را ملاحظه فرمائید
www.toufan.org
https://telegram.me/totoufan
***
منش فردی ونئولیبرالیسم ، منش جمعی و سوسیالیسم
در میان گفتمان فراگیر نئولیبرالها در جهان وهمینطور در ایران ،ما با این منطق روبرو می شویم که "خداوند فرد را آفریده، به وی حق حیات و خرد داده، برای حفظ فرد که اشرف مخلوقات است، ابزار معیشت خلق نموده و این حق حیات فرد و معیشت، مبتنی بر مالکیت خصوصی است تا فرد مخلوق بتواند بقا یابد". یعنی جهان بر اساس فردیت و مالکیت خصوصی شکل گرفته است و این حقی طبیعی و مخلوق است. البته آن نئولیبرالهائی که شرم دارند در قرن بیست و یکم، در قرن فنآوریها و پیشرفتهای عظیم علمی، در قرنی که از انفجار نخستین کائنات، و بر اساس فرضیات جدید حتی از وجود میلیاردها دنیای موازی با انفجارهای نخستین سخن میرود، از مرکزیت کره زمین در کائنات و افسانه هفت روز خلقت و از روز مبدا و تاریخ آفرینش حضرت آدم و حوا در دانشگاهها و یا همآیشها صحبت کنند، در اساس نظریاتشان با این نئولیبرالها عابد و متقی فرقی ندارد و به همان اصول حق حیات فرد و مالکیت خصوصی متکی هستند. در آثار این نظریه پردازان واژه اندوویدوآلیسم برای بیان نظریاتشان به کار گرفته میشود.
اندوویدوآلیسم که در زبان فارسی به اصالت فرد، فردیّت، فردگرائی، منش رفتاری برگردانده شده است، محصول مبارزه میلیونها انسان در شرایط ماقبل سرمایهداری با ستمگران، بردهداران و به ویژه در دوران فئودالیسم است. کلیسای کاتولیک که دوران تفتیش عقاید را بر جوامع غرب حاکم گردانده بود مانند همه ادیان دیگر از جمله اسلام برای انسانها حقوقی قایل نبود، انسانها را ذاتا موجودات منحرف، خاطی، آلوده و مخرب ارزیابی میکرد که باید توسط رسولان خدا که راه درست را برای رستگاری آنها نشان داده و مرقوم نمودهاند هدایت شوند. اسقفها و کائنان، موبدان، آیتﷲها، مفتیها، ملاها، خاخامها و... چوپانانند که باید مشتی گوسفند زبان نفهم را رهبری نمایند. مخلوقات آدم و حوا دارای حقوقی نیستند و تنها مکلفند، و در دوران حیات خود موظفند این تکالیف را به انجام برسانند. حق از آن خداوند است و تنها وی است که مجاز به اعمال و تفسیر آن است.
به این جهت در دوران ماقبل سرمایهداری و مشخصا فئودالیسم که کلیسا فعال مایشاء بود، عموم دارای حقوقی نبودند و باید تابع تقدیر خود میشدند که این تقدیر را خدا تعیین کرده بود. در دوران روشنگری که آغاز تغییرات روبنائی به موازات پیدایش طبقه انقلابی بورژوازی در اروپاست، دامنه مبارزه بر ضد کلیسا برای کسب حقوق انسانی، برای آن که حق از آسمان به زمین آید و در اختیار عوامالناس قرار بگیرد، افزایش پیدا کرد. مالکان ارضی و اربابها همراه با ادیان، حقوقی برای انسانها جز خدمت به اربابان به رسمیت نمیشناختند، قانونی در کار نبود و همه قوانین را بر اساس منافع اربابان و کلیسا تعیین میکردند. بورژوازی و پرولتاریای جوان با تغییرات زیربنائی جامعه پرچم تحولات روبنائی را به دست گرفته با خواست آزادی، برابری و برادری به میدان آمد و برای فرد به عنوان انسان حقوقی قایل گردید که تا آن زمان طرحش گناه کبیره محسوب میشد و مجازاتش سوزاندن بود. در آغاز پیدایش جامعه مدنی هنوز فردگرایی به معنای تاکید بر ارزش و کرامت فردی انسان، به عنوان نظری بشردوستانه، تقاضائی برای رهایی انسان از غل و زنجیر فئودالیسم و خواستی مملو از معنویت و شکوفائی اخلاقی برای شخصیت افراد فهمیده میگردید که ایدئولوژی بورژوازی جوان محسوب میشد. فرد انسان در مرکز تحول جهان قرار میگرفت زیرا تا به آن روز توسط طبقات حاکمه سرکوب شده و فاقد هرگونه حقوق و شخصیتی بود. در این زمان اقتدار و خودکامگیِ دین درهم شکست و انسانها به حقوقی دست یافتند که برای پیشرفت و تحول بعدی جامعه لازم بود. به این جهت از نظر مارکسیسم- لنینیسم برخورد به مفهوم اندوویدوآلیسم، فردیّت، فردگرائی، منش رفتاری یک برخورد تاریخی است. فردگرائی بار تاریخی دارد و در دورهای از تاریخ بشریت نقش مترقی و مثبتی در قبال بیحقی و تاریکاندیشیِ دوران تسلط تفتیش عقاید و تحمیل اراده دین به مردم ایفاء کرده است. ولی همین فردگرائی در دوران سرمایهداری نقش تاریخی و مضمون مترقی خود را از دست داده به ابزاری برای توقف پیشرفت و سلاحهای نظری و ایدئولوژیک برای سرکوب طبقات فرودست جامعه بدل شده است و دیگر آن نقش تاریخی مترقی خود را ایفاء نمیکند. نباید این دو مرحله تاریخی را درهم آمیخت و به اشتباه گرفت.
فردگرائی یک برداشت تئوریک است که فرد انسان را با تمام حقوق، علائق و نیازهای فردیش در مقابل منافع اجتماع به عنوان مفهومی برتر و با ارزشتر تعریف میکند. نظریه پرداز فردگرا با این درک از مفهوم فردگرائی بر آن است که جامعه محصول جمع عددی افراد بوده و بر این مبنا در ارزشگذاری اجتماعی باید نقش فرد را برتر از نقش جامعه به حساب آوریم زیرا خدا اول فرد را آفریده، به وی حق حیات داده، ابزار معیشت برایش تهیه کرده و این فرد است که با ایجاد مالکیت خصوصی بر وسایل تولید توانسته برای بقاء بشریت مسئولیت به عهده بگیرد.
کارل مارکس دربررسیهای علمی خود درپاسخ به همه این عقبماندگان تاریخ که مسئله فردگرائی را مجرد و غیرتاریخی بیان میکنند، اشاره دارد که با توسعه سرمایهداریِ مترقی، از طریق حاکمیت مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، استثمار سرمایهداری، اعمال ظلم و ستم و سرانجام استحالهی «کرامت شخصی در ارزش مبادله»، این آرمان به طور فزایندهای در تقابل با واقعیت حقیقی قرار گرفت. کرامت انسانی به کالا و ارزش مبادله بدل شد. آنوقت فردگرائی به نحو روزافزونی به بیان توجیهگرانه بهرهکشی و ستم سرمایهدارانه، تلاش برای کسب سود و رقابت، به توجیه تضاد آشتیناپذیر فردیت نسبت به جامعه مدنی و نبرد همه افراد بر ضد همه افراد بدل شد.
خودپرستی بیرحمانه و بیبند و بار، تلاش بیحد و حصر برای ثروتمند شدن به ویژه نزدیکان به طبقه حاکمه، بهرهبرداری از تمام آن چیزهای منفعتزائی که بیان تلاش برای کسب سود حداکثر است، فروش تمام مناسبات انسانی، در نظر گرفتن سایر انسانها به عنوان تنها افرادی که کالائی برای استفاده «من» هستند، ارزش گذاری افراد بر اساس درجه سوددهی آنها، بیگانگی متقابل، بیتفاوتی انسانها به عنوان افراد انتزاعی در برابر هم، سقوط اخلاقی، رشد جنایات و تبدیل انسانها به گرگ یکدیگر، همه و همه، مظاهر مدرن بروز فردیت بورژوائی در جامعه ما هستند. این است هویت امروز اندوویدوآلیسم.
بر اساس ایدئولوژی بورژوائی لیبرالی که در آغاز خود نقش تاریخی مترقیای در مقابل تولیدهای ما قبل سرمایهداری ایفاء کرد، مفهوم اجتماع برآیند جمع مکانیکی افراد مجرد است که تغییرش تنها مبتنی بر تغییر روش افراد یک جامعه در مجموع خواهد بود. با این منطق فرد از جامعه جدا شده، انسان مجرد بر راس جامعهی مشخص قرار گرفته و نقش مُرجح را ایفاء میکند. ایدئولوژی بورژوازی به ویژه در دوران امپریالیسم و تهاجم جهانی نئولیبرالیسم نقش فرد را در مقابل جمع عمده کرده و در عمل بر ضد همکاری و سازماندهی زحمتکشان به میدان میآید. نئولیبرالیسم مدعی دفاع از حقوق افراد حاضر نیست از حقوق افراد کارگر دفاع کند. مبارزه با حضور و وجود اتحادیههای کارگری مستقل از مشخصات ایدئولوژی فردگرائی نئولیبرالی است.
