاتی باشد.
راهآهنی که از قبل برای روزهای سخت ساخته شده بود
نکته مهمتر این است که ایران امروز در حال ساختن یک مسیر اضطراری از صفر نیست. زیرساختهای اصلی این تغییر جغرافیایی طی سالهای گذشته شکل گرفتهاند. سرویس ریلی چین–ایران از مسیر ترکمنستان در سال ۲۰۲۴ راهاندازی شد و اکنون شبکهای که زمانی مسیری تجاری و محدود بود، به ابزاری برای تابآوری اقتصادی تبدیل شده است.
در این میان، راهآهن چین–ایران بخشی از شبکهای بزرگتر است؛ شبکهای که از یک سو به ابتکار «کمربند و جاده» چین و از سوی دیگر به کریدور بینالمللی شمال–جنوب متصل میشود. این کریدور میتواند ایران را به روسیه و هند پیوند دهد و، در جهت دیگر، مسیرهایی به ترکیه، عراق، آسیای مرکزی، پاکستان و بازارهای اروپایی ایجاد کند. اهمیت این شبکه زمانی بیشتر میشود که بدانیم ترافیک کریدور شمال–جنوب در سال ۲۰۲۴ حدود ۱۹ درصد افزایش یافت و به ۲۶٫۹ میلیون تن رسید. این ارقام نشان میدهد که تجارت زمینی در اوراسیا دیگر گزینهای حاشیهای نیست؛ بلکه در حال تبدیلشدن به یکی از ابزارهای مهم مقابله با شکنندگی مسیرهای دریایی است.
پروژه راهآهن رشت–آستارا در این میان اهمیت ویژهای دارد. تکمیل این حلقه مفقوده میتواند پیوندهای ایران با جمهوری آذربایجان، روسیه و مسیر هند را تقویت کند. روسیه نیز برای این پروژه ۱٫۶ میلیارد یورو تعهد مالی داده است. چنین شبکهای، اگر تکمیل شود، میتواند موقعیت جغرافیایی ایران را از یک آسیبپذیری به یک مزیت تبدیل کند؛ کشوری که میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و مسیرهای جنوبی اوراسیا قرار گرفته است.
از محاصره تا «عمق اقتصادی»؛ فرصت ایران در بحران
این تغییر صرفاً به دور زدن یک محاصره محدود نمیشود؛ مسئلهٔ اصلی، ایجاد عمق اقتصادی است. اقتصادی که تمام تجارت خارجیاش به یک بندر، یک مسیر دریایی یا یک کانال مالی وابسته نباشد، در برابر فشارهای خارجی آسیبپذیری کمتری خواهد داشت.
ایران و پاکستان نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا میکنند. دو کشور هدف تجارت سالانه ۱۰ میلیارد دلاری را تعیین کردهاند و پس از تشدید فشارهای دریایی، پاکستان ۶ مسیر زمینی برای انتقال کالا به ایران باز کرده است. تجارت رسمی هنوز با این هدف فاصله زیادی دارد، اما همین شبکههای مرزی نشان میدهند که اقتصاد منطقه در حال یافتن مسیرهای جایگزین است. در سوی دیگر، چابهار میتواند حلقه مهمی در اتصال ایران به هند باشد؛ بندری که خارج از تنگه هرمز قرار دارد و بنابراین در محاسبات راهبردی اهمیت ویژهای پیدا میکند. ضعف اتصال ریلی هنوز مانع استفاده کامل از ظرفیت آن است، اما توسعه این زیرساخت میتواند جایگاه ایران را در شبکه تجارت اوراسیا تقویت کند.
با این حال، نباید درباره ظرفیت این کریدورها اغراق کرد. تفاوت عرض خطوط ریلی، هزینه بالای حملونقل، زیرساختهای ناقص، تحریمها و ضعف نظامهای تسویه مالی همچنان موانعی جدی هستند. راهآهن نمیتواند در کوتاهمدت جایگزین کامل تجارت دریایی شود.
اما مسئله ایران نیز دقیقاً جایگزین کردن دریا با ریل نیست؛ مسئله ایجاد گزینههای بیشتر است.
محاصره دریایی ممکن است هزینه تجارت ایران را افزایش دهد، اما همزمان تهران را به سمت ساخت شبکهای سوق میدهد که وابستگی به گلوگاههای دریایی را کاهش میدهد. اگر این مسیرها تکمیل و به نظامهای گمرکی، بانکی و لجستیکی کارآمد متصل شوند، موقعیت جغرافیایی ایران میتواند از یک نقطه آسیبپذیر به یک اهرم ژئواکونومیک تبدیل شود. در چنین شرایطی، ریل فقط وسیله حمل کالا نیست؛ بلکه بخشی از راهبرد حاکمیت اقتصادی ایران است.
***
توجیهِ میلیتاریسم از دید فاشیستهای در کمین قدرت
پنجشنبه ۱۹ شهریور، «حزب آلترناتیو برای آلمان»(AfD) ، برنده انتخابات ایالت «زاکسن-آنهالت» آلمان، در ساختمان پارلمان ایالتی در «ماگدبورگ»، فراکسیون تازهانتخابشده حزب را تشکیل داد و نخستین نشست خود را برگزار کرد. پس از آن، «اولریش زیگموند»، کاندیدای ارشد حزب مذکور، به پرسشهای خبرنگاران پاسخ داد. خبرنگاری از او درباره طرح تأسیس یک شرکت تسلیحاتی در «زانگرهاوزن» در این ایالت پرسید. در آنجا ــ شهری با ۲۵ هزار نفر جمعیت در جنوب غربی ایالت «زاکسن-آنهالت» ــ شعبه آلمانیِ شرکت دفاعی اسرائیلی «البیت سیستمز» (Elbit Systems) قصد دارد یک واحد تولید تسلیحاتی احداث کند. این پروژه در سطح محلی بسیار بحثبرانگیز شده است و در نتیجه، کارزاری مردمی علیه آن در جریان است.
از زیگموند درباره دیدگاهش نسبت به این طرح میلیتاریستی سؤال شد و او در پاسخ گفت:
«موضع ما کاملاً روشن است: ما تولید تجهیزات دفاعی (جنگی) را مطلقاً امری منفی یا شیطانی نمیدانیم، زیرا طبیعتاً برای اقدامات آتیِ «بازگشت اجباری» (Remigration)و اخراج افراد (پناهجویان)، به ابزارهای مناسب [اسلحه] نیاز خواهیم داشت؛ و البته این امر در راستای امنیت داخلی، ثبات خودمان و دفاع ملی نیز هست.(!!) ما به این موضوع واقفیم؛ این مسئله چیزی نیست که ناگهان و بیدلیل پدید آمده باشد». به عبارت دیگر، زیگموند اظهار داشت که آلمان برای اجرای طرح اخراج اجباری مهاجران ــ همانند ایالات متحده آمریکا ــ به اسلحه نیاز دارد!
البته انتقاداتی نسبت به این اظهارات مطرح شده است. «کاتیا پاله»، رهبر فراکسیون حزب سوسیالدموکرات در پارلمان «زاکسن-آنهالت»، به خبرگزاری آلمان (dpa) گفت: «این اظهارات نشاندهنده «سطحی جدید» از وقاحت است. هر کس در بحبوحه طرح اخراج گسترده افراد از زاکسن-آنهالت، مشخصاً موضوع تولید سلاح را پیش میکشد، در واقع از خشونت بهعنوان ابزاری سیاسی سخن میگوید. این سخن جای تفسیر نادرست ندارد، بلکه یک تهدید سیاسی صریح است». این اظهارات چهره کریه برنامه سیاسی حزب فاشیستی «آلترناتیو برای آلمان» را آشکار میکند که زبان و مفاهیم آن بار دیگر یادآور پیشینه دولت توتالیتر و فاشیستی هیتلر است که سرمشق AfD به شمار میآید.
اظهارنظرهای بحثبرانگیز مبنی بر اینکه تولید تسلیحات حوزهای گسترده است و این حوزه نهتنها شامل سلاحها، بلکه دربرگیرنده خودروها، فناوریهای حفاظتی و سایر تجهیزات و امکاناتی نیز هست که ارتش آلمان (بوندسور)، پلیس و دیگر نهادهای امنیتی به آنها متکی هستند، دقیقاً و عملاً توجیه میلیتاریسم افسارگسیخته امپریالیسم آلمان است.
تولید بیدر و پیکر در خدمت میلیتاریسم، دقیقاً همان بخشی است که باید تقویتش کنند؛ از جمله برای «اجرای قانون»، یعنی سرکوب مخالفان، انجام قاطعانه اخراجهای گلهای پناهجویان و فراهمکردن زمینه برای یک «عملیات گسترده و واقعیِ اجباری» علیه آنها.
***
تجدید ذخایر جنگی آمریکا سالها زمان خواهد برد
ایالات متحده به دلیل تجاوز به ایران با کمبود شدید مهمات دستبهگریبان است. «فرانک سائور»، کارشناس امور نظامی، پیامدهای وضعیت کنونی را برای نیروهای مسلح آمریکا بسیار وخیم توصیف میکند. «سائور» معتقد است نیروهای مسلح آمریکا در پی جنگ با ایران با شکافهای راهبردی در موجودی انبارها و کمبود مهمات مواجه شدهاند. ببینیم این وضعیت بیش از همه در چه بخشهایی مشهود است.
بیشترین کمبود مربوط به سامانه پدافند هوایی «پاتریوت» و موشکهای هدایتشونده مرتبط با آن، یعنی PAC-2 و PAC-3، است. حتی ذخایر موشکهای کروز، نظیر «تامهاوک» یا «جاسْم» نیز تحت فشار شدیدی قرار دارند. و این اتفاق در جریان جنگ علیه ایران رخ میدهد؛ حریفی که از دیدگاه ایالات متحده، توانمندیهای نظامی محدودی دارد!
دونالد ترامپِ فاشیست، رئیسجمهور آمریکا، همواره کاهش ذخایر را انکار کرده و حتی به گزارشهایی که حاکی از این وضعیت بودهاند، واکنش نشان داده و آنها را نادرست وانمود کرده است. آیا این ناشی از امتناع از پذیرش واقعیت است یا فریب عمدی افکار عمومی آمریکا و جهان، یا هر دو؟ با شناختی که از وی موجود است، بهراحتی میتوان به نیت حیلهگرانه او پی برد. عنصر دروغپردازی چون او، روزی نیست که برای فریب مردم آمریکا و جهان به دروغپردازی و حیلهگری متوسل نشود.
تجدید این ذخایر چقدر زمان خواهد برد؟
سالهای متمادی است که آمار دقیقی در دسترس عموم نیست؛ بنابراین باید دست به تخمین زد که تجدید این ذخایر چقدر زمان خواهد برد. برای مثال، سامانه پاتریوت را در نظر بگیریم: درست در آغاز تجاوز به ایران، حجم تولید یک سال کاملِ این سامانه تنها ظرف چند روز شلیک و مصرف شد. اگر بخواهند با نرخ و ظرفیت تولید فعلی به سطح موجودی پیش از تجاوز به ایران بازگردند، احتمالاً دستکم پنج سال زمان نیاز خواهد بود.
جمهوری اسلامی همین حالا هم در حال به چالش کشیدن و تحریک ایالات متحده است. ببینیم کمبود مهمات چه پیامدهایی میتواند برای جنگ در خاورمیانه داشته باشد؟
میگویند کمبود موشکهای کروز پیامدهای بسیار سنگینی نخواهد داشت، زیرا مدتها پیش ــ زمانی که ایالات متحده برتری هوایی خود را نسبت به ایران تثبیت کرد ــ ارتش آمریکا به استفاده از بمبهای «گلاید» (بمبهای بالدار با قابلیت سُر خوردن در هوا) و بمبهای سقوط آزادِ بسیار ارزانتر روی آورد. هنوز هم ذخایر فراوانی از این نوع تسلیحات موجود است. با این حال، کمبود سامانههای پاتریوت مشکلی جدی برای ایالات متحده و متحدانش در منطقه ایجاد میکند. چرا؟ زیرا برخلاف تمام ادعاهای ترامپ، ایران همچنان دارای موشکهای بالستیک میانبردی است که قادرند اهدافی در منطقه، از جمله تأسیسات ایالات متحده را، هدف قرار دهند. ضمناً، علاوه بر پایگاههای نظامی آمریکا، رادارهای پدافند هوایی نیز ــ با استفاده از پهپادهای ارزانقیمت ایرانیِ «شاهد» ــ از کار افتاده یا منهدم شدهاند.
قیمت هر یک از این پهپادها ۳۵ هزار دلار است، در حالی که هزینه سامانههای راداری به صدها میلیون دلار میرسد. با این وجود، کمبود موشکهای پاتریوت و تاماهاک برای متحدان اروپایی آمریکا در ناتو و همچنین برای اوکراین، مشکلی بهمراتب بزرگتر محسوب میشود. این وضعیت برای تلاشهای دفاعی زلنسکی در برابر روسیه چه معنایی دارد؟
هر روز میتوانید این صحنهها را در تلویزیون ببینید: موشکهای بالستیک، بدون هیچ مانعی، به شهرهای اوکراین اصابت میکنند، جان مردم را میگیرند و ویرانی به بار میآورند. بهطور کلی، توانمندیهای نظامی امپریالیسم آمریکا برای اقدام و بازدارندگی زیر سؤال رفته است.
ما کاملاً اطمینان داریم که چین همهٔ این تحولات را بهدقت زیر نظر دارد. درگیریهای مربوط به ایران و اوکراین برای همگان روشن کرده است که تسلیحات دوربرد (استندآف) ــ شامل پهپادهای انتحاری (یکطرفه)، موشکهای بالستیک و موشکهای کروز ــ تا چه حد در جنگهای مدرن اهمیت دارند. در رویارویی با حریفی همتراز که به پدافند هوایی کارآمد مجهز است، بمبهای گلاید برای تداوم عملیات کافی نیستند.
ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، چه نتیجهگیریهایی از «شکافهای راهبردی در موجودی تسلیحاتی» آمریکا خواهد کرد؟ پوتین در این باور خود احساس تأیید و تقویت خواهد کرد که میتواند با ادامه فشار بر اوکراین، در جنگ علیه این کشور پیروز شود.
از سوی دیگر، آغاز تجاوز به ایران از سوی ترامپ و نتانیاهو، به دلایل زیاد، اقدامی فوقالعاده نابخردانه و احمقانه بود. از دیدگاه اروپا، این مسئله بهویژه فاجعهبار بود، زیرا منافع امنیتی آن بهشدت تحت تأثیر قرار میگیرد. اگرچه درست است که اروپا بهتازگی سفارش خرید موشکهای تاماهاک و پاتریوت را به آمریکا داده است، اما باید واقعیت را صریح بیان کرد: این اقدام چیزی فراتر از یک ژست نمادین در روابط فراآتلانتیکی نیست. متحدان عملاً تا سالهای متمادی به لولههای پرتاب خالی چشم دوختهاند، زیرا مخازن خالی است.
اکنون زمان آن فرا رسیده است که اروپا در چشم واقعیت بنگرد و دست از وابستگی به «برادر بزرگتر!» بردارد و روی پای خود بایستد.
***
«هگست»، وزیر دفاع آمریکا، رویکرد آلمان در ناتو را ستود!
«پیت هگست»، وزیر جنگ آمریکا، از «نقش پیشگامانه آلمان در تقویت ناتو در اروپا» تمجید کرد! او در دیدار با همپالان آلمانی خود، «بوریس پیستوریوس» (از حزب سوسیالدموکرات)، که با دستمال ابریشمی در دست، برای چاپلوسی، تملق و کاسهلیسی راهی پنتاگون شده است، به پیشرفتهای چشمگیری اشاره کرد که به گفته او، «پیش از بازگشت دونالد ترامپ به قدرت، هیچکس تصور نمیکرد امکانپذیر باشد»!!!
هر دو عنصر جنگافروز همچنین توافقنامهای تسلیحاتی امضا کردند که هدف آن پاسخگویی به تقاضای فزاینده و عظیم برای سلاح، مهمات و تجهیزات در چارچوب ائتلاف ناتو از طریق افزایش تولیدات آلمان است.
حزب خائنی که وزیر جنگ آلمان افتخار عضویت در آن را دارد، برای نخستین بار در سال ۱۹۱۴، با تأیید اعتبارات بودجه جنگی امپراتوری آلمان، مُهر خیانت به اصول انترناسیونالیسم پرولتری را بر پیشانی خود کوبید و به حمایت از جنگ جهانی اولِ خانمانسوز پرداخت. حزب سوسیالدموکرات آلمان از آن زمان تا به امروز، کوهی از خیانت را در انبان خود انباشته است. همان زمان، لنین کبیر، با حرکت از منافع پرولتاریا و با تکیه بر شعار «پرولتاریای جهان، متحد شوید!»، به مبارزه با این حزب برخاست؛ مبارزهای که تا امروز بهوسیله رهروان وفادار به مارکسیسم-لنینیسم ادامه یافته است.
سوسیالدموکراتهای آلمان با اتخاذ چنین تصمیمی عملاً به انشعاب در جنبش کارگری دامن زدند؛ تا جایی که امروز نیز با دنبالکردن سیاستهای خائنانه تشدید تنش و میلیتاریسم، پیِ جنگ جهانی سوم را به تن مالیدهاند.
به گفته «هگست»، بیانیه مشترک آلمان و آمریکا، با هدف گسترش فرصتها برای توسعه، تولید مشترک و تولید تحت لایسنس تنظیم شده است. همچنین ظرفیتهای تعمیر و نگهداری توسعه خواهد یافت؛ اقدامی که، به گفته او، «دقیقاً همان کاری است که کشورهای متحد باید انجام دهند»!!!