نظریهپردازان فردگرائی، فرد را در مقابل اجتماع قرار داده و تصمیمات منطقی اجتماع برای محدودیت حقوق نامتناهی فردِ خودشان را خودکامگی و استبداد اجتماع، تفکر دستوری، اقتدارگرائی و نظایر آنها جا میزنند. این نظریه، جامعه را به «برگزیدگان» که از حقوق جاودانی، طبیعی برخوردارند و اجتماعِ پست و حقیر که میخواهد انتقام بیمسئولیتی، کاهلی، بیمصرفی خویش را از صاحبانِ ارثیِ امتیاز و دارای نژادبرتر به عنوان آقازادهها بگیرد، تقسیم میکنند. شوربختانه در این نوع تبلیغات به عنوان نمونه در مورد خاص ایران، تصمیمات حکومتی برای دخالتهای ناروا در زندگی خصوصی مردم، تعیین هنجارهای زندگی با درک دینی برای مردم از بالا و بحران اجتماعی درجامعه و حقوق و آزادیهای فردی که جز بدیهیترین حقوق انسانی است که بشریت آنها را از حلقوم اربابان دین در انقلاب کبیر فرانسه و در عصر روشنگری بیرون کشیده است، به یاری این تبلیغات ارتجاعی آمده و مرز میان حقوق فردی و منافع اجتماعی مخدوش میشود. ما کمونیستها حامی حقوق فردی انسانها که خود محصول مبارزه بشریت بر ضد تفکر دینی، و شیوههای تولیدی ماقبل سرمایهداری است میباشیم، ولی رابطه فرد با جمع، فردگرائی و اجتماع را یک رابطه تاریخی و دیالکتیکی میدانیم که باید در عین احترام به حقوق قضائی فرد، توجه به مصونیت، حقوق دموکراتیک، ارائه میدان برای رشد ابتکارات و شکوفائی استعدادهای فردی، احترام به استقلال نظر وی، برخورد منطقی و همراه با تسامح با اشتباه فرد، توجه به روش تربیتی و آموزشی برای پرهیز از تنش، همواره از منظر منافع جمع به آن برخورد کرد. مارکسیسم شرط ترقی و پیشرفت فرد در اجتماع را مشروط به ترقی اجتماع میکند که فرد باید در این عرصه به پیشرفت دست یابد. کمونیستها برای ارتقاء فرهنگ، تربیت و آموزش به سیاست تحصیل رایگان عمومی متوسل میگردند زیرا ارتقاء سطح جمع به ارتقاء سطح فرد نیز منجر میگردد ولی بر خلاف نئولیبرالها فرهنگ خصوصی و خصوصیسازی فرهنگی را برای فرزندان اغنیا جایگزین آموزش رایگان عمومی نمیکنند. دوران این تفکر خودکامه به پایان رسیده است. زمانی که فرد به دنیا میآید در یک دنیای پیشیافته و نه تخیلی و انتزاعی وارد میشود و در این دنیای پیشیافته که مملو از انسان است با فرهنگ این انسانها رشد میکند. انسانهای قبل از وی جهانی ساختهاند که وی بتواند در بطن آن رشد کند. وی در این جامعه زبان میآموزد، سنت و فرهنگ یادگرفته و تاریخ و هویت ملیاش را پیدا میکند. ثروت این جامعه نیز به وی و به همه تعلق دارد. وی دارای هموطن میشود و به این جهات ما با یک رابطه دیالکتیکی روبرو هستیم که در آن فرد باید از طریق جمع هویتش را تعریف کند، در عین دارا بودن حقوقی که جمع از آن حقوق برای همه آحاد جامعه حمایت میکند، باید وظایف و تعهداتش را نسبت به جامعه، خدمت به مردم نیز انجام دهد. در جامعه انسان برتر با حقوق ویژه وجود ندارد. تسلط فردیت بر جامعه همان خودکامگی است، همان دیکتاتوری «اندوویدوآلیسم» بوده و همان اعتقاد به افسانه آفرینش است که گویا با آفریدن فرد و حضرت آدم و حوا، وی را نسبت به جامعه، نسبت به سرنوشت میلیاردها مردم جهان، نسبت به سرنوشت تودهها ارجح دانسته است. این خدا نیست که وسایل معیشت تهیه میکند و سند مالکیت خصوصی بر وسایل تولید را برای مالکِ ارثی تنظیم مینماید، این جامعه است که انواع شیوه تولید را آزمایش کرده، مناسبات تولیدی خلق کرده، علم را پیشرفت داده و به تولید که محصول نیروی کار زحمتکشان و جامعه است، بشریت را ثروتمند کرده است. پس جامعه بر فرد ارجحیت دارد و ثروتهای تولید شده و یا طبیعی ثروتهای فردی نیستند ثروتهای جمعی هستند.سرانجام این سوسیالیسم است که بشریت را از بند فردگرایی، خودخواهی، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ، انباشت ثروت دزدیده شده توسط بورژوازی رها خواهد ساخت.
***
مستخرجی از گزارش سیاسی حزب کار ایران(توفان) به کنگره ششم حزب کار ایران
بخش سوم
نیروهای اپوزیسیون ایران ومواضع حزب ما
حزب ما، حزب کار ایران(توفان) همواره برای وحدت همه کمونیست ها وسازمانها وگروه هایی که خود را کمونیستی نامیده اند در تشکل واحد مبارزه کرده است. این امر امکانات و نیروی حزب طبقه کارگر را افزایش داده، و مبارزه بر ضد انحرافات و آشفته فکری موجود را که محصول استقرار چند دهه رویزیونیسم در جنبش کمونیستی است تسهیل می نماید.
ولی برای این وحدت، نخست باید روشن کرد که کدام تشکل در ایران کمونیستی است.
به نظر حزب ما آن تشکلی کمونیستی مارکسیستی لنینیستی است که به امکان انقلاب سوسیالیستی در دوران امپریالیسم در کشور واحداعتقاد داشته باشد.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که به دیکتاتوری پرولتاریا و به استقرار آن بعد از کسب قدرت سیاسی و آنهم از طریق حزب طبقه کارگر اعتقاد داشته باشد. حزب طبقه کارگر دولت را در دست می گیرد و تنها به این اعتبار دیکتاتوری طبقه کارگر برقرار می شود.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که شرط اساسی هر تحول بنیادی اقتصادی و اجتماعی را؛ که امری طولانی است؛ در کسب قدرت سیاسی بداند و تنها با این باور به انقلاب سوسیالیستی روی آورده باشد.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که ایدئولوژی مارکسیسم لنینیسم را پذیرفته باشد و تجربه ساختمان چند دهه سوسیالیسم در شوروی در تحت رهبری لنین و استالین را به عنوان تحقق ساختمان سوسیالیسم در شوروی قبول داشته باشد.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که پذیرفته باشد نظریه های خروشچف رویزیونیستی و ضد کمونیستی بوده اند و همین نظریات رویزیونیستی چراغ رهنمای احزاب رویزیونیست در شوروی و سراسر جهان شد و در شوروی دیکتاتوری پرولتری را با دیکتاتوری بورژوازی جایگزین کرد و شوروی سوسیالیستی را به فرو پاشی کشاند. پس از تسلط رویزیونیسم بر حزب کمونیست شوروی؛ یعنی تسلط بر قدرتِ سیاسی و عامل هدایت کننده کشور، شوروی دیگر نمی توانست کشور سوسیالیستی باقی بماند. رویزیونیسم، هوادار استقرار سوسیالیسم نیست، دشمن سوسیالیسم است. این اصل چه در گذشته و چه در آینده برای تجربه و هشیاری جنبش کمونیستی برای مبارزه با دشمنان طبقاتی دارای اهمیت حیاتی است، چه در درون حزب طبقه کارگر ایران و چه در احزاب برادر آن.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که حزب را مولفه هدایت و رهبری کننده، آموزش دهنده و سازمانده دهنده طبقه کارگر بداند. ضد حزبی ها هرگز کمونیست نبوده و عملا راه بروز رویزیونیسم و به انحراف کشاندن طبقه کارگر را هموار کرده اند.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که به اصل لنینی سازمانی مرکزیت دموکراتیک اعتقاد داشته باشد.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که بداند کسب قدرت سیاسی توسط حزب طبقه کارگر از راه پارلمانتاریسم بورژوائی مقدور نیست. کسب قدرت سیاسی باید محصول یک انقلاب اجتماعی توده ای باشد که حزب با نفوذ همه جانبه و گسترده خود آنرا برای نیل به پیروزی رهبری می کند.
آن تشکلی مارکسیستی لنینیستی است که برای تحقق باور های ذکر شده کوشا بوده و اندیشه و عمل او همخوانی داشته باشد.
با این توصیفات، وحدت حزبی فقط زمانی مقدور است، که بر سر این مسایل اساسی اختلافی نباشد، زیرا در غیر این صورت تضادهای درونی و بد فهمی ها و... نه تنها موجب قدرت نمی گردد، بلکه حزب را ضعیف می کند. قدرت حزب نه تنها در کمیت، بلکه در کیفیت و انسجام فکری آن نیز است.
بر این اساس حزب ما در عرصه ایران حزب و سازمانی را نمی شناسد که این شروط را دارا باشد. چنانچه حزبی در آینده پدید آید که این شرایط را دارا باشد، طبیعتا جای آن در کنار ماست که از یک تاریخ 60 ساله برخوردار بوده و ادامه دهنده راه حزب توده ایران قبل از سقوط به رویزیونیسم است. هیچ بهانه و منطقی نمی تواند تفرقه و تشکل سازی های جدید "کمونیستی" را توجیه کند. کسانی که دل در گرو پیروزی طبقه کارگر دارند باید بر جزئیات و منش فردی غلبه کنند و صفوف واحد حزب طبقه کارگر را تقویت نمایند.
وجود عناصر منفرد که نظریات فوق را دارا می باشند هرگز منتفی نبوده و نیست. بسیاری از کسانی که امروز از رویزیونیستها جدا شده اند و هنوز نتوانسته اند به تصمیم نهائی برای مبارزه مشترک دست بزنند، در این کادر قرار دارند. هستند رفقائی که با این نظریات به صفوف حزب پیوسته اند و در آینده نیز خواهند پیوست. هستند رفقائی از توفان که هنوز برای مبارزه مشترک و انقلابی در چارچوب حزب کار ایران به تصمیم قطعی نرسیده اند، ولی درِ حزب به روی همه کمونیستها انقلابی و صمیمی باز است؛ زیرا ما همه از زمره مبارزان کمونیست برای جهانی فارغ از جنگ و استثمار هستیم.
اپوزیسیون خودفروخته حامی امپریالیسم و صهیونیسم
در میان اپوزیسیون ایران بخشی با انکار واقعیت امپریالیسم و صهیونیسم، با نفی مبارزات ملی مردم فلسطین علیه صهیونیسم، با حمایت از تجاوز امپریالیسم به کشورهای مستقل لیبی، عراق، افغانستان ، لیبی ولبنان و سوریه،و ایران .... در تمام موج تبلیغاتی جهانی امپریالیستی در مورد نفی حقوق مسلم مردم ایران در استفاده مسالمت آمیز از انرژی هسته ای در کنار امپریالیسم و صهیونیسم قرارداشته ودارند.در حمله نظامی دوازده روزه به ایران درکنار امپریالیسم و صهیونیسم قرار گرفتند وخواهان سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی در پارکابی ماشین جنگی امپریالیسم و صهیونیسم شدند. سلطنت طلبان تحت هدایت رضا پهلوی حامی آشکار تجاوزنظامی به ایران هستند و وقیحانه از حمله نظامی به ایران و بمباران تاسیسات هسته ای دفاع کرده اند. فرقه مجاهدین رجوی اگرچه جبهه سلطنت طلب رضا پهلوی را رقیب خود می بیند ومخالف رضا پهلوی است اما مخالفت مجاهدین با رضا پهلوی بر سر قدرت است ونه مخالفت با اجنبی ومداخله امپریالیستی درایران.این سازمان آنطور که از شواهد بر می آید در جنگ دوازده روزه با امپریالیسم و صهیونیسم برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی همکاری داشته است.
نیروهای اپوزیسیون و مخالف رژیم جمهوری اسلامی وسرنگونی طلب الزاما ملی و مترقی نیستند. این نیروها گرچه خواهان برانداختن رژیم جمهوری اسلامی یا تغییر درایران می باشند، ولی این خواست نه از آن جهت است که استقلال ایران تامین شده، آزادی های دموکراتیک برقرار شود و دست سرمایه گذاران خارجی از ایران قطع گردد. این نیروها هوادار امپریالیسم و صهیونیسم در جهان هستند و به دنبال مستعمره کردن ایران اند. آنها خواست سرنگونی رژیم را با حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران و استقرار حقوق بشر و دموکراسی برای اکثریت جامعه ایران همراه نمی کنند. مخالفت آنها با جمهوری اسلامی و خواست سرنگونی آن، از موضع صهیونیسم و امپریالیسم بین الملل است. فرقه مجاهدین رجوی، سلطنت طلبان، حزب کمونیست کارگری منصور حکمت و سایر سازمانهای پیرو منصور حکمت و نظریات وی با همه سایه روشنهای خود در این طیف قرار دارند. حزب کمونیست کارگری و انشعابات آن با تکیه بر مبارزه با اسلام سعی دارند تا مبارزه طبقاتی روشن در عرصه سیاسی را به مبارزه منحرف مذهبی بکشانند. پایگاه طبقاتی آنها اقلیتی از خرده بورژوازی مرفه و فراریان ضد انقلابی و جریانهای وابسته به امپریالیسم و صهیونیسم است.