هدف روشن است: استقرار سریع و گستردهٔ سامانههای پیشرفته و کارآمد برای نیروهای مسلح آمریکا، آلمان و متحدان، بهمنظور دستیابی به حداکثر کارایی جنگی؛ امری که معنای دیگری جز آغاز تجاوز ناتو به روسیه و، به طریق اولی، آغاز جنگ جهانی سوم ندارد؛ جنگی که هر لحظه ممکن است به یک جنگ هستهای ویرانگر تبدیل شود.
هگست در ادامه ستایش از آلمان اضافه کرد: «آلمان در حال نزدیکشدن به هدفِ اختصاص ۵ درصد از بودجه به امور دفاعی است که توسط ناتو تعیین شده و با عملکرد خود الگویی برای دیگران است». او افزود: «اما همانطور که پیشتر گفتوگو کردهایم، هزینههای دفاعی تنها گام نخست است. بنابراین، تحقق این امر مستلزم آن است که از پایگاه صنعتی عظیم و باسابقه آلمان برای دفاع (بخوانید جنگ) جمعی بهرهبرداری شود».
پیستوریوس آخرین بار در تابستان ۲۰۲۵ با «هگست» در واشنگتن دیدار کرد. در آن زمان، انتقادات شدیدی از سوی واشنگتن متوجه دولت آلمان بود، اما از آن پس، در دوره صدراعظمی «فریدریش مرتس»، این کارگزار شرکت عظیم مدیریت سرمایه آمریکایی «بلکراک»، تغییرات بسیاری رخ داده است؛ آلمان هزینههای دفاعی خود را بهطور قابلتوجهی افزایش داده و نقش محوری خود را در ارائه کمکهای نظامی به اوکراین نیز بهطور گستردهای گسترش داده است.
همزمان، ایالات متحده در تجاوز علیه ایران ــ که آن را مشترکاً با دولت صهیوفاشیستی اسرائیل آغاز کرده است ــ با محدودیتهای شدید و عدیدهای در توان خود، بهویژه در زرادخانه نظامی، مواجه شده است. برعکس، رژیم جمهوری اسلامی موقعیت خود را مستحکم کرده و همواره برای ضدحمله آماده است. نیروهای مسلح و امنیتی ایران، در عین حال، با تسلط بر تنگه هرمز، تجارت جهانی کالا و نفت را در تنگنای شدیدی قرار دادهاند و از این طریق بر حجم فشار بر امپریالیسم آمریکا افزودهاند.
***
حکم بیرحمانه تاریخ: تغییر توازن قدرت جهانی و افول آمریکا
«شوکت علی چوهدری» جبهه کارگران پاکستان
(پاکستان مزدور محاذ)
تاریخ گواه آن است که چرخ صعود و افول هرگز از حرکت بازنمیایستد. چه شکوه یونان باستان، چه فتوحات اسکندر مقدونی، چه سلطه امپراتوری روم و چه فرمانروایی طولانیمدت اعراب در اسپانیا؛ هرگاه قدرتی از طریق توسعهطلبی و غرور از حدود طبیعی خود فراتر رفته است، تاریخ سرانجام آن را به درسی برای دیگران تبدیل کرده است. وضعیت جهانی امروز، بهویژه اتحاد میان آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه، به نظر میرسد در نقطه عطف تاریخی مشابهی قرار دارد؛ نقطهای که اغلب فروپاشی امپراتوریهای بزرگ از آن آغاز میشود.
خاورمیانه به یک باتلاق راهبردی تبدیل شده است و بزرگترین بحران قرن حاضر، مداخله مستقیم آمریکا در این منطقه است. در گذشته، ایالات متحده عمدتاً از طریق نیروهای نیابتی سلطه خود را حفظ میکرد؛ امری که توهم شکستناپذیری نظامی آن را زنده نگه میداشت. با این حال، رویارویی مستقیم با ایران این توهم را درهم شکسته است. ایران، با وجود تحمل دههها تحریم، به یک قدرت موشکی قابلتوجه تبدیل شده است که توانایی وارد کردن آسیب به ابرقدرتی مانند ایالات متحده را دارد.
در جریان جنگ هشتساله ایران و عراق، آمریکا صرفاً در نقش یک حامی عمل میکرد، اما امروز خود را در خط مقدم مییابد. این همان اشتباهی است که اتحاد جماهیر شوروی با مداخله مستقیم در افغانستان مرتکب شد؛ تصمیمی که در نهایت به فروپاشی آن کشور کمک کرد.
یکی دیگر از اشتباهات راهبردی عمده ایالات متحده ممکن است سوءاستفاده از قدرت خود در آمریکای لاتین باشد. اقدامات علیه دولت ونزوئلا و تلاشها برای کنترل ذخایر نفتی این کشور، برای سراسر منطقه نگرانکننده است. هرگاه یک ابرقدرت حاکمیت کشورهای دیگر را نقض میکند، در واقع در «حیاط خلوت» خود دشمن ایجاد میکند. این وضعیت میتواند کشورهای آمریکای لاتین را به چین و روسیه نزدیکتر کند؛ امری که ممکن است انزوای جهانی آمریکا را بیش از پیش عمیق کند.
مار زخمی و قدرت مورچگان
در علوم سیاسی، ضربالمثل مشهوری وجود دارد: وقتی ماری زخمی میشود، حتی مورچههایی که زمانی ناچیز به نظر میرسیدند، سرانجام میتوانند آن را از پای درآورند. امروز ایران، ونزوئلا، کوبا و دیگر بلوکهای مقاومت به همان «مورچههایی» تبدیل شدهاند که بهآرامی در حال تحلیلبردن قدرت «مار زخمی» نظم جهانی هستند. ایالات متحده نیز همزمان در خاورمیانه، اوکراین و تایوان درگیر است و قدرت اقتصادی و نظامی خود را در چندین جبهه پراکنده کرده است.
نظم نوین جهانی و بریکس
یکی از قوانین بیرحمانه تاریخ این است که هنگامی که نظم موجود و قدیمی فرو میپاشد، نظمی جدید جای آن را میگیرد. کاهش اعتبار آمریکا و استفاده این کشور از دلار بهعنوان یک ابزار سیاسی، بسیاری از کشورها را وادار کرده است تا به دنبال گزینههای جایگزین باشند. ائتلافهایی مانند بریکس دیگر صرفاً بلوکهای اقتصادی نیستند؛ بلکه در حال تبدیلشدن به بنیان یک نظام مالی و سیاسی جدید جهانی هستند؛ نظامی که در آن، به نظر میرسد مرکز قدرت از واشنگتن به سوی پکن، مسکو و تهران در حال انتقال است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و دولت این کشور در حال حاضر ظاهراً در شرایطی گرفتار شدهاند که هر تصمیم اشتباهی میتواند امنیت خود آمریکا را به خطر اندازد. حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل و آمادگی برای به خطر انداختن صلح جهانی، ایالات متحده را به بنبستی سوق میدهد که بازگشت از آن ممکن است دیگر امکانپذیر نباشد. اگر آمریکا نتواند بهجای غرور، بر اساس اصل بقا عمل کند، تاریخ ممکن است آن را نیز وادار به عقبنشینی کند؛ همانگونه که بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم به مرزهای جزیرهای خود محدود شد.
حکم زمان اجتنابناپذیر است: هنگامی که توهم قدرت شکسته شود، دیگر هرگز نمیتوان آن را واقعاً احیا کرد. در حال حاضر، با ادامه تشدید تنشها میان ایران و ایالات متحده، به نظر میرسد آمریکا مصمم است ایران را برای پذیرش توافقی مطابق با شروط واشنگتن تحت فشار قرار دهد. همزمان، آمریکا همچنان تهدید میکند که در صورت عدم دستیابی به چنین توافقی، اقدام نظامی را از سر خواهد گرفت. با این حال، رهبری ایران نه مذاکرات را بهطور کامل رد میکند و نه ظاهراً حاضر است شرایط آمریکا را بپذیرد.
کارشناسانی که با پویاییهای جنگ آشنایی دارند، بر این باورند که پس از آتشبس میان ایران و ایالات متحده، دیگر برای آمریکا آسان نخواهد بود که حمله دیگری علیه ایران انجام دهد. در جریان توقف درگیریها، ایران احتمالاً درک بسیار روشنتری از میزان خسارتی که آمریکا و اسرائیل میتوانند وارد کنند و همچنین از چگونگی دفاع مؤثرتر از خود به دست آورده است. افزون بر این، در این دوره، افکار عمومی در سراسر جهان ــ از جمله در داخل ایالات متحده ــ بیش از پیش علیه سیاستهای آمریکا تغییر جهت داده است.
کشورهایی مانند روسیه و چین، که منافع اقتصادی، سیاسی، تجاری و منطقهای آنها پیوند نزدیکی با ایران دارد، نیز ظاهراً در مخالفت با واشنگتن به تهران نزدیکتر شدهاند. در چنین شرایطی، حمله مجدد آمریکا به ایران اقدام آسانی نخواهد بود. با توجه به تحولات جاری، میتوان گفت که سفر اخیر رئیسجمهور ترامپ به چین شامل گفتوگوهایی درباره راهحل مسالمتآمیز این مسئله مهم نیز بوده است، هرچند ممکن است جزئیات کامل آن بلافاصله علنی نشود. با این حال، آنچه بیش از پیش روشن میشود، این است که بحران خاورمیانه احتمالاً در روزهای آینده وارد مرحلهای سرنوشتساز خواهد شد. اگر بحران حل نشود و در عوض تشدید شود، در نهایت ممکن است ایالات متحده و متحدانش متحمل خسارت بیشتری شوند.
***
ادبیات مارکسیستی به زبان ساده
دوم: قانونمندی تکامل جامعه
قوانین تکامل جامعه، مانند قوانین علوم طبیعی، مبین رابطه ضروری و پایدار میان پدیدهها و پروسههای اجتماعی است. قانون اجتماعی، مانند هر قانون علمی دیگر، انعکاسدهنده آن رابطه میان پدیدهها و پروسههای اجتماعی است که اولاً از ماهیت پدیده برمیخیزد، ثانیاً عمومیت دارد، ثالثاً ضروری و ناگزیر است، رابعاً پایدار است؛ بدین معنی که هرگاه شرایط عینی بروز آن فراهم آید، تکرار میشود. قانون اجتماعی، وابستگی درونی، ماهوی و ضروری پدیدههای اجتماعی و تکرار آنها را نشان میدهد.
برای مثال، قانون مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایهداری را در نظر میگیریم. در این جامعه، وجود طبقات آنتاگونیست (آشتیناپذیر)، پرولتاریا و بورژوازی، پدیدهای تصادفی نیست؛ زیرا در هر کشوری که شیوه تولید سرمایهداری بروز میکند، خصوصیات تاریخی، ملی و فرهنگی مردم آن کشور هرچه باشد، این طبقات ناگزیر پدید میآیند و میان آنها مبارزه طبقاتی درمیگیرد. قانون مبارزه طبقه کارگر و کارفرما از درون جامعه سرمایهداری بیرون میآید و از ماهیت آن سرچشمه میگیرد. بدین ترتیب، مبارزه طبقاتی رابطهای ضروری، عام و تکرارشونده میان پدیدههای طبقاتی در جامعه سرمایهداری است.
به همین ترتیب، شیوه تولید سرمایهداری نه بر سبیل اتفاق، بلکه بنا بر ضرورت و قانونمندی جای فئودالیسم را میگیرد؛ سوسیالیسم نیز طبق قوانین اجتماعی حاکم بر جامعه سرمایهداری، ناگزیر بهجای این جامعه مینشیند.
ضرورت قوانین اجتماعی و خصلت عینی آنها به این معنی است که انسان نمیتواند آنها را لغو کند، از میان ببرد یا دگرگون سازد؛ انسان میتواند آنها را کشف کند، بشناسد، در اعمال خود به حساب آورد و به سود جامعه مورد استفاده قرار دهد.
ماتریالیسم تاریخی بر آن است که قوانین تکامل اجتماعی جنبه تاریخی دارند؛ یعنی آنها را آغاز و انجامی است. بعضی از آنها با پیدایش جامعه انسانی پدید میآیند و اعتبار و عمل خود را در سراسر جامعه انسانی حفظ میکنند. اینها قوانینی عام هستند که شرایط زندگی جامعه را، مستقل از دورانهای مشخص آن و مستقل از ساختهای اقتصادی-اجتماعی، در بر میگیرند. چنین است، مثلاً، این قانون که هستی اجتماعی تعیینکننده شعور اجتماعی است یا، به عبارت دیگر، «طرز زندگی انسانها هر طور که باشد، طرز تفکر آنها نیز همانطور است» (استالین).
برخی متعلق به آن دورانهایی از تکامل جامعهاند که در آنها طبقات آنتاگونیستی با یکدیگر در مبارزهاند؛ مانند قانون مبارزه طبقاتی بهمثابه نیروی محرکه تکامل تاریخی در جوامعی که طبقات آنتاگونیستی در برابر هم قرار میگیرند. عمل این قانون با پیدایش طبقات در جامعه آغاز میگردد و تا زمانی که در جامعه طبقات آنتاگونیستی وجود دارند، این قانون به قوت خود باقی میماند.
بالاخره، قوانینی یافت میشوند که اختصاص به یک ساخت اقتصادی-اجتماعی معین دارند و در ساختهای دیگر مشاهده نمیشوند؛ مانند قوانین خاص جامعه سرمایهداری.
قوانین عام از این جهت که دامنه عمل آنها وسیع و زمان عمل آنها کموبیش طولانی است، از قوانین خاص متمایز میگردند. مثلاً، اگر قوانین خاص سرمایهداری فقط در دوران سرمایهداری و در آن کشورهایی که این ساخت برقرار است عمل میکنند، قوانین عام شرایط زمانی و مکانی دامنهدارتری را در بر میگیرند. عامترین قوانین همانا قوانین ماتریالیسم دیالکتیک هستند که بر سراسر دنیای مادی، اعم از طبیعت یا اجتماع، حاکماند. از اینجا روشن است که وجود قوانین خاص بههیچوجه عمل قوانین عام را نفی نمیکند. در هیچجا و هیچ زمینهای نمیتوان قوانین عام را از قوانین خاص منفک و مجزا دانست.
شناخت قوانین تکامل جامعه به انسان امکان میدهد که جهت حرکت جامعه را از پیش ببیند و بر تکامل جامعه بهطور ثمربخش تأثیر بگذارد. نیروی احزاب مارکسیست-لنینیست درست در این است که در فعالیت خود بر قوانین تکامل اجتماعی، بر شناخت این قوانین و استفاده آگاهانه از آنها تکیه میکنند. در اینکه تاریخ را انسانها میسازند تردیدی نیست، ولی آنها میتوانند تاریخ را کورکورانه بنا کنند یا قوانین تکامل جامعه را بشناسند و آگاهانه و متشکل به ساختن تاریخ بپردازند.
شناخت قوانین تکامل جامعه به انسان امکان میدهد که خود را از قید ضرورت تاریخی برهاند، زیرا آزادی در این است که انسان بتواند با معرفت هرچه کاملتر در مسئلهای تصمیم بگیرد. هر اندازه معرفت انسان به قوانین طبیعت و جامعه عمیقتر و همهجانبهتر باشد، آزادی وی از سلطه قوای طبیعت و جامعه بیشتر است. با معرفت به قوانین، انسان نیروهای طبیعت و جامعه را زیر سلطه خود درمیآورد و خود را از دنیای ضرورت بیرون میکشد و به دنیای آزادی میرساند. همانطور که انگلس بیان میدارد: «آزادی در عدم تابعیت خیالی از قوانین طبیعت نیست، بلکه در شناخت این قوانین است و، بر اساس این شناخت، در امکان واداشتن طبیعت به اینکه طبق نقشه و برای نیل به هدفهای معینی عمل کند».
«نیروهای اجتماعی تا زمانی که آنها را نشناختهایم و به حساب نمیآوریم، مانند نیروهای طبیعت، کورکورانه، از روی قهر و بهصورت مخرب عمل میکنند. اما همین که آنها را شناختیم و عمل، جهت و تأثیر آنها را دانستیم، آنگاه دیگر مربوط به خود ماست که آنها را هرچه بیشتر تحت اراده خود درآوریم و به کمک آنها به هدفهای خود دست یابیم. این موضوع بهویژه به نیروهای مولده عظیم معاصر مربوط میشود. همین که سرشت آنها شناخته شد، آنها میتوانند در دست تولیدکنندگان مجتمع، از فرمانروایانی اهریمنی به خدمتگزارانی رام و سربهزیر تبدیل گردند. در اینجا همان تفاوتی وجود دارد که میان نیروی مخرب الکتریسیته در صاعقه توفان و الکتریسیته رامشده در دستگاه تلگراف و چراغ برق است؛ همان تفاوتی که میان حریق و آتشی که در خدمت انسان است، وجود دارد».
چنین است دیالکتیک ضرورت و آزادی و تأثیر متقابل آنها بر یکدیگر. آنجا که ضرورت مطلق است، از آزادی اثری نیست؛ هرچه ضرورت بیشتر شناخته شود، به همان اندازه آزادی بیشتری به دست میآید. آزادی، شناخت ضرورت و امکان استیلا بر آن است.