حزب ما موظف است مانند گذشته این جریانهای منحرف و ارتجاعی و همدست صهیونیسم و امپریالیسم را در ایران افشاء کند و مانع شود که این عده به دست مشتی مشاطه گر ، مجلسی شوند و در مبارزات دموکراتیک و ضد امپریالیستی اخلال کنند. اگر فرقه مجاهدین به عنوان جاسوس و تروریست آمریکائی در پی نفوذ در ایران است، حزب کمونیست کارگری ماموریتش در این است که با تئوری های لیبرالی ضد کمونیستی با چاشنی های اکونومیستی و تروتسکیستی به آشفته فکری دامن زده و مردم ایران را از نظر فکری برای قبول سلطه امپریالیسم و صهیونیسم، که گویا "مدرن" و "مترقی" هستند و پرچم کاذب "بی وطنی کمونیستها"، آماده گرداند. این حزب وظیفه دارد مفاهیم اجتماعی را از مضمون طبقاتی تهی کند و عبارت پردازیهای بورژوائی به ذهن هواداران و جوانان فرو کند.این دو جریان آشکارا از تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران وتروردانشمندان هسته ای و فرماندهان نظامی و بمباران نیرو گاه های هسته ای ایران حمایت کردند.
***
ضرورت آرایش جنگی اقتصاد و سازمانیابی تودهها در برابر جنگ اقتصادی آمریکا
امروز که ۱۷۰ روز از آغاز جنگ تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل علیه کشورمان میگذرد، در گوشه و کنار تلاش میشود وضع موجود را با دوگانهای ساده و گمراهکننده، یعنی «جنگ یا مذاکره»، توضیح دهند؛ گویی ایران باید میان ادامه جنگ و رفتن به پای میز مذاکره یکی را انتخاب کند. این تصویر، با واقعیت جنگ تجاوزکارانه آمریکا علیه کشورمان همخوانی ندارد. مذاکره در این مناقشه نقطه مقابل جنگ نیست، بلکه در کنار فشار نظامی و اقتصادی، یکی از میدانهای همین رویارویی است. آمریکا همزمان که فشار نظامی و اقتصادی خود را حفظ میکند، از مذاکره نیز برای پیشبرد اهدافش استفاده میکند. بنابراین مسئله اصلی این نیست که ایران جنگ را انتخاب کند یا مذاکره را؛ مسئله این است که مذاکره در چه شرایطی انجام میشود، آمریکا از آن چه میخواهد و ایران با چه توان سیاسی، اقتصادی و نظامی پای میز مذاکره مینشیند.
تجربه مذاکرات ماههای گذشته نشان داده است که امریکا در کنار حفظ فشار نظامی و اقتصادی، همواره روزنهای از امید به توافق را نیز باز گذاشته است. این نرمشهای ظاهری، در کنار تهدید و فشار، بخشی از شیوه برخورد آمریکا بوده است؛ نه برای کنار گذاشتن فشار، بلکه برای کشاندن دستگاه دیپلماسی ایران به پای میز مذاکره و حفظ آن در مسیر مورد نظر واشنگتن. هر بار که فشار افزایش یافته، همزمان نشانهای از امکان توافق، کاهش فشار یا گشایش در روابط مطرح شده تا در ایران این تصور شکل بگیرد که راه خروج از بحران از مسیر مذاکره با آمریکا میگذرد. همین ترکیب فشار و وعده گشایش است که باید در بررسی اهداف آمریکا از طرح مذاکره مورد توجه قرار گیرد. لذا مسئله این نیست که آمریکا چرا با درخواست آتشبس، با انگشت اشاره میز مذاکره را نشان میدهد؛ مسئله این است که مذاکره در طرح سیاسی و نظامی واشنگتن چه جایگاهی دارد و آمریکا از کشاندن ایران به این مسیر چه میخواهد. با این نگاه، دو هدف اصلی را باید از یکدیگر جدا کرد: نخست، استفاده از مذاکره برای خریدن زمان، جابهجایی و تجدید آرایش نیروها و فراهم کردن فرصت برای مهار پیامدهای اقتصادی جنگ؛ و دوم، استفاده از مذاکره برای اثر گذاشتن بر صفبندیهای سیاسی داخل ایران و تقویت آن بخش از حاکمیت که راه کاهش فشار را در دادن امتیاز به آمریکا و نزدیک شدن به غرب میبیند. این دو هدف از یکدیگر جدا نیستند؛ فشار خارجی و مذاکره، در کنار یکدیگر، دو ابزار یک سیاست واحدند و شناخت این پیوند برای فهم سیاست واشنگتن در قبال ایران ضروری است.
یکم: مذاکره برای خریدن زمان، جابهجایی و تجدید آرایش نیروها
بیتردید ادامه جنگ برای آمریکا هزینه دارد و تنگه هرمز این هزینه را چند برابر کرده است. هر روزی که تنگه هرمز در وضعیت کنونی باقی بماند، یعنی حاکمیت ملی ایران بر آن اعمال شود، فشار جنگ از میدان نبرد به بازار انرژی و از بازار انرژی به اقتصاد آمریکا و متحدانش منتقل میشود. افزایش قیمت نفت، نگرانی از کمبود عرضه و بیثباتی بازار انرژی چیزی نیست که واشنگتن بتواند نسبت به آن بیاعتنا بماند. از همینجا باید درخواست آتشبس و کشاندن ایران به مذاکره را فهمید. آمریکا در مقاطع مختلف جنگ به دفعات نشان داده است که به یک وقفه نیاز دارد؛ وقفهای که از یک طرف فشار واردشده بر بازار انرژی را کاهش دهد و از طرف دیگر به ارتش خود فرصت دهد نیروهای خود را جابهجا کند، تجدید سازمان دهد و امکانات نظامی و لجستیکی خود را برای مرحله بعد آماده سازد. آتشبس در این معنا برای آمریکا مکثی در جنگ است برای آنکه هزینهها را پایین بیاورد و توان ادامه آن را حفظ کند.
واکنش بازار نفت نیز این واقعیت را پنهان نمیکند. هرگاه احتمال آتشبس جدی شده، قیمت نفت پایین آمده و هرگاه خطر بازگشت درگیری و شکست آتشبس بالا رفته، قیمتها دوباره افزایش یافته است. این نوسانها نشان میدهد که تنگه هرمز به یک عامل مستقیم در محاسبه هزینههای جنگ تبدیل شده است. ایران با در اختیار داشتن این موقعیت بخشی از فشار را به جایی منتقل کرده که برای آمریکا اهمیت حیاتی دارد: بازار انرژی و اقتصاد جهانی. بنابراین، وقتی واشنگتن از آتشبس و مذاکره سخن میگوید، نباید این سخنان را از شرایطی که آمریکا در آن قرار گرفته جدا کرد. آمریکا میخواهد جنگ را در زمانی متوقف کند که برای خودش لازم است، هزینههایش را کاهش دهد و در همان حال ابتکار عمل سیاسی و نظامی را از دست ندهد. این با پایان دادن به جنگ و پذیرش شکست سیاست آمریکا تفاوت اساسی دارد. آتشبس، اگر از چنین زاویهای دیده شود، بخشی از همان جنگ است؛ جنگی که یک روز در میدان نظامی جریان دارد و روز دیگر در پشت میز مذاکره و در بازار نفت. این رابطه را در رفتار بازار نفت هم میتوان بهروشنی دید. در ۲۸ ژوئیه، پس از چند روز توقف حملات آمریکا و ایران و بالا رفتن امید به آغاز گفتوگوها، بهای نفت برنت نزدیک به ۵ درصد پایین آمد و به ۸۴٫۰۹ دلار رسید. این کاهش تصادفی نبود؛ بازار، توقف درگیری را به معنای کاهش خطر اختلال در عرضه نفت و گاز از منطقه تلقی کرد. اما هنگامی که امید به ادامه آتشبس از میان رفت، جهت بازار نیز برگشت. در ۱۷ اوت، برنت با ۲٫۶۵ درصد افزایش به ۹۰٫۸۷ دلار رسید و روز بعد، همزمان با شکست تلاشها برای تمدید آتشبس، به ۹۱٫۴۶ دلار رسید.
دوم: استفاده از شکافهای درونی در ساختار قدرت ایران.
آمریکا مذاکره را از فشار جدا نمیکند. همان فشاری که با تهدید نظامی، تحریم و محاصره به ایران وارد میکند، پشت میز مذاکره هم ادامه میدهد. فشار را بالا میبرد تا کشور را خسته و هزینه مقاومت را سنگین کند؛ بعد همان فشار را تبدیل میکند به چماقی بالای سر مذاکرهکنندگان تا امتیاز بگیرد. پس مسئله برای آمریکا این نیست که فشار را بردارد و با ایران به یک توافق برابر برسد؛ میخواهد فشار را به عقبنشینی ایران تبدیل کند. وقتی امریکا تهدید میکند، تحریم میکند، محاصره میکند و همزمان پای میز مذاکره مینشیند، هدفش حل برابر اختلاف نیست. میخواهد ایران را در وضعیتی قرار دهد که برای رهایی از فشار، ناچار شود از مواضع خود کوتاه بیاید. مذاکره در چنین شرایطی، بدون پشتوانه قدرت داخلی و بدون تقویت اقتصاد کشور، میتواند از ابزار دیپلماسی به ابزار فشار بر خود ایران تبدیل شود. در داخل نظام نیز بر سر ادامه جنگ، شیوه مقابله با فشار اقتصادی، حدود مذاکره و میزان امتیازدهی به آمریکا اتفاق نظر وجود ندارد. همین اختلاف، زمینهای است که آمریکا از آن برای پیشبرد سیاست خود استفاده میکند و مذاکره را به عرصه دیگری از فشار علیه ایران تبدیل میسازد. آمریکا این اختلافات را میبیند و روی آنها حساب باز میکند. تحریم برای واشنگتن اگرچه وسیلهای برای فرسوده ساختن اقتصاد ایران است؛ در عین حال سلاحی سیاسی نیز است برای آنکه در داخل کشور کسانی را تقویت کند که از فشار دشمن، استدلالی برای عقبنشینی میسازند و نسخه نجات کشور را در کنار آمدن با آمریکا و تمکین در برابر خواستههای آن میپیچند. از این منظر، بمب و تحریم و مذاکره سه سیاست جداگانه نیستند؛ سه ابزار یک سیاستاند: فشار بر ایران تا جایی که بخشی از نیروهای داخلی خود به بلندگوی ضرورت امتیاز دادن به آمریکا تبدیل شوند.