شناخت قوانین عینی تکامل جامعه امکان میدهد که تودهها آن راهی را در پیش گیرند که قوانین نشان میدهند. فعالیت تودهها در این حال، جامعه را به پیش خواهد برد و هیچ نیرویی قادر به جلوگیری از آن نیست. برعکس، طبقات کهنه، که تکامل جامعه آنها را به زوال و نیستی میراند، پیوسته میکوشند راه را بر تکامل اجتماع ببندند، با عمل قوانین اجتماعی به مقابله برخیزند و مانع عمل و تأثیر آنها گردند. این مقاومت طبقات کهنه خود یکی از تظاهرات قوانین زندگی اجتماعی است. این طبقات، در واقع، برخلاف جریان تکامل حرکت میکنند و به همین جهت، مساعی آنها در حفظ خویش و متوقف ساختن حرکت جامعه به جایی نخواهد رسید. چنین بود در گذشته سرنوشت فئودالها و اشراف که از نظام فئودالی دفاع میکردند؛ چنین است سرنوشت بورژوازی که اکنون از نظام سرمایهداری دفاع میکند و در تلاش آن است که از استقرار نظام سوسیالیستی، که ضرورت تاریخی آن را ناگزیر ساخته است، جلوگیری کند.
ضرورت تاریخی، البته، از طریق فعالیت تودهها و، در پیشاپیش آنها، طبقه کارگر تحقق میپذیرد. مبارزه طبقاتی خود جزئی از آن ضرورت تاریخی است که به استقرار سوسیالیسم میانجامد. کسانی که میان ضرورت تاریخی سوسیالیسم و لزوم مبارزه بهخاطر سوسیالیسم تضاد میبینند، در واقع فعالیت انسانها و، از آن جمله، مبارزه طبقاتی را از ضرورت تاریخی تفکیک میکنند. تودههای کارگر هرچه بیشتر به ناگزیری سوسیالیسم پی ببرند، بهتر متشکل میشوند و با شور و شوق بیشتری به مبارزه میپردازند. در نتیجه، پیروزی آنها نزدیکتر میشود. برعکس، هرگاه آنها به این ناگزیری واقف نباشند، فعالیت آنها خودرو و ضعیف است، دستخوش انواع افکار و اندیشههای بورژوایی میگردند و، بهناچار، فرارسیدن سوسیالیسم به تعویق میافتد.
۳): ساخت اقتصادی- اجتماعی
پدیدههای گوناگون جامعه، مانند نیروهای مولد، روابط تولید، اقتصاد، سیاست، ایدئولوژی و...، بهطور تصادفی با یکدیگر جمع نمیشوند. مثلاً، نیروهای مولد جامعه سرمایهداری هرگز ممکن نیست با روابط تولید فئودالی یا ایدئولوژی جامعه مبتنی بر بردگی همراه باشند. برعکس، هرگاه نیروهای مولد خصلت سرمایهداری داشته باشند، روابط تولید، ایدئولوژی و اقتصاد نیز لزوماً دارای چنین خصلتی خواهند بود.
هر جامعه، بر حسب خصلت نیروهای مولد و درجه تکامل آنها، دارای روابط تولید معینی است. روابط تولید هر جامعهای دارای اهمیت خاصی است، زیرا بر اساس این روابط است که ایدئولوژی جامعه شکل میگیرد. هر جامعه، در واقع، مانند بنایی است که پی و زیربنای آن را روابط تولید تشکیل میدهد و بر روی آن و متناسب با آن، روابط دیگر اجتماعی بنا میشوند.
معذلک، تشبیه جامعه به بنا هنوز نمیتواند تصور کاملی از جامعه به دست دهد. جامعه مانند ارگانیسم زندهای است که بر اثر نیروهای درونی آن، پیوسته در حال تکامل است. مجموعه زیربنا و آنچه بر روی آن بنا میشود، مجموعهای که دائماً در حال تحول و تکامل است، ساخت اقتصادی-اجتماعی نامیده میشود.
هر ساخت، مرحله معینی از تکامل تاریخی جامعه است؛ مرحلهای که تمام جنبههای زندگی اجتماعی را در بر میگیرد. ساخت، نوع معینی از نظام اجتماعی است که دارای شیوه تولید معین و، در نتیجه، روابط تولید معین و، بر اساس این روابط، ایدئولوژی و تأسیسات اجتماعی معین است. تاریخ جامعه انسانی از آغاز تاکنون پنج ساخت اقتصادی-اجتماعی میشناسد: جامعه اشتراکی اولیه، بردگی، فئودالیسم، سرمایهداری و سوسیالیسم.
مفهوم ساخت اقتصادی-اجتماعی از مفاهیم مهم ماتریالیسم تاریخی است و نشان میدهد که چگونه خلقها همه بهطور عمده راه تکامل معینی را میپیمایند، چگونه جامعه انسانی از ساخت اشتراکی اولیه آغاز میشود و پس از گذار از ساختهای معین، به سوسیالیسم و کمونیسم میرسد. مفهوم ساخت اقتصادی-اجتماعی امکان میدهد که تاریخ بهصورت علم درآید و در آن دورهبندی علمی صورت گیرد. توالی ساختها، مراحل مختلف تکامل جامعه را از یکدیگر متمایز میگرداند؛ به عبارت دیگر، تکامل جامعه، تکامل و توالی ساختهای گوناگون اقتصادی-اجتماعی است.
هر ساخت بر طبق قوانین خاص خود تکامل مییابد و سرانجام جای خود را به ساخت عالیتری میسپارد. قوانین تکامل یک ساخت معین در همهجا یکسان است، زیرا خطوط کلی هر ساخت در همهجا یکی است. اما اگر قوانین هر ساخت در همهجا یکسان است، نتایج عمل این قوانین بر حسب شرایط تاریخی مشخص هر کشور فرق میکند. چنانکه سرمایهداری در هر کشور دارای ویژگیهای خویش است، در انگلستان، فرانسه و آلمان، سرمایهداری دارای چهرههای گوناگونی است. تنوع این چهرهها در اشکال سیاسی اداره کشور (سلطنت مشروطه، جمهوری پارلمانی، جمهوریای که در آن رئیسجمهور رئیس قوه مجریه نیز هست) و در اشکال اقتصادی (سازمانهای بانکها، سندیکاها، تراستها و غیره) تظاهر میکند، ولی سرمایهداری بهمثابه ساخت اقتصادی-اجتماعی در همهجا یکسان است. مفهوم ساخت معیاری به دست میدهد برای آنکه، علیرغم ویژگیها، به مرحله تکامل تاریخی کشورها پی ببریم.
هر ساخت جدید از نیروهای مولد نشئت میگیرد که، به استثنای سوسیالیسم، در درون ساخت قدیم نطفه میبندند؛ چنانکه نطفههای سرمایهداری در درون جامعه فئودالی پدید میآیند. گذار از یک ساخت به ساخت عالیتر از راه انقلاب صورت میگیرد.
***
گشت وگذاری در فیسبوک پاسخ به یک پرسش
پرسش: رفقای گرامی و زحمتکش توفان، ضمن سلام وخسته نباشید پرسشی دارم در مورد «سوسیالیسم واقعا موجود» گذشته در باره سیاست صلحخواهی این کشور. حزب شما معتقد است شوروی با روی کارآمدن خروشچف پس از درگذشت استالین دیگر از صلح دفاع نکرد بجای مبارزه با صلح با آمریکا به زد و بند پرداخت. مخالفت اصولی شما با سیاست صلح شوروی چه میباشد؟آیا فکر نمیکنید سیاست حزب شما در این رابطه چپروانه بود؟ با احترام. امضا. طاهر الف-تهران
پاسخ: رفیق گرامی، از پرسش بسیار مهمی که طرح کردهاید، سپاسگزاریم. تلاش میکنیم در صفحه محدودی که در اختیار داریم، به این پرسش مهم که جنبش کمونیستی را به انشعاب کشانده است، پاسخی درخور توجه دهیم. ابتدا ناچاریم مختصراً به مفاهیم صلح و جنگ بپردازیم.
رفیق عزیز، جنگ و صلح مفاهیم اجتماعی هستند و از این زاویه باید به آنها برخورد کرد. کمونیستها که به طبقات و مبارزه طبقاتی معتقدند و تکامل تاریخ را ناشی از این مبارزه میدانند، برای ارزیابی و قضاوت درست، اسلوب ماتریالیسم دیالکتیک را در دست دارند. آنها نمیگویند که جنگ، جنگ است و ما هر نوع جنگی را، همانگونه که شعار پاسیفیستهاست، محکوم میکنیم. مارکسیست-لنینیستها به جنگ بهمنزله امری انتزاعی نمینگرند. آنها در پی آن هستند که خصلت جنگ را بشناسند؛ بدانند که چرا این جنگ به وجود آمده، چه اهدافی را مدنظر داشته و توسط چه طبقه اجتماعی رهبری میگردد. لنین میگفت: «چگونه میتوان «ماهیت واقعی» جنگ را دریافت، چگونه این ماهیت را تعیین کرد؟
«جنگ ادامه سیاست است». باید سیاست قبل از جنگ را مطالعه کرد؛ سیاستی که به جنگ انجامیده یا میانجامد. اگر این سیاست، سیاست امپریالیستی است، یعنی اگر از منافع سرمایه مالی دفاع میکند، مستعمرات و کشورهای دیگر را غارت مینماید، در این صورت، جنگی که از این سیاست برمیخیزد، جنگ امپریالیستی است. اگر سیاست، سیاست ملی آزادیبخش است، یعنی مبین جنبش تودهای علیه یوغ ملی است، در این صورت، جنگی که از این سیاست برمیخیزد، جنگ آزادیبخش ملی است. و یا حتی، بهرغم ماهیت امپریالیستی کشورها، در برخی موارد خاص، جنگ میتواند خصلت ضدفاشیستی و ضدنازیستی به خود گیرد. در جنگ جهانی دوم، جنگ خصلت ضدفاشیستی به خود گرفت و لذا تاکتیک کمونیستها دفع خطر فاشیسم و دفاع از دموکراسی، به مفهوم عام آن، بود. و یا جنگی که روسیه علیه ناتو در اوکراین درگیر آن است، جنگی دفاعی علیه ناتو و نئونازیهای «آزوف» است، بهرغم اینکه روسیه یک کشور سرمایهداری امپریالیستی است.
از نظر کمونیستها، جنگ پرولتاریا بر ضد سرمایهداری، بهخاطر نجات هستیاش و پایاندادن به بهرهکشی از خویش، اقدامی برحق است. وقتی استعمارگران برای غارت کشوری به آن تجاوز کرده، در آن کشور ساکن گشته و مانع میگردند که ساکنان آن کشور خود سرنوشت خویش را تعیین کنند، در آن صورت، مبارزه انقلابی آن مردم و جنگ آزادیبخش آنها برای کسب استقلال ملی، اقدامی مترقی و قابل ستایش است.
پس، از دیدگاه مارکسیستها، به مفهوم جنگ باید از دیدگاه منافع مبارزه طبقاتی نگریست. جنگ خلقهای ویتنام، کامبوج و لائوس علیه تجاوزکاران آمریکایی، جنگ خلقهای شوروی و سایر خلقهای جهان علیه ددمنشی نازیها، جنگهای مقدسی هستند که با هدف نابودی جنگافروزان صورت میپذیرند. مارکسیستها جنگها را به عادلانه و غیرعادلانه تقسیم میکنند. پرزیدنت بوش، که فرمان نابودی مردم عراق را صادر کرده بود، با فریبکاری اقدام خود را جنگی عادلانه معرفی میکرد و با همان استدلالی عمل مینمود که در مواقع عادی بر ضد آن به یورش ایدئولوژیک مبادرت میورزید.
جنگ، همانگونه که روشن است، ادامه سیاست با وسایل دیگر است و سیاست نیز طبقاتی است و در خدمت منافع گروه، طبقه و محافل معینی صورت میگیرد. اگر سیاست بد و خوب دارد، اگر سیاستِ بیپدرومادرِ بورژوایی و سیاستِ روشن و اصولیِ کمونیستی وجود دارد، آنوقت جنگ نیز باید از دو زاویه مورد بررسی قرار گیرد. به قول لنین: «جنگ داخلی نیز جنگ است. هر آنکس که مبارزه طبقاتی را قبول دارد، نمیتواند جنگ داخلی را قبول نداشته باشد. این جنگها در جامعه طبقاتی، ادامه طبیعی و، در شرایط معین، ادامه ناگزیرِ تکامل و شدت مبارزه طبقاتی است. تمام انقلابات بزرگ مؤید این امر است. انکار جنگهای داخلی و یا به دست فراموشی سپردن آنها، به معنی افتادن در اپورتونیسم مفرط و روگردانیدن از انقلاب سوسیالیستی است».
آنکس که جنگ را بهطور کلی محکوم میکند، چه آگاهانه و چه از روی جهالت، بهطور عینی همدست استعمار و استثمار و یار و یاور امپریالیسم است. وی فقط آب به آسیاب امپریالیسم، که نیروی تجاوز و جنگ است، فرومیریزد و مردم عادی را در قبال تجاوز آن روحاً خلع سلاح مینماید. رویزیونیستها از این قماشاند که جنگ را از ماهیت آن جدا کرده، امری برای خود در نظر گرفته و در هر شرایطی محکوم و طرد میکنند. کائوتسکی در سال ۱۹۱۴، قبل از آغاز جنگ جهانی اول، میگفت: «در شرایط کنونی، جنگی نیست که بهطور کلی برای ملل مختلف و بهویژه برای پرولتاریا بدبختی به بار نیاورد».
«آنچه ما از آن بحث میکنیم، این است که ما به چه وسیلهای میتوانیم از جنگ مخوف جلوگیری کنیم، نه اینکه کدام جنگها ممکن است مفید واقع شوند و کدام مضر» («حزب سوسیالدموکرات در دوران جنگ»).
دو جنگ جهانی که هر دو را بورژواها شروع کردند و تجاوز به شوروی و قتلعام میلیونها انسان لازم بود تا ثابت شود مهملات کائوتسکی چقدر بیربط است و تئوریهایش تا چه حد به امپریالیستها خدمت کرده است. فرق مارکسیست-لنینیستها با رویزیونیستها در درک رابطه عمیق میان جنگ و مبارزه طبقاتی است. هرکس این واقعیت را که فقط با نابودی طبقات و استقرار سوسیالیسم در عرصه جهان، جنگ بهطور کلی از صحنه تاریخ زدوده خواهد شد، درک نکند، بویی از مبارزه طبقاتی نبرده است.
اکنون که سرمایهداری بر جهان تسلط بیبروبرگرد دارد، ما شاهد آنیم که از جنگی به جنگی دیگر میرود. پیروزی سرمایهداری و بقای آن با ادامه جنگ همراه است. اگر لنین جنگ را زاییده امپریالیسم میدانست، رویزیونیستها جنگ را از ماهیت طبقاتی آن جدا کرده و چنین جلوه میدادند که گویا در آمریکا نیز آدمهای خوبی وجود دارند که مخالف جنگاند. تو گویی سیاست امپریالیسم با آدمهای خوب و بد تعیین میشود. تو گویی نیاز سرمایه به راهانداختن جنگ، امری کاملاً ذهنی و نه عینی است که از ماهیت تکامل و گسترش سرمایه برنمیخیزد. رویزیونیستها با هر جنگی به مخالفت برمیخیزند و پاسیفیسم را با تکیه بر روحیه ضد جنگ تودهها تبلیغ میکنند. این افکاری بود که خروشچف بدان دامن زد.
خروشچف اصل صحیح لنینیِ همزیستی مسالمتآمیز بین کشورهای دارای نظامهای اجتماعی گوناگون را تحریف کرده و آن را به سیاست تسلیم طبقاتی و آرایش امپریالیسم مبدل نموده و با امپریالیسم «صلحطلب» بر سر تقسیم جهان به تبانی نشست. خروشچف همزیستی مسالمتآمیز را بهمثابه خطمشی اصلی سیاست خارجی «و خطمشی استراتژیک تمام دوران گذار سرمایهداری به سوسیالیسم در مقیاس جهانی» اعلام نمود (پراودا، دسامبر ۱۹۶۳). خروشچف اصل همزیستی مسالمتآمیز میان نظامهای گوناگون اجتماعی را، تا موقعی که سوسیالیسم در محاصره سرمایهداری قرار دارد، به اصل مبارزه طبقاتی بسط داد و همزیستی و آشتی طبقاتی را جایگزین مبارزه طبقاتی کرد.
هفتهنامه آمریکایی «نیشن» این سیاست خروشچف را، که به انشعاب جنبش کمونیستی جهان منجر گردید، صادقانه در خدمت غرب ارزیابی کرده و نوشت: «دیگر روشن شده است که آرزوی خروشچف برای تخفیف تشنج و بهبود مناسبات با غرب بسیار صادقانه است و او حتی آماده است برای نیل به این هدف، جنبش کمونیستی را به خطر نفاق بیندازد» (۹ فوریه ۱۹۶۳). خروشچف برای آقایی بر جهان و تبدیل روسیه سوسیالیستی به یک ابرقدرت امپریالیستی میگوید: «ما امیدواریم در زمینه مبارزه بهخاطر صلح و امنیت خلقهای کشورهای مختلف و در رشتههای اقتصادی و فرهنگی با آمریکا دوستانه همکاری کنیم» و «همکاری اتحاد شوروی و آمریکا در حل مسائل جهانی» اساس سیاست شوروی اعلام میگردد.
حل مسائل جهان چیزی جز سرکوب یا وابستهکردن جنبشهای آزادیخواهانه خلقها و انحراف مبارزات پرولتاریای جهان نبود. مبارزه طبقاتی، انترناسیونالیسم پرولتری و ایدههای سوسیالیسم برای توافق با هارترین کشور امپریالیستی جهان، بیشرمانه فدا میشوند و برای نیل به این مقصود، تئوریهای جدیدی خلق میشوند؛ تئوری مرحله سوم سرمایهداری که بر طبق آن، گویا امپریالیسم دیگر جنگطلب نیست، و اعلام میگردد: «من در هنگام مذاکره با رئیسجمهور آمریکا حس کردم که او نیز مانند ما، در اندیشه تأمین صلح است» (از مصاحبه مطبوعاتی خروشچف، ۲۷ سپتامبر ۱۹۵۹).