آمریکا ابزارهایش را عوض میکند، اما هدفش را نه. یکبار با موشک و بمب وارد میدان میشود، بار دیگر با تحریم و محاصره اقتصاد کشور را هدف میگیرد و هنگامی که این فشارها به نتیجه فوری نمیرسد، از مذاکره و وعده گشایش سخن میگوید. اما پشت همه این چهرههای متفاوت، یک سیاست واحد قرار دارد: شکستن مقاومت ایران، تحمیل اراده واشنگتن و تبدیل ایران به کشوری که در تصمیمهای اساسی سیاسی، اقتصادی و امنیتی خود تابع آمریکا باشد. اشتباه بزرگ این است که میان این ابزارها دیوار بکشیم و مذاکره را نقطه مقابل جنگ بدانیم. برای آمریکا چنین مرزی وجود ندارد. موشک برای درهم شکستن توان دفاعی است، تحریم برای فرسوده کردن توان اقتصادی و مذاکره برای گرفتن آن امتیازهایی است که فشار نظامی و اقتصادی بهتنهایی قادر به تحمیل آن نیست. هدف نهایی نیز تغییر نمیکند: عقب راندن ایران تا جایی که امکان تصمیمگیری مستقل از میان برود و راه برای سلطه همهجانبه آمریکا بر کشور گشوده شود. حیرتآور است که فشار آمریکا در داخل کشور به جای آنکه ضرورت تقویت تولید، سامان دادن اقتصاد و محکم کردن جبهه داخلی را پیش بکشد، به دستاویزی برای تسلیم و سازش تبدیل میشود. همان فشاری که باید اراده مقابله با دشمن را بیشتر کند، بهانهای میشود برای اینکه به مردم گفته شود اقتصاد توان ادامه ندارد و راهی جز کنار آمدن با واشنگتن باقی نمانده است. این سیاست را میتوان در سخنان پزشکیان نیز دید؛ آنجا که میگوید: «مذاکره نکنیم، چه کنیم؟». تحریم و جنگ را آمریکا بر کشور تحمیل میکند، اما در داخل از همین فشار نتیجهای کاملاً متفاوت گرفته میشود: به جای آنکه فشار دشمن بهانهای برای تقویت تولید، سامان دادن اقتصاد و بسیج امکانات کشور باشد، به این نتیجه میرسند که باید با آمریکا کنار آمد، امتیاز داد و این عقبنشینی را با عنوان «راه نجات و توسعه کشور» توجیه کرد. اینجاست که سیاست فشار آمریکا با سیاست سازش در داخل به یک نقطه میرسد؛ آمریکا فشار میآورد و جریان سازشکار همان فشار را دلیل ضرورت عقبنشینی قرار میدهد.
در چنین شرایطی، فشار اقتصادی فقط بر سفره مردم و توان تولید کشور سنگینی نمیکند؛ به عامل مؤثری در کشمکش سیاسی داخل کشور نیز تبدیل شده است. هرچه تحریم و محاصره شدت میگیرد، صدای آن جریانهایی که ریشه مشکلات اقتصادی را پیش از هر چیز در تحریم و نداشتن رابطه با غرب میدانند، بلندتر میشود.
جریان سازشکار از فشار آمریکا فقط شاکی نیست؛ از آن برای اثبات سیاست خود نیزاستفاده میکند. هر بار که تحریم و فشار اقتصادی شدت میگیرد، همان نسخه قدیمی را فوراً پیش میکشند: با آمریکا کنار بیاییم، راه غرب را باز کنیم و برای برداشته شدن فشار، از مواضع خود عقب بنشینیم. به این ترتیب، تحریم دشمن بهانهای میشود برای توجیه عقبنشینی در داخل. مگر میشود تحریمهای آمریکا را با تسلیم در برابر آمریکا لغو کرد؟ اگر اقتصادی چنان ضعیف و وابسته اداره شود که هر فشار خارجی آن را به پای میز امتیازدهی بکشاند، آنگاه دیگر مسئله فقط به روابط خصمانه ایران و آمریکا برنمیگردد؛ مسئله به سیاستی برمیگردد که ضعف داخلی را بازتولید میکند و بعد همان ضعف را دلیل ضرورت سازش با آمریکا قرار میدهد.
بخشی از این حرفها را میتوان در میان استادان دانشگاه و صاحبنظرانی شنید که سالهاست عادیسازی رابطه با غرب را نسخه نجات ایران میدانند. صادق زیباکلام اساساً با اصل دشمنی ایران و آمریکا و اسرائیل مشکل دارد و سیاست هستهای و موشکی ایران را هم از عواملی میداند که برای کشور هزینه درست کرده است. محمود سریعالقلم مسئله اصلی آمریکا با ایران را تا «هشتاد درصد» امنیت اسرائیل میداند. فریدون مجلسی هم حرف را روشنتر میزند و میگوید: «ما اقتصادمان را قربانی هزینههای برونمرزی کردیم، موشک را نماد قدرت گرفتیم«. خوب، اگر این حرفها را کنار هم بگذاریم، نتیجه چندان پیچیده نیست. از نگاه این جریان، ایران برای اینکه با آمریکا و غرب به تفاهم برسد، باید از سیاست منطقهای خود عقب بنشیند، توان موشکی و هستهای خود را محدود کند و از مواضعی که اسرائیل را به خطر میاندازد دست بردارد. اسم این را هرچه میخواهند بگذارند؛ «عادیسازی»، «تنشزدایی»، «توسعه روابط یا دیپلماسی». مضمون سیاسی آن روشن است: ایران باید خود را با شرایطی که آمریکا و اسرائیل برای «امنیت» منطقه تعیین کردهاند، تطبیق دهد. اگر ایران قدرت دفاع از خود را کنار بگذارد، چه تضمینی هست که آمریکا و اسرائیل دست از فشار بردارند؟ مگر عراق و لیبی را فراموش کردهایم؟ مگر تجربه کشورهایی که ابتدا از توان دفاعی خود عقب نشستند و بعد با فشار و مداخله خارجی روبهرو شدند، پیش چشم ما نیست؟ مسئله فقط موشک و هستهای نیست. مسئله این است که چه کسی باید درباره امنیت ایران تصمیم بگیرد؛ مردم ایران یا امریکا و اسرائیل؟ اگر قرار باشد آمریکا تعیین کند ایران چه سلاحی داشته باشد، با چه کشوری رابطه داشته باشد، در منطقه چه نقشی ایفا کند و چه سیاستی در برابر اسرائیل داشته باشد، دیگر از استقلال سیاسی چیزی باقی نمیماند. مردم ایران برای امنیت خود به کشور ضعیف و وابسته احتیاج ندارند؛ به اقتصادی نیرومند و تولیدی، به کار و دستمزد و زندگی شرافتمندانه، و در عین حال به کشوری نیاز دارند که بتواند از خودش دفاع کند و برای تصمیمهایش از هیچ قدرت خارجی اجازه نگیرد. اگر اقتصاد کشور گرفتار رانت و سوداگری است، که هست، اگر سرمایه به جای تولید به دلالی و سفتهبازی میرود، که همینطور است، اگر فشار اقتصادی بر دوش کارگر و زحمتکش گذاشته میشود، باید با همین مناسبات مبارزه کرد؛ نه اینکه ضعف داخلی را بهانهای برای تسلیم در برابر آمریکا قرار داد. استقلال را نمیشود با رضایت آمریکا خرید. همانطور که امنیت را نمیشود با خلع سلاح و کوتاه آمدن در برابر امپریالیسم به دست آورد. راه درست، تقویت اقتصاد ملی، دفاع از تولید، بریدن دست رانتخواران و سوداگری، تأمین زندگی مردم و حفظ توان دفاعی کشور است. این راه سختتر است، اما راه یک کشور مستقل است؛ راه دیگر چیزی جز وابستگی با نامی آراسته و فریبنده نیست.
سوم و کلام آخر اینکه حرف اصلی آمریکا روشن است:
ایران باید در سیاست خارجی، در مسائل امنیتی و در مناسبات منطقهای آنگونه رفتار کند که واشنگتن میخواهد. این را نباید پشت واژههایی مانند «تفاهم»، «تنشزدایی» و «عادیسازی روابط» پنهان کرد. آمریکا دنبال رابطهای برابر میان دو کشور مستقل نیست؛ میخواهد دست بالا را داشته باشد و ایران را در تصمیمهای اساسی خود به پذیرش خواست واشنگتن وادار کند. اگر این واقعیت را نبینیم، فشار را با مذاکره اشتباه میگیریم، تهدید را چانهزنی مینامیم و امتیازهایی را که از ایران گرفته میشود، به عنوان «توافق» به مردم میفروشیم.
اما مقابله با این سیاست فقط با شعار ضدآمریکایی ممکن نیست. اگر قرار است کشور در برابر جنگ و تحریم بایستد، باید در داخل هم تصمیم روشن گرفته شود که هزینه این مقاومت را چه کسی میپردازد و منابع کشور در خدمت چه کسانی قرار میگیرد. بیش از ۱۷۰ روز از آغاز جنگ گذشته است، اما دولت پزشکیان هنوز نشانهای از یک آرایش واقعی اقتصاد کشور برای شرایط جنگی نشان نداده است. نمیشود از یک طرف از جنگ، محاصره و تحریم سخن گفت و از طرف دیگر همان مناسبات اقتصادی پیش از جنگ را ادامه داد؛ ارز و سرمایه در اختیار سوداگری و واردات غیرضروری باشد، فشار تورمی بر مردم افزایش پیدا کند و بعد هر گرانی و کمبود را به گردن جنگ و تحریم بیندازند.
مردم این تفاوت را خوب میفهمند: تحریم را آمریکا اعمال میکند، اما اینکه بار تحریم بر دوش چه کسی گذاشته شود، تصمیمی داخلی است. دولت نمیتواند مسئولیت خود را پشت تحریم پنهان کند. اگر منابع محدود است، اولویت باید روشن باشد؛ نان و دارو و انرژی و مواد اولیه تولید و حملونقل و نیازهای حیاتی مردم، نه کالاهای لوکس و مصارف غیرضروری. خود پزشکیان نیز بر ضرورت اختصاص منابع ارزی به کالاهای اساسی، دارو و نیازهای ضروری تأکید کرده است. مسئله امروز دیگر گفتن این حرفها نیست؛ مسئله اجرای آن است. اقتصاد جنگی یعنی همینجا تکلیف روشن شود. ارز کشور باید برای نیازهای اساسی و تولید هزینه شود، اعتبار بانکی باید به سمت تولید و اشتغال برود، واردات غیرضروری و مصرف تجملی باید کنار زده شود و سرمایهای که میتواند کارخانه را سرپا نگه دارد، نباید به جیب دلال و سوداگر برود. اگر قرار است مردم هزینه جنگ را تحمل کنند، نخست باید کسانی هزینه بدهند که در سالهای گذشته از رانت، سوداگری و مصرف منابع عمومی سود بردهاند؛ نه کارگر و زحمتکشی که پیش از جنگ هم زیر بار گرانی و تورم کمر خم کرده است. اقتصاد جنگی یعنی تغییر همین اولویتها؛ یعنی منابع کشور از دست رانتخواران و دلالان بیرون کشیده شود و در خدمت تولید، امنیت غذایی، دارو، انرژی، اشتغال و توان دفاعی قرار گیرد. یعنی دولت به جای آنکه هر بار مردم را به تحمل گرانی و ریاضت دعوت کند، ابتدا تکلیف صاحبان ثروتهای بادآورده، واردات غیرضروری، سوداگری ارز و کالا و مصرف تجملی را روشن کند.