وی طی سخنرانی دیگری در میان زحمتکشان شوروی میگوید: «من از این تریبون عالی، در برابر خلق خویش، در برابر حزب و دولت، باید بگویم که رئیسجمهور آیزنهاور در ارزیابی اوضاع و احوال معاصر بینالمللی، خردمندی دولتمندانه نشان داد. مردانگی و اراده نشان داد. او بهعنوان مردی که از اعتماد کامل خلق خود برخوردار است، علیرغم شرایط بغرنج آمریکا، پیشنهاد کرد که بین سران دو کشور ما دیدوبازدید به عمل آید. ما قدر این ابتکار مهم را که در جهت تحکیم امر صلح است، میدانیم» (مسکو، ۲۸/۹/۵۹).
چقدر این کلمات شرمآور و در خدمت گمراهی مردم جهان است تا نظر ایشان نسبت به امپریالیسم، این دشمن غدار بشریت، تغییر کند. مگر میشود برای امنیت جهان با امپریالیستها همدستی کرد؟ امپریالیستها خود بزرگترین عامل تشنج و جنگ در جهان هستند. خروشچف از آن جهت در فکر تبانی با امپریالیسم بود و از آن جهت افکار را از ماهیت جنگطلبانه امپریالیسم دور میکرد که خودش شوروی سوسیالیستی را بهسوی کشوری امپریالیستی و متجاوز سوق میداد و بیعتی بود که بین آنها باید برای حفظ امنیت خودشان در قبال اعتراض و انقلاب خلقها صورت میگرفت. همانطور که خروشچف مجیز آیزنهاور و کندی را میگفت، بلندگوهای تبلیغاتی بورژوازی خروشچف را «بهترین دوست غرب در مسکو» (مجله فرهنگی تایمز، ۹ مارس ۱۹۶۳) دانسته و بر این اعتقاد بودند که «برای جهان آزاد، رفیق خروشچف بهمثابه بهترین نخستوزیر روسها به شمار میرود....»
این پشتیبانیها طبیعی بود، چراکه روش «دفاع» خروشچف از صلح و همزیستی مسالمتآمیز، راه تأمین صلح واقعی و دفاع از آرمان پرولتاریا نبود، بلکه راه همکاری و سازش بود. مارکسیسم-لنینیسم میآموزد که تنها راه جلوگیری از جنگ، بسیج تودهها و تشدید مبارزه طبقاتی بهمنظور انقلاب و نابودی امپریالیسم است. به قول رفیق استالین: «برای امکانناپذیر کردن جنگ باید امپریالیسم را نابود ساخت» («مسائل اقتصادی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی»، ۱۹۵۲).
لنین نیز بهدرستی و با اندیشههای ژرف خود، در تحلیلی از امپریالیسم بهمثابه بالاترین مرحله سرمایهداری، این ماهیت جنگطلبانه امپریالیسم را افشا کرده است و ادامهدهنده راه لنین، علیرغم مهملات بیشماری که ضد مارکسیستها در مورد کنفرانسهای «یالتا» و «پتسدام» انتشار میدهند، در مورد پاسیفیسم امپریالیستها همواره بر این اعتقاد بود که آنها تنها یک هدف دارند و آن هم تدارک جنگ است.
«آنها تنها یک هدف دارند و آن هم فریبدادن مردم با جملات پرطمطراق درباره صلح است تا بتوانند جنگ نوینی را تدارک ببینند» (کلیات آثار، جلد ۶). و یا: «بسیاری معتقدند پاسیفیسم امپریالیسم وسیله صلح است. این اندیشه غلط است. پاسیفیسم امپریالیسم وسیله تدارک جنگ و استتار این تدارک بهوسیله الفاظ ریاکارانه پیرامون صلح است. بدون این پاسیفیسم و جامعه ملل که آلت دست امپریالیستهاست، تدارک جنگ در شرایط کنونی غیرممکن است» (کلیات، جلد ۱۱).
کائوتسکی نیز در برخورد با جنگ همان موضعی را بیان میکند که بعدها شاگردان او و، در رأس آنها، خروشچف بیان داشتهاند. کائوتسکی میگفت: «در حال حاضر، آمریکا نیرومندترین کشور در جهان است و اگر این کشور در جامعه ملل و یا به اتفاق آن برای جلوگیری از جنگ اقدام کند، جامعه ملل را به سازمانی مقاومتناپذیر مبدل میسازد» («سوسیالیسم و جنگ»). و ده سال قبل از بروز جنگ جهانی دوم میافزاید: «اگر اکنون کسی باز هم خطر جنگ امپریالیستی را تصویر کند، آنوقت او بهجای در نظر گرفتن عصر ما، بر همان نسخههای سنتی متکی گردیده است» («مسئله دفاع و حزب سوسیالدموکرات»). وقتی کسی این جملات را میخواند، نمیتواند از خنده رودهبر نشود.
زیاد راه دوری نرفتهایم اگر اشاره کنیم که امپریالیسم آمریکا، یا توسط سازمان ملل متحد و یا قلدرمنشانه توسط نیروی خود و متحدان نزدیکش، جنگ خلیج فارس و تجاوز به عراق و یوگسلاوی را به راه انداخته است. امپریالیسم آمریکا با تجاوز به کره، آن را به دو بخش تقسیم کرد، ویتنام را به خون کشید و در کامبوج ژنرال «لون نول» کودتاچی را بر سر کار آورد که امروزه کسی از جنایاتش در کامبوج، برای تبرئه جنایات آمریکا و تجاوز ویتنام به آنجا، صحبتی هم نمیکند. سیاهه اعمال تجاوزکارانه و جنایتکارانه قویترین ابرقدرت تاریخ در اندونزی، ویتنام، ایران، ترکیه، کنگو، آفریقای جنوبی، شیلی، آرژانتین، گواتمالا، جمهوری دومینیکن، گرانادا، کوبا، بولیوی، پاناما و... طولانی است و جای حاشا برای رفرمیستها، رویزیونیستها، پاسیفیستها و کائوتسکیستها باقی نمیگذارد تا برای امپریالیسم آمریکا کارنامه صلحطلبی صادر کنند. واقعیت تبهکاری امپریالیسم دیگر قابل انکار نیست، حتی اگر کار به جایی برسد که همه اپورتونیستهای جهان از استعمال واژه امپریالیسم طفره روند.
استالین در رد چنین نظرات غافلکنندهای که توسط چنین خائنینی در جنبش کارگری اشاعه مییافت، نوشت: «در اینجا مهمتر از همه این امر است که سوسیالدمکراسی بزرگترین شایعکننده پاسیفیسم امپریالیستی در میان طبقه کارگر است، یعنی تکیهگاه عمده سرمایهداری در میان طبقه کارگر در امر تدارک جنگ نوین و مداخله میباشد» (کلیات، جلد ۱۱).
رفیق طاهر گرامی، ما این پاسخ را در همینجا به پایان میبریم. امیدواریم این پاسخ برای فهم دقیق تعریف «صلح و جنگ» از منظر مارکسیستی برایتان مفید واقع شود. با ما در تماس باشید. برایتان پیروزی آرزو میکنیم.
***
پاسخ به یک پرسش درکانال تلگرام
پرسش: سئوالم این است چرا نظامهای کمونیستی در شرق و در جهان فروپاشیدند؟ آیا دلیلش ناکارآمدی چنین سیستمی نیست؟ اگر وضع مردم خوب بود که نظامها فرونمیپاشیدند؟ آیا شکست سوسیالیسم دلیل بازار مصرف سرمایهداری و اجتنابناپذیربودن احیای سرمایهداری نیست؟ آیا شکست انقلاب در شرایط کنونی و قوی بودن سرمایهداری محتوم نیست؟ خیلی ممنون از شما.
فاطمه از شیراز
پاسخ: فاطمه عزیز، درود بر شما و تشکر از پرسش مهمی که طرح کردهاید. پاسخ پرسش شما را به دو بخش تقسیم میکنیم:
یکم، اینکه شکست انقلابها در نظام سرمایهداری جهانی یک سرنوشت محتوم نیست. اما باید میان «امکان پیروزی» و «حتماً پیروزی» تفاوت گذاشت. در چارچوب تحلیل سوسیالیستی، وجود سرمایهداری در مقیاس جهانی فشار و مانع بزرگی است، ولی مانعی مطلق و جبری نیست. انقلابها میتوانند شکست بخورند یا پیروز شوند؛ این امر به ترکیب شرایط عینی و ذهنی بستگی دارد.
انقلابها معمولاً به دلایل زیر ناکام میمانند:
- فقدان تجربه و سازمانیافتگی: جنبشهای پراکنده و فاقد حزب متشکل، بهسرعت سرکوب یا منحرف میشوند.
- رهبری غیرکارگری یا سازشکار: اگر رهبری انقلاب از طبقهٔ کارگر و تودههای زحمتکش برنخیزد، ممکن است به مصالحه با سرمایهداری یا بازتولید قدرت بورژوایی بینجامد.