مقاومت در برابر آمریکا بدون پشتوانه اقتصادی و اجتماعی دوام نمیآورد. اما پشتوانه مقاومت نیز اقتصادی نیست که هزینه جنگ را به کارگر و زحمتکش منتقل کند و سود آن را برای رانتخوار و دلال باقی بگذارد. اگر قرار است کشور در برابر جنگ و فشار خارجی بایستد، باید اقتصاد نیز در خدمت همین مقاومت سازمان پیدا کند؛ اقتصادی که بار بحران را از دوش اکثریت مردم بردارد، تولید را تقویت کند و منابع کشور را از دست اقلیت سوداگر خارج سازد.
در نهایت مسئله بسیار ساده است: یا باید اقتصاد کشور را برای مقاومت سازمان داد، یا باید منتظر ماند تا فشار خارجی از شکافهای داخلی وارد شود و مقاومت را از درون فرسوده کند. راه نخست، راه تقویت استقلال و حاکمیت ملی است؛ راه دوم، همان چیزی است که آمریکا میخواهد: کشوری که از بیرون زیر فشار باشد و از درون آنقدر فرسوده شود که بخشی از حاکمیت، عقبنشینی در برابر واشنگتن را تنها راه نجات معرفی کند. انتخاب میان این دو راه مسئلهای است که امروز در برابر کشور قرار گرفته است.
***
حقوق کارگران، بویژه زنان کارگر در جوامع سرمایه داری، تحت فشار فزاینده
عواقب ناگوار سیاست نئولیبرالی سرمایه داری- به ویژه برای زنان - روز به روز غیرقابل تحمل تر می شود.
سابقه نبرد طبقه کارگرِ سخت کوشِ جهانی، به نقطه عطف تاریخی اول ماه مهِ ۱۸۸۶ که کارگران در شیکاگو برای ۸ ساعت کار در روز به مقاومت، اعتصاب و تظاهرات اقدام ورزیدند، قربانی دادند و بلاخره موفق به تحقق خواست خویش گردیدند، بر می گردد.
تا قبل از آن کارگران روزی ۱۲ تا ۱۶ ساعت، در سخت تین شرایط کار می کردند.
در سال ۱۹۱۸، بلاخره هشت ساعت کار در قانون گنجانده شد. سال ۱۸۹۰، زمانی که کارگران آواز میخواندند: "ما برای روزر هشت ساعته خواهیم جنگید و پیروز خواهیم شد"را از یاد نبرده ایم. بیت اول آن سرود قدیمی کارگری یک قرن چراغ راهنمای جنبش کارگری بود.
اما اصلاحات ترسناکی که امروز دولت های سرمایه داری، نظیر دولت آلمان قصد دارد آن را از ۸ به ۱۰ الی ۱۲ ساعات کار ارتقا دهد عملاً در خدمت به سرمایه داران است تا کارگران و زحمتکشان را بیشتر به انقیاد کشند.
به این ترتیب، در اصل، یک کارفرما میتواند کسی را برای ساعات طولانی در محل کار نگه دارد.
این در حالیست که مطالعات علمی شکّی باقی نمیگذارد که ساعات کاریِ طولانیِ روزانه، اثرات منفی کوتاهمدت و بلندمدتی بر سلامت کارکنان دارد. این اثرات، از درد و تصادفات گرفته تا اختلالات متابولیک، اختلالات افسردگی و محرومیت از زندگی اجتماعی، فشار مضاعفی بکاربردن تحميل می کند.
این امر بهویژه در مورد زنان و افراد دارای معلولیت صدق میکند. اما حتی برای کسانی که امنیت شغلی بهتری دارند، حرکت برنامهریزیشده به سمت "انعطافپذیریِ بیشتر در کار"، عواقبی بس منفی خواهد داشت.
بدون تردید، این امر موازنه قدرت را به نفع کارفرمایان تغییر میدهد. کارگران و کارمندان وابسته در این صورت در معرض هوس های کارفرمایان خود قرار خواهند گرفت. "حق بیمه اضافه کاری معاف از مالیات" هم هیچ کمکی به تغییر این وضعیت نخواهد کرد.
تجزیه و تحلیلهای علمی نشان میدهند که تنها ۱.۴ درصد از کارمندان از آنها بهرهمند میشوند - که عمدتاً مردان شاغل تمام وقت هستند.
و اما رشد اقتصادی دستنیافتنی که دولت برای آن تلاش میکند با شعار عوامفریبانه صدراعظم مبنی بر اینکه "مردم باید بیشتر کار کنند تا آلمان دوباره به حرکت درآید"، سرابی بیش نیست.
گذشته از این واقعیت، افراد خسته که بهرهوری کمتری دارند، چرا باید مجبور باشند ساعات بیشتر یا طولانیتری کار کنند تا بسیاری از تصمیمات نادرست سیاستمداران - همان افرادی که به عنوان مانعی بر سر راه رشد عمل میکنند - را اصلاح کنند؟ مضافا اینکه آیا چنین رشدی اصلاً از نظر زیست محیطی مطلوب است؟
کارل مارکس در این رابطه نوشت: «قلمرو آزادی تنها جایی آغاز میشود که کاری که توسط ضرورت و مصلحت خارجی تعیین میشود، متوقف شود.» این حتی برای کسانی که در ظاهر به نظر میرسد قادر به مدیریت کار و زمان خود هستند، صادق نیست. همانطور که کارگران میگویند:
"به همین دلیل است که مردم زحمتکش هرگز شعار هشت ساعت کار در روز را فراموش نخواهند کرد." و در آلمان معتقدند که: "ما - وارثان آن مردان و زنان جسور، صرف نظر از نوع کارمان - مطمئناً دلایل زیادی داریم که نگذاریم یک صدراعظم محافظهکار سرمایه پرست، هشت ساعت کار در روز را از ما بگیرد.
فراموش نکنیم که همین جنبش کارگری جهانی بود که منجر به انقلابات کارگری مقتدر در روسیه و چین و ... گرد ید.
اکنون، پس از گذشت بیش از یک قرن، بدون ذرهای شرم، فریدریش مرتس، صدراعظم پول پرستِ حزب دموکرات مسیحیِ آلمان، و همکار حزبیاش، "کاترینا رایش" وزیر اقتصاد - که مورد پشتیبانی برخی "خردمندان اقتصادی" و دیگران که در این شغل ثروت زیادی به دست میآورند، قرار می گیرند - ماه به ماه در حال به چالش کشیدن دستاوردهایی هستند که جنبش کارگری زمانی برای دستیابی به آن مبارزه میکرد و قربانی می داد.
این دستاورد ها شامل سیستم بیمه های اجتماعی مبتنی بر همبستگی و حقوق بازنشستگی و بیکاری، بیمه های بهداشت و درمان و هشت ساعت کار در روز میشود. استانداردی که اتفاقاً نازیها در سال ۱۹۳۸، به ویژه برای زنان در صنعت جنگ، عملاً آن را به حالت تعلیق درآوردند.
اکنون، برنامه این است که حداکثر محدودیت کار روزانه هشت ساعت (یا ۱۰ تا ۱۲ ساعت در "موارد استثنایی" که نیاز به تأیید داشت) با حداکثر محدودیت هفتگی جایگزین شود. این همان چیزی است که احزاب حاکم - حزب دموکرات مسیحی و حزب سوسیال دموکرات - در پیمان ائتلاف خود بر سر آن توافق کردند، موضوعی که حزب سوسیال دموکرات احتمالاً هنگام تصویب آن خواب تشریف داشته است! اکنون این حزب خود را با موضوعی مواجه میبیند که وزیر کارِ سوسیال دموکرات آلمان فدرال، خانم "بربل باس"، ترجیح میدهد اصلاً به آن نپردازد!!
"اصلاحاتی" برای وحشت!
برای تشدید استثمار و ستم طبقاتی به دست نئولیبرال هایی که روز به روز بر انبوه ثروتشان افزوده می گردد و طبقه رنجبری که روز به روز فقیر تر می گردد.
دولت نماینه نئولیبرال ها با بی شرمی تمام، این دستبرد به حقوق زحمتکشان را با این استدلال ضد کارگری و فریبکارانه، که گویا "افزایش ساعات کار انعطافپذیری و ایجاد تعادل بین کار و زندگیِ خانوادگی را آسانتر میکند، توجیه می کند عملا به کارگران و خانواده شان بیاحترامی و توهین می کند.
چه کسی قادر است پس از یک شیفت دوازده ساعته به خانواده خود رسیدگی کند؟ به خصوص از آنجایی که کارفرمایان میتوانند روزهای کاری بیش از حد طولانی را درخواست کنند و والدین شاغل را بدون هیچ گونه حق اظهار نظر یا کنترلی به برنامههای خود وادار کنند. در آن صورت چه کسی کودک را از مهدکودک برمیدارد و خرید میکند؟ چه کسی قرار است پس از یک شیفت دوازده ساعته به کارها ونیازهای خانواده خود رسیدگی کند؟ "ساعات کاری انعطافپذیر" امروزه در محلهای کاری که تحت توافقنامههای شرکت در مورد زمان "انعطافپذیر" و ترتیبات مشابه اداره میشوند، وجود دارد. این ساعات کاری "انعطافپذیر" در جاهایی وجود دارند که اتحادیهها قوی هستند، توافقنامههای چانهزنی جمعی وجود دارد و یک شورای کار قاطع تضمین میکند که اضافه کاری از کنترل خارج نمیشود و تا حدودی جبران میشود. این ساعات کاری انعطافپذیر شاید بتواند در جاهایی وجود داشته باشند که یک جنبش کارگری قوی وجود داشته باشد.
بسیاری از زنان ، بیش از یک قرن را صرف اطمینان از این کرده اند که کارگران زمان کافی برای حفظ شغل و مراقبت از فرزندان و تربیت آنها، نسل بعدی نیروی کار را تحویل جامعه دهند.
اگر هشت ساعت کار روزانه لغو شود، دیگر نمیتوانید به سادگی کامپیوتر خود را خاموش کنید و به خانه بروید.
هفته کاری قانونی در آلمان ۴۸ ساعت است که در شش روز تقسیم شده است،
اما اصلاحات ترسناکی که دولت این کشور قصد دارد آن را از ۸ به ۱۰ الی ۱۲ ساعات کار ارتقا دهد عملاً در خدمت به سرمایه داران است تا آن ها کارگران و زحمتکشان را بیشتر به انقیاد کشند.
به این ترتیب، در اصل، یک کارفرما میتواند کسی را برای ساعات طولانی در محل کار نگه دارد.
این در حالیست که مطالعات علمی شکّی باقی نمیگذارد که ساعات کاریِ طولانیِ روزانه، اثرات منفی کوتاهمدت و بلندمدتی بر سلامت کارکنان دارد.
این اثرات از درد و تصادفات گرفته تا اختلالات متابولیک، اختلالات افسردگی و محرومیت از زندگی اجتماعی بر زنگی زحمتکشان اثراتی بس مخرب به جا می گذارد.
این امر بهویژه در مورد زنان و افراد دارای معلولیت شدید تر است.
اما حتی برای کسانی که امنیت شغلی بهتری دارند، حرکت برنامهریزیشده به سمت "انعطافپذیریِ" بیشتر در کار، عواقبی بس منفی خواهد داشت.