- فقدان تئوری انقلابی: بدون شناخت ساختار سرمایهداری، امپریالیسم و سازوکارهای سرکوب، مبارزه به اصلاحات محدود تن میدهد یا با شکست مواجه میشود.
- محاصره و فشار جهانی: نظام سرمایهداری جهانی با ابزارهای اقتصادی، نظامی، رسانهای و سیاسی میکوشد انقلابها را منزوی یا خفه کند.
در سنت مارکسیستی-لنینیستی، حزب پیشتاز کارگری نقش تعیینکنندهای دارد. چنین حزبی:
- آگاهی طبقاتی را از مبارزه اقتصادی روزمره به مبارزه سیاسی و انقلابی ارتقا میدهد.
- تودهها را سازمان میدهد و میان کارگران، دهقانان و سایر اقشار ستمدیده پیوند ایجاد میکند.
- برنامه و ایدئولوژی سوسیالیستی روشنی دارد و نمیگذارد انقلاب در دام ناسیونالیسم بورژوایی یا اصلاحطلبی بیفتد.
- در سطح بینالمللی، همبستگی و هماهنگی میان انقلابها را پیش میبرد.
بنابراین، اگر انقلابی شکست میخورد، این شکست را نمیتوان تنها به «وجود قدرت سرمایهداری جهانی» نسبت داد؛ بلکه این شکست به ضعف رهبری، فقدان سازمان، نبود تئوری و جدایی از تودهها نیز مربوط است.
آیا پیروزی در نظام سرمایهداری جهانی ممکن است؟
بله. تاریخ نمونههایی دارد: انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، انقلاب چین در ۱۹۴۹، انقلاب کوبا در ۱۹۵۹ و پیروزی ویتنام، همگی در شرایطی رخ دادند که سرمایهداری در جهان حاکم بود. این انقلابها سرمایهداری را در کشورهای خود برانداختند یا به چالش کشیدند، هرچند نتوانستند فوراً به نظام سرمایهداری جهانی پایان دهند. پس وجود سرمایهداری جهانی به معنای آن نیست که هیچ انقلابی نمیتواند پیروز شود.
از دیدگاه سوسیالیستی، سرمایهداری بهدلیل تضادهای درونی خود ــ مانند تضاد میان تولید اجتماعی و تملک خصوصی، بحرانهای ادواری، استثمار و نابرابری ــ در نهایت زمینههای انقلاب را فراهم میکند. اما «پیروزی نهایی» امری خودکار نیست. حتی پس از پیروزی انقلاب، خطراتی مانند بوروکراسی، انحراف از دموکراسی سوسیالیستی، محاصره اقتصادی و نفوذ ایدئولوژیک سرمایهداری وجود دارد. بنابراین، پیروزی نیازمند مبارزه مستمر، آگاهی تودهای و رهبری انقلابی است.
بهطور خلاصه، گزاره «مادام که نظام سرمایهداری در جهان وجود دارد، انقلابها محتوم به شکستاند» نادرست است. درست این است که انقلابها بدون رهبری آگاه و سازمانیافته و بدون پیوند با تودهها، بهاحتمال زیاد شکست میخورند یا منحرف میشوند. اما انقلابهایی که زیر رهبری حزبی متشکل، با مرام و ایدئولوژی سوسیالیستی، قرار میگیرند، میتوانند پیروز شوند و سرمایهداری را به چالش بکشند. با این حال، این پیروزی یک پیشبینی مشروط است، نه یک جبر تاریخی صرف؛ بلکه به شرایط، سازمان، آگاهی و اراده نیروهای انقلابی بستگی دارد.
دوم، اینکه قبل از هر چیزی باید بدانیم که هیچگاه تاکنون در جهان معاصر نظام کمونیستی مستقر نشده است. کمونیسم فاز نهایی سوسیالیسم است که در آن طبقات رو به زوال رفته و ضرورت حضور دولت، بهعنوان ابزار سرکوب طبقاتی، به خواب خواهد رفت. آنچه تاکنون در طول ۱۷۰ سال اخیر رخ داده، پیروزی سوسیالیسم بوده است؛ از جمله انقلاب فرانسه (کمون پاریس ۱۸۷۱) که توانست دو ماه قدرت سیاسی را در دست داشته باشد، اما با تبانی دولتهای فرانسه و آلمان درهم شکست و از پیشروی بازماند. دومین انقلاب بزرگ کارگری یا سوسیالیستی که ارکان نظامهای سرمایهداری در جهان را به لرزه درآورد، انقلاب کبیر سوسیالیستی شوروی بود که دستاوردهای عظیمی به همراه داشت و با کمکهای معنوی و مادی خود، به وقوع انقلاب چین و سایر انقلابات سوسیالیستی نیز یاری رساند.
به نظر میرسد آنچه مورد توجه شماست، دلیل شکست این انقلابات سوسیالیستی یا غیرسوسیالیستی، نظیر انقلاب ایران، است و استدلال میآورید که این انقلابها «بهخاطر گرایش مردم به بازار مصرف سرمایهداری» سرانجام شکست خوردند و باز هم شکست خواهند خورد!
با این استدلال، اساساً نباید انقلابی رخ دهد، زیرا انقلابها شکست خواهند خورد، چون بازار مصرفگرایی سرمایهداری قوی است! در این نگاه، آنچه گم است، بهطور مشخص، دلایل شکست انقلاب شوروی یا چین است. اگر سوسیالیسم را درست تعریف کرده باشیم، سوسیالیسم یک نظم در حال گذار است که در آن مبارزه طبقاتی در جریان است، دولت وجود دارد، اختلاف دستمزد وجود دارد ــ البته نه در سطح جامعه سرمایهداری ــ، اختلاف میان کار فکری و بدنی وجود دارد، استثمار برافتاده است، اما خطر بازگشت وجود دارد. بنابراین، پیروزی سوسیالیسم در یک کشور، آغاز کار است؛ استثمار را برانداخته است، اما این هنوز پیروزی نهایی نیست. پیروزی نهایی زمانی رخ میدهد که در سایر کشورها انقلاب رخ دهد و بهتدریج در بخش بزرگی از جهان سوسیالیسم برقرار گردد. آنوقت امکان بازگشت به عقب و احیای سرمایهداری ضعیف است و به پیروزی نهایی نزدیک شدهایم.
تاریخ جنبش سوسیالیستی، در مقایسه با نظام سرمایهداری، بسیار کوتاه است و هنوز بسیار جوان است. نظام سرمایهداری برای اینکه به رشد و تجربه امروز برسد، هزاران سال را طی کرده است. روحیه مردم، سنن و آداب، ذهنیت مادی، سودجویی، خودخواهی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید حاصل نظامهای طبقاتی است که سرانجام به سرمایهداری منجر شده است. اما همین سرمایهداری نیز در اثر جنگهای خونین و شکستها، سرانجام پیروزی خود را تثبیت کرد.
گالیله و کپرنیک، پس از تجربهآموزی از شکستهای نسلهای پیشین، سرانجام به اثبات کرویت زمین دست یافتند. ما انسانها معمولاً شکستهای علمی و کسب تجربه در این زمینه را بهراحتی میپذیریم، اما در عرصه اجتماعی و طبقاتی دچار شک و تردید میشویم. اگر فیزیک علم است و باید آن را آموخت، سوسیالیسم نیز بهعنوان تئوری رهایی بشریت علم است و باید آن را آموخت و شکست موقتی آن را دلیلی بر عدم تحقق آن تلقی نکرد، بلکه باید فقدان تجربه و جوانبودنش را مورد توجه قرار داد و با آموزههای جدید به جلو گام برداشت و چشمانداز پیروزی را ترسیم کرد.
در مورد کوبا، ویتنام، آلبانی، چین، شوروی و کره شمالی بسیار میتوان از پیروزیها و شکستهایشان سخن گفت. لیکن تاریخ چارهای جز کسب تجربه ندارد، زیرا انقلاب خارج از اراده ما انسانها رخ میدهد و نیروهای پیشرو باید خود را برای رهبری ذهنی آن آماده کنند. جهان کنونی سرمایهداری است؛ بدیل این نظام، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، سوسیالیسم است. بهخاطر همین است که سرمایهداران، بهرغم اعلام صدهاباره مرگ سوسیالیسم، باز هم از آن وحشت دارند و هرگونه حرکت عدالتخواهی را با چماق خطر کمونیسم و «استالینیسم» تکفیر میکنند و به کمونیسمهراسی میپردازند تا ابدیت نظام سرمایهداری را بهعنوان تنها بدیل مقبول به مردم بقبولانند!
نبرد سرمایهداری و سوسیالیسم در تمام عرصهها، بهویژه عرصه ایدئولوژیک، بسیار طولانی است و ادامه خواهد یافت و شکست و محو نظام سرمایهداری محتوم است؛ همانطور که شکست نظامهای طبقاتی پیشین، نظیر بردهداری و فئودالیسم، محتوم بود.
با درود مجدد! با ما در تماس باشید.
دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل ازایران کوتاه باد!