بدون تردید، این امر موازنه قدرت را به نفع کارفرمایان تغییر میدهد. کارگران کارمندان وابسته در این صورت در معرض هوسهای کارفرمایان خود قرار خواهند گرفت. "حق بیمه ی اضافه کاریِ معاف از مالیات"، هیچ کمکی به تغییر این وضعیت نخواهد کرد.
تجزیه و تحلیلهای علمی نشان میدهند که تنها ۱.۴ درصد از کارمندان از آنها بهرهمند میشوند - که عمدتاً مردان شاغل تمام وقت هستند.
و اما رشد اقتصادی دستنیافتنی که دولت برای آن تلاش میکند با شعار عوامفریبانه صدراعظم مبنی بر اینکه "مردم باید بیشتر کار کنند تا آلمان دوباره به حرکت درآید"، سرابی بیش نیست.
گذشته از این واقعیت که افراد خسته، بهرهوری کمتری دارند، چرا باید مجبور باشند ساعات بیشتر یا طولانیتری کار کنند تا بسیاری از تصمیمات نادرست سیاستمداران - همان افرادی که به عنوان مانعی بر سر راه رشد عمل میکنند - را اصلاح کنند؟ تازه، آیا چنین رشدی اصلاً از نظر زیستمحیطی مطلوب است یا خیر. کارل مارکس نوشت: «قلمرو آزادی تنها جایی آغاز میشود که کاری که توسط ضرورت و مصلحت خارجی تعیین میشود، متوقف شود.» این حتی برای کسانی که در ظاهر به نظر میرسد قادر به مدیریت کار و زمان خود هستند، صادق نیست. همانطور که کارگران میگویند: «به همین دلیل است که مردم زحمتکش هرگز شعار هشت ساعت کار در روز را فراموش نخواهند کرد». ما - وارثان آن مردان و زنان جسور، صرف نظر از نوع کارمان - مطمئناً دلایل زیادی داریم که نگذاریم یک صدراعظم محافظهکار سرمایه پرست، هشت ساعت کار در روز را از ما بگیرد.
***
فضای زیست فلسطینیان پیوسته
رو به کاهش است
نگاهی به تحولات اخیر غزه
با وجود "آتشبس"، غزه کماکان منطقهای جنگی و تحت سلطه اسرائیل و در وضعیت اضطراری به سر می برد.
غزه، اواخر ژوئیه ۲۰۲۶:
ترس، ناامیدی، تنگدستی و فقر حکمفرماست. در بخش بسیار کوچکتری از منطقه ساحلی که وسعت آن مدام در حال گسترش است ارتش اسرائیل کنترل امور را در دست دارد و از تجهیزات سنگین استفاده میکند. پاسگاههای نظامی در حال احداث هستند؛ آوارها با بولدوزر پاکسازی و جادهها احداث میشوند. گویی برنامههای سلطه جویانه برای استفادههای آتی از این سرزمینِ ویرانشده وجود دارد؛ ویرانههایی که حاصل بمبارانهای مداوم اسرائیل در جریان آن جنگ تجاوزکارانه و تلخ است.
در دنیا، غزه در نقطه کور سیاست جهانی قرار دارد و با سکوت تعمدی رسانهای روبرو است.برای فلسطینیان، نتیجه روشن است. دولت صهیونیستی مستقر در اورشلیم (بیتالمقدس) در حال ایجاد واقعیتهای میدانی است تا کنترل مناطقی را که به عنوان «منطقه حفاظتی و حائل» اعلام شدهاند، برای همیشه در دست گیرد.
در غزه چه میگذرد؟ منطقهای که گویی در نقطه کور سیاست جهانی قرار گرفته است. وضعیت زنان، کودکان و مردان در آنجا چگونه است؟ اسرائیل چه منافعی را دنبال میکند؟ و آیا حماس واقعاً سلاحهای خود را زمین خواهد گذاشت؟ نگاهی اجمالی به این وضعیت اهداف سلطه جویانه و استعماری اسرائیل و امپریالیسم آمریکا را بر ملاخواهد ساخت.
آتشبس پیشکش؛ غزه یک منطقه جنگی تمام عیار است.
در واکنش به کشتار ی که حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ انجام داد، نیروهای اسرائیلی با وسعتی بیسابقه، شقاوت کمنظیر و نیرویی ویرانگر به این نوار ساحلی باریک حمله کردند و تقریباً تمام غزه در "تلافی حمله ۷ اکتبر که طی آن ۱۲۰۰ نفر کشته و ۲۵۰ نفر ربوده شدند" با خاک یکسان کردند.
بر اساس برآوردهای سازمان ملل متحد، باید بین ۶۰ تا ۷۰ میلیون تُن آوار پاکسازی شود. طبق گزارش جدید سازمان امدادرسانی «اُکسفام»، برای بازسازی این منطقه در ده سال آینده به بیش از ۷۰ میلیارد دلار نیاز خواهد بود.
نه تنها نظام صهیوفاشیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا به مثابه جنایتکاران جنگی حاضر به پرداخت غرامت نیستند بلکه کشورهای عربی و اروپای غربی نیز به علت "مناسبات حسنه و وابستگیهایی که به آمریکا و اسرائیل دارند از زیر بار تحمل چنین مخارجی شانه خالی خواهند کرد.اگرچه آتشبسی با میانجیگری دونالد ترامپ، از اکتبر گذشته رسماً برقرار شده است، اما بهیچوجه - بویژه از سوی صهیوفاشیست های اسرائیل - رعایت نمیشود.درگیریها با حماس و حملات هوایی اسرائیل بار دیگر از سر گرفته شده است.
بر اساس آمار نهاد بهداشتی منطقه که تحت کنترل حماس است و در سطح بینالمللی تا حد زیادی معتبر شناخته میشوداز زمان اجرایی شدن آتشبس، بیش از ۱۰۰۰ فلسطینی بر اثر گلولهباران کشته شدهاند. هیچکس نمیتواند از امنیت خود اطمینان داشته باشد. در طول این جنگ، ۷۰ هزار نفر از ساکنان غزه جان خود را از دست داده اند.
استقرار و تحکیم مواضع در نوار ساحلی:
چگونگی تحکیم مواضع اسرائیل
مرحله دوم طرح صلح ۲۰ مادهایِ ارائهشده توسط ترامپ، "مشروط بر اینکه حماس سلاحهای خود را تحویل دهد، خروج تدریجی اسرائیل از نوار غزه را پیشبینی میکند".(!!!) با این حال، از آنجا که حماس تاکنون به درستی به این خواسته تمکین نکرده است، اسرائیل نیز هیچ اقدامی برای عقبنشینی انجام نداده است.
ترامپ اکنون اعلام کرده است که "این گروه تروریستی در جریان مذاکرات با «شورای صلحِ» او، با خلع سلاح کامل موافقت کرده است" اما این را مسکوت می گذارند که یکی از شروط مهم حماس خروج کامل نیروهای اسرائیلی از کل غزه است.
کارشناسان به شدت نسبت به اجرای واقعی این توافق تردید دارند. اسرائیل نیز احتمالاً همین دیدگاه را دارد. ماههاست که اسرائیل بهطور پیوسته بخشهای بیشتری از نوار ساحلی را به عنوان «منطقه ممنوعه» با نظارت شدید تعیین میکند؛ منطقهای که ورود فلسطینیها به آن ممنوع است. در ابتدا قرار بود این محدوده ۵۳ درصد از نوار ساحلی را در بر گیرد، اما اکنون وسعت آن بسیار فراتر رفته است.
برآوردها حاکی از آن است که این میزان به نزدیک ۷۰ درصد رسیده است؛ رقمی که تصاویر ماهوارهای نیز آن را تأیید میکنند.
هدف از این مرز جدید که «خط زرد» نامیده شده و با بلوکهای بتنی مشخص شده است جداسازی اسرائیل از بخشِ کوچکِ باقیمانده ی غزه و محافظت از آن در برابر مقاومت فلسطینیان تحت رهبری حماس است.
هر کس به این خط نزدیک شود، جان خود را به خطر میاندازد؛ گفته میشود سربازان اسرائیلی مجازند در صورت نزدیک شدن افراد به این خط، بلافاصله آتش بگشایند.
به گفته سازمان ملل متحد، تاکنون نزدیک به ۲۰۰ نفر از اهالی غزه، از جمله زنان و کودکان، به همین ترتیب جان خود را از دست دادهاند.
یک نکته قطعی به نظر میرسد:
فلسطینی ها دیگر نمیتوانند به «منطقه زرد» بازگردند، زیرا این منطقه بنابر تصمیم دولن صهیوفاشیستی اسرائیل به تدریج گسترش خواهد یافت.
به این ترتیب، برای دو میلیون فلسطینی تنها یک نوار بسیار باریک از سرزمینشان برای زندگی باقی خواهد ماند.
به دیگر سخن به طور قابل توجهی کمتر از نیمی از آنچه قبل از جنگ در دسترسشان بود. به این ترتیب زندان روباز غزه باز هم کوچکتر خواهد شد.
اخیراً، نه تنها یک "خط زرد" بلکه یک دیوار خاکی عظیم نیز ادعای اسرائیل بر این سرزمین را مشخص کرده است!
به گزارش آسوشیتدپرس، این خط بیش
23 کیلومتر طول دارد. این در حالی ست که کل نوار غزه تقریباً 40 کیلومتر طول دارد.!
"حسین الملا"، کارشناس و تحلیلگر خاورمیانه میگوید:
"اسرائیل در حال دنبال کردن استراتژیای است که امنیت نظامی و نفوذ سیاسی را با هم ترکیب میکند."
منطقه حائل برای جلوگیری از فعالیت دوباره حماس تا مرز اسرائیل در نظر گرفته شده است. عضو هیئت علمی موسسه مطالعات جهانی و منطقهای GIGA میگوید: "باین ترتیب، این منطقه واقعیتِ میدانی را تغییر میدهد."
با هر گسترش، کنترل نظامی اسرائیل بر غزه افزایش مییابد و احتمال سازماندهی مجدد این سرزمین در امتداد مرزهای سابق آن کاهش مییابد.
فعالیتهای دولتی در سرزمینها داستان کاملاً متفاوتی است. طبق ادعاهای دروغین اسرائیل، "حجم کمکهای ارسالی به غزه بیش از نیاز است." گزارش شده است که روزانه کامیون های مواد غذایی به غزه میرسند و قیمت ها کاهش یافته است!؟ ویا تختهای بیمارستانی بیشتر شده و گویا آب کافی نیز در دسترس است!
اما امدادگران کماکان نگران اند.
آنها از شرایط بهداشتی فاجعهبار صحبت میکنند. کوههای غولپیکر زباله در غزه انباشته شدهاند. جانوران و حشرات به طور انفجاری در حال تکثیر هستند.پایانی بر رنج بیپایان و بحران انسانی در غزه متصور نیست.
اگرچه وضعیت مردم مقاومِ فلسطینِ جنگزده دیگر به وخامتِ چند ماه پیش نیست، اما سازمان ملل متحد و نهادهای امدادی همچنان شرایط را بسیار بحرانی توصیف میکنند. تقریباً تمام خانوادهها همه چیز خود را از دست دادهاند؛ آنها در سرزمین خودشان به عنوان آواره زندگی میکنند و به کمکهای بشردوستانه وابستهاند.
بر اساس برآوردهای یونیسف، هنوز ۱.۴ میلیون نفر از ناامنی غذایی رنج میبرند؛ به این معنا که غذای کافی برای خوردن ندارند.
با وجود بازگشایی گذرگاه مرزی «کرم شالوم»، ارسال کالاهای اساسی همچنان با محدودیت مواجه است.
آژانس کودکان سازمان ملل گزارش میدهد که ذخایر غذایی اغلب ناکافی، کیفیت آنها پایین و تنوع محصولات بسیار محدود است؛ مواد غذایی تازه و یا سرشار از پروتئین نادر و تنها بهصورت پراکنده در دسترس هستند و در صورت موجود بودن نیز قیمتهای بالایی دارند.
جای تعجب نیست که «کوگات» (COGAT) نهاد هماهنگکننده فعالیتهای دولت اسرائیل در سرزمینهای فلسطینی دیدگاه کاملاً متفاوتی دارد. بر اساس دادههایی که این نهاد بهتازگی منتشر کرده، حجم کمکهای ارسالی فراتر از نیازهاست!! این نهاد اعلام کرده که روزانه ۶۰۰ کامیون به غزه میرسند! گفته میشود از اکتبر سال گذشته تاکنون، ۱.۸ میلیون تن مواد غذایی وارد این نوار ساحلی شده و قیمتها بیش از ۷۰ درصد کاهش یافته است.(!!!)
همچنین تعداد تختهای بیمارستانی بهطور قابلتوجهی افزایش یافته و گفته میشود آب کافی نیز در دسترس است؛ عواملی که به خودی خود به حفظ سلامت و بهداشت فردی کمک میکنند، اما واقعیت خلاف این ادعاها را به نمایش می گذارد.
برای نمونه مسئله بهداشت دقیقاً همان چیزی است که موجب نگرانی امدادگران شده است. آنها از شرایط بهداشتی فاجعهبار سخن میگویند: تودههای عظیم زباله در غزه انباشته شده و جمعیت جانوران و حشرات بهشدت افزایش یافته است. سازمان ملل برآورد میکند که ۸۰ درصد از پناهگاههای اضطراری آلوده به موش و جانوران موذی هستند. بهویژه کودکان بارها مورد گزش موشها قرار میگیرند و پزشکان نگران شیوع بیماریهای همهگیر هستند.
تحویل سلاح
واقعیت اینست که وقتی ارتش کودک کش صهیو فاشیست اسرائیل ده ها هزار فلسطینی، از جمله کودکان را روز و شب به گلوله می بندد، حماس چگونه می تواند بعنوان سازمان رهبری کننده و حافظه جان، مال، زندگی و شرفِ مردم، خود را خلع صلاح کند.
ازین منظر بسیار طبیعی است که حماس هیچ تمایلی به این کار نداشته و ندارد.
وقتی کودکان این گل های ناشکفته پرپر میشوند، چرا باید حماس خود را خلع سلاح کامل کند و شاهد مرگ اینهمه کودک باشد؟
هر کودکی که در غزه بزرگ میشود، تنها میتواند رویای یک کودکیِ عادی را در سر داشته باشد. برای این دختران و پسران، زندگی روزمره نبردی برای بقاست. به گفته یونیسف و سازمان «نجات کودکان» (Save the Children)، هزاران کودک همچنان از سوءتغذیه شدید رنج میبرند. اگرچه قحطیای که در تابستان ۲۰۲۵ در بخشهایی از نوار غزه شناسایی شده بود مهار شده است، اما کودکان و نوجوانان همچنان گرفتار چرخهای خطرناک از گرسنگی و بیماری هستند. بیماریهای اسهالی و عفونتهای تنفسی شیوع گستردهای دارند.
بر موارد فوق باید از دست دادن اعضای خانواده یا دوستان، خشونت شدید، گرسنگی و آوارگی را نیز افزود. این شرایط آسیبهای روانی عمیقی بر بسیاری از کودکان وارد میکند. اما زندگی این دختران و پسران نو نهال همچنان تا همین امروز مستقیماً در معرض تهدید ناشی از درگیریها قرار دارد.
"جیمز الدر"، سخنگوی یونیسف، میگوید: «درگیریها در غزه همچنان جان کودکان را میگیرد، زیرا خشونت هرگز واقعاً متوقف نشد و حفاظت از کودکان هرگز در اولویت قرار نگرفت.» "جیمز الدر" کسی است که به طور مرتب از غزه بازدید میکند.
بر اساس گزارشهای متعدد و همسو، بیش از ۲۰ هزار دختر و پسر در جریان این جنگ کشته شدهاند. "الدر" میگوید: «حتی در دوران به اصطلاح آتشبسِ فعلی نیز، بهطور میانگین هر روز یک کودک کشته میشود.» او به نگرانیهای کارشناسان سازمان ملل و سازمانهای حقوق بشری اشاره میکند که معتقدند "حملات کور و نامتناسب، بخشی از عملیات نظامی اسرائیل است." کودکان بارِ سنگین و غیرقابلقبولی از پیامدهای این درگیری را به دوش میکشند.
یک ماه پیش، کمیسیون تحقیقی که از سوی شورای حقوق بشر سازمان ملل تشکیل شده بود، حکومت صهیوفاشیستی اسرائیل را به هدف قرار دادن و کشتن عمدی کودکان متهم کرد. آتشبسِ توافقشده نیز تغییری در این وضعیت بوجود نیاورده است. البته دولت فاشیستی، حیله گر و دروغگوی اسرائیل این اتهامات را رد میکند!!
و گزارش مذکور را افتراآمیز و تهمتزننده ارزیابی کرده است(!!!)
اسرائیل همواره میکوشد تا آسیب به کودکان را، حتی در شرایط درگیری یا کتمان کند و یا به حداقل برساند.
امروز حماس همچنان در قدرت است و نفوذ خود را گسترش داده و میدهد. در صورتیکه هدفِ اعلامشدهی اسرائیل این بود که: "حماس باید پس از حمله مرگبار ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نابود شود."(!!) اما این هدف محقق نشده است.
حماس و سایر سازمانهای مقاومت خلق فلسطین که خواهان نابودی دولت یهود هستند، شاید نسبت به دوران پیش از جنگ تضعیف شده باشند، اما شکست نخوردهاند.
برعکس، به نظر میرسد قدرت آنها در آن بخش از غزه که تحت کنترل اسرائیل نیست، تا حد زیادی تثبیت شده است. اعضای حماس در خیابانها گشت میزنند و نشان میدهند که: «ما اینجا حاکم هستیم.» بر اساس گزارشهای متعدد و همسو، هیچ تغییری در سیستم حکمرانی آنها ایجاد نشده است.
علاوه براین آن ها در زمینه توانمندیهای نظامی خود همچنان سرسخت و تغییرناپذیر باقی ماندهاند.
طبق توافق آتشبس، حماس موظف است تمام سلاحهای خود را زمین بگذارد؛ اما تاکنون از انجام این کار خودداری کرده است.
اکنون ترامپ اعلام میکند که "اسلامگرایان تغییر موضع داده و برای انجام این کار آمادهاند."(!!) با این حال، کارشناسانی مانند "کریستف لئونهارت" در مورد عملی بودن این توافق تردید دارند. معاون مدیرعامل شرکت «Middle East Minds» — یک موسسه تحلیل و مشاوره تخصصی در امور خاورمیانه — میگوید: «اگر حماس واقعاً سلاحهای خود را زمین بگذارد، این اقدام از دیدگاه خودشان به معنای تسلیم راهبردی خواهد بود.»
در اسرائیل، بخشهای وسیعی از قلمرو، تحت تأمین امنیت نظامی قرار دارد. بازیگران بینالمللی هزینه بازسازی را تأمین میکنند و یک تشکیلات فلسطینی مسئولیت اداره مناطقی را بر عهده خواهد گرفت که ساکنین آن را فلسطینی ها تشکیل میدهند.
بر اساس گزارشهای متعدد و همسو، هیچ تغییری در سیستم حکمرانی آن ها ایجاد نشده است و در زمینه توانمندیهای نظامی خود همچنان سرسخت و تغییرناپذیر باقی ماندهاند. طبق توافق آتشبس، حماس موظف است تمام سلاحهای خود را زمین بگذارد؛ اما تاکنون از انجام این کار خودداری کرده است.
در اسرائیل، بخشهای وسیعی از قلمرو، تحت تأمین امنیت نظامی قرار دارد. بازیگران بینالمللی هزینه بازسازی را تأمین میکنند و یک تشکیلات فلسطینی مسئولیت اداره مناطقی را بر عهده خواهد گرفت.
همچنان در قدرت
امروز گسترش نفوذ حماس به وضوح مشهود است.
در صورتی که هدف اعلامشدهٔ اسرائیل این بودکه: حماس باید پس از حمله مرگبار ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نابود شود!!. اما این هدف محقق نشده است. حماس که خواهان نابودی دولت یهود است، اگرچه ممکن است نسبت به دوران پیش از جنگ تضعیف شده باشد، اما شکست نخورده است.
برعکس، به نظر میرسد قدرت آنها در آن بخش از غزه که تحت کنترل اسرائیل نیست، تا حد زیادی تثبیت شده است. اعضای حماس در خیابانها گشت میزنند و نشان میدهند که: «ما اینجا حاکم هستیم.»
بر اساس گزارشهای متعدد و همسو، هیچ تغییری در سیستم حکمرانی آنها ایجاد نشده است.
همچنین، فلسطینی ها در زمینه توانمندیهای نظامی خود همچنان سرسخت باقی ماندهاند. در واقع، قرار بود حماس طبق توافق آتشبس، تمام سلاحهای خود را زمین بگذارد؛ اما تاکنون از انجام این کار خودداری کرده است.
اکنون ترامپ ادعا میکند که "اسلامگرایان تغییر موضع داده و آماده انجام این کار هستند." با این حال همانطور کهقبلا اش رفت، کارشناسانی مانند "کریستف لئونهارت" در مورد عملی بودن این توافق تردید دارند. معاون مدیرعامل شرکت «Middle East Minds» — یک موسسه تحلیل و مشاوره متخصص در امور خاورمیانه — میگوید: «اگر حماس واقعاً سلاحهای خود را زمین بگذارد، این اقدام از دیدگاه خودشان به معنای تسلیم راهبردی خواهد بود.»
منطقه سبز
در «منطقه سبز»، اسرائیل امنیت نظامی بخشهای وسیعی از قلمرو را تأمین میکند و قرار است بازیگران بینالمللی هزینه بازسازی و اداره امور توسط تشکیلات فلسطینی را تأمین مالی میکنند، اما ابهام درباره کنترل آینده نوار غزه همچنان پابرجاست.
حماس شاخه نظامی خود را نه صرفاً ابزاری برای قدرت نظامی، بلکه شالوده حکمرانی سیاسی و هویت ایدئولوژیک خویش میداند. اگر اسرائیل بر نابودی کامل حماس اصرار ورزد و در مقابل، حماس سلاحهایش را برای بقای خود حیاتی بداند، مواضع دو طرف - علیرغم اظهارات ترامپ - همچنان تا حد زیادی غیرقابلجمع و آشتیناپذیر باقی خواهد ماند.
افزون بر این، از دیدگاه ل"ئونهارت"، مشکلی بنیادین همچنان وجود دارد: اینکه چه کسی در آینده کنترل نوار غزه را در دست خواهد گرفت، کما کان نامشخص است. در نتیجه، بازسازی، توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی در غزه در مقطع کنونی نا روشن به نظر میرسد.
"حسین الملا" از موسسه «گیگا» (GIGA) نیز با این ارزیابی موافق است؛ این کارشناس علوم سیاسی میگوید: «بعید میدانم غزه به این زودیها به یک نظم سیاسی روشن دست یابد.» در شرایط فعلی، وقوعِ یک دوره گذارِ چندساله محتمل است.
در چنین سناریویی، اسرائیل بخشهای وسیعی از این قلمرو را از نظر نظامی تحت کنترل میگیرد، بازیگران بینالمللی هزینه بازسازی را تأمین میکنند و یک تشکیلات فلسطینی در هر منطقهای که تیغش ببرد، مسئولیت امور را بر عهده میگیرد. گرچه این وضعیت سطحی حداقلی از ثبات را ایجاد میکند، اما علل ریشهای مناقشه کماکان بیپاسخ خواهد ماند.
***
توطئه ارتجاع مراکشی، آمریکایی و اسرائیلی علیه اسپانیا خنثی شد
حوادث اخیر نشان میدهد که دولت مراکش با همدستی آمریکا و اسراییل عمداً هجومی را به عنوان ابزاری برای اعمال فشار سیاسی بر اسپانیا ساماندهی کرده است.
در پایان هفته اول اوت، دهها هزار مهاجر از مراکش به سمت سئوتا، محله اسپانیایی در شمال آفریقا که از سال ۱۵۸۰ تحت کنترل اسپانیا بوده، سرازیر شدند. اکنون شواهد حاکی از آن است که مراکش، به احتمال قوی با چراغ سبز آمریکا و اسرائیل، این هجوم را به عنوان اهرم فشاری سیاسی علیه اسپانیا طراحی کرده است.
پلیس نظامی اسپانیا، گاردیا سوییل، از طریق دوربینهای نظارتی در امتداد مرز مشاهده کرده که مأموران اطلاعاتی مراکش در میان مهاجران حضور داشتهاند. این خبر را ال اسپانیول منتشر کرده و نوشته که این نخستین بار نیست که سرویس اطلاعاتی مراکش به این شیوه در جریانهای مهاجرتی نفوذ میکند.
دنی دانون، سفیر اسرائیل در سازمان ملل، روز جمعه در ایکس نوشت: «پیش از آنکه به ما درس اخلاق بدهند، شاید وقت آن رسیده که [اسپانیا] به جهان توضیح دهد چرا هنوز محلههای استعماری خود را در آفریقا حفظ کرده است». اسکار پوئنته، وزیر حملونقل اسپانیا، این پست را به اشتراک گذاشت و نوشت: «بله، اکنون همهچیز کاملاً روشن میشود».
اگر مراکش عمداً از مهاجران به عنوان ابزاری برای تأمین منافع خود استفاده کرده باشد، این اولین بار نخواهد بود. پس از اینکه اسپانیا در سال ۲۰۲۱، ابراهیم غالی، دبیرکل جبهه آزادیبخش صحرای غربی (پولیساریو) را برای درمان فوری کووید-۱۹ پذیرفت، مراکش – که از سال ۱۹۷۵ صحرای غربی را اشغال کرده – کنترلهای مرزی را کاهش داد که منجر به ورود هزاران مهاجر به سئوتا شد.
بسیاری از کارشناسان کارکشته جهان معتقدند که مراکش این بار نیز در این قضیه دست داشته است.
لورنزو گابریلی، محقق دانشگاه پومپئو فابرا در بارسلونا، به نیویورک تایمز گفت: «تقریباً غیرممکن است که نزدیک به ۵۰ هزار نفر در یک شبانهروز از مرز مراکش و اسپانیا عبور کنند، مگر اینکه مراکش در این امر دخیل باشد».
برخی تحلیلگران اشاره میکنند که مراکش ممکن است این کار را در پاسخ به سفر پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا، به الجزایر در هفتههای اخیر انجام داده باشد. الجزایر بزرگترین تأمینکننده گاز اسپانیا است و یکسوم کل واردات گاز طبیعی این کشور را تأمین میکند.
الجزایر در سال ۲۰۲۱ روابط دیپلماتیک خود را با مراکش قطع کرد و روابط دو کشور با اختلافات ارضی (به ویژه به دلیل مرزهای استعماری فرانسه)، مرزهای بسته از سال ۱۹۹۴ و درگیریهای دیپلماتیک (از جمله در مورد اشغال صحرای غربی توسط مراکش) همراه است.
برخی دیگر معتقدند که مراکش که روابط خوبی با اسرائیل دارد، جریان اخیر مهاجرت را برای تنبیه اسپانیا به خاطر موضعگیریاش در مورد نسلکشی در غزه ممکن کرده است.
خوان خسوس بیواس، شهردار سئوتا از حزب محافظهکار مردم (PP)، به روزنامه ال پائیس گفت: «مردم این را به عنوان یک بحران مهاجرتی نمیبینند؛ این اساساً یک حمله بود، نقض تمامیت ارضی اسپانیا».
او افزود: «مردم احساس کردند که این اقدام، اگر ساماندهی نشده بود، حداقل توسط مراکش تشویق یا اجازه داده شده است».
دستکم ۷۲ نفر از کسانی که هفته گذشته سعی در ورود به سئوتا داشتند، کشته شدهاند.
مقامات اسپانیایی روز دوشنبه اعلام کردند که حدود ۶۹ هزار و ۵۰۰ مهاجر به مراکش بازگردانده شدهاند که بسیار بیشتر از برآورد اولیه ۵۰ هزار نفری است که از مرز عبور کرده بودند.
هزاران مهاجر، از جمله صدها کودک و خردسال، هنوز در سئوتا به سر میبرند که جمعیتی در حدود ۸۴ هزار نفر دارد.
«کارولینا آلونسو» کارشناس مسائل سیاسی اسپانیا در گفتوگو با خبرگزاری آناتولی نیز درمورد بحران پناهندگی اخیر اظهار کرد: اسرائیل که به ارتکاب نسلکشی در غزه متهم است، تلاش میکند با استفاده از بحران سئوتا و ملیلیه، دولت اسپانیا را که مواضع انتقادی نسبت به جنگ غزه دارد، تضعیف کند.وی همچنین با اشاره به درخواست ایتالیا برای تعلیق شینگن در قبال اسپانیا، گفت: این روند با حمایت اسرائیل و جریانهای راست افراطی در اروپا و اسپانیا دنبال میشود و آمریکا نیز در پی تضعیف دولت مادرید است.
«خوزه ویزنر» روزنامهنگار اسپانیایی نیز با اشاره به اظهارات «یائیر نتانیاهو» پسر نخستوزیر رژیم صهیونیستی در سال ۲۰۱۹ گفت:
«او همان زمان تلویحاً گفته بود اسرائیل از جنبشهای جداییطلب در سئوتا و ملیلیه حمایت میکند. آیا هنوز تردیدی باقی مانده که آنچه امروز رخ میدهد، نوعی انتقام از دولت سانچز است؟».
دولت اسپانیا باتوجه به شناخت صحیح از علل هجوم پناهندگان بحران اخیر فوری وارد عمل شد و نزدیک به ٧٠ هزار نفر را در ۴٨ ساعت به مراکش بازگرداند.بدین صورت توطئه سه گانه ارتجاع مراکشی، آمریکایی و اسرائیلی را خنثی کرد.
. ***
بحثی درمورد تحولات سیاسی در منطقه غرب آسیا و تشدید تضادهای آمریکا با ایران
مقاله ای از صدای خلق ، ارگان مرکزی حزب کارگران تونس (صوت الشعب):
https://www.sawt-achaab.tn/32782
اوضاع در منطقه غرب آسیا، با وجود امضای "تفاهم نامه" میان ایالات متحده و ایران در نوزدهم ژوئن گذشته، همچنان در تبوتاب و التهاب به سر میبرد. توافقی که قرار بود نقطه پایانی بر جنگی چهلروزه باشد؛ جنگی که در جریان آن، ایالات متحده و رژیم صهیونیستی، علیرغم بهکارگیری گسترده ابزارهای نظامی و سیاسی، نتوانستند رؤیای خود را برای به زانو درآوردن ایران و به چنگ آوردن منابع و ظرفیتهای آن تحقق بخشند.
از زمان امضای تفاهم نامه و آغاز مذاکرات در پاکستان، دیپلماسی بارها از حرکت بازایستاده و جای زبان مذاکره را صدای سلاح گرفته است؛ گویی دولت ترامپ بر این پندار است که میتوان با زور و ارعاب، اراده سیاسی خود را بر طرف مقابل تحمیل کرد. اما همانگونه که در جنگ چهلروزه نیز آشکار شد، ائتلاف متجاوز نتوانست معادلات مطلوب خود را بر ایران تحمیل کند. ایران همچنان در برابر هر تجاوزی پاسخ میدهد و با وارد آوردن ضربات سنگین بر پایگاههای آمریکا در کشورهای وابسته حوزه خلیج فارس، نشان میدهد که میدان را به آسانی واگذار نخواهد کرد.
ایران در این رویارویی توانسته است معادلهای روشن و بازدارنده را تثبیت کند: «ضربه در برابر ضربه». معادلهای که محاسبات واشنگتن را برهم زده و دستگاه تصمیمگیری آمریکا را در برابر وضعیتی دشوار و متناقض قرار داده است. دولت آمریکا اکنون میان دو فشار متضاد گرفتار آمده است: از یک سو، میل به تحمیل منطق زورگویی، ارعاب و تسلیم با توسل به تمامی ابزارهای قدرت؛ و از سوی دیگر، فشار فزاینده جبهه داخلی که از فرسایش ناشی از جنگهای پیدرپی و ماجراجوییهای نظامی ترامپ به ستوه آمده است.
همین تناقض، در مقطعی ترامپ را واداشت تا دستکم برای مدتی، ترمز ماشین جنگ را بکشد و تجاوز را بهطور موقت متوقف کند؛ گویی نگاه او، علاوه بر میدان نبرد، به صندوقهای رأی نیز دوخته شده بود. انتخابات میاندورهای آمریکا که قرار است در آغاز ماه نوامبر برگزار شود، سرنوشت کرسیهای مجلس نمایندگان و سنا و همچنین فرمانداری ایالتها را رقم خواهد زد؛ انتخاباتی که میتواند تصویری از آرایش سیاسی آمریکا و نشانههایی از مسیر انتخابات ریاستجمهوری دو سال بعد به دست دهد.
آنچه امروز در منطقه جریان دارد، جنگی است که بهصورت مقطعی و در چندین مرحله شعلهور میشود؛ جنگی که بیش از هر طرف دیگری، از سوی آمریکاییها دنبال میشود. آنان بیش از هر کس دیگری به این واقعیت واقفاند که سرانجام رویارویی کنونی با ایران، تأثیری تعیینکننده بر نقشه آینده منطقه و واقعیت موازنه قدرت در آن خواهد داشت.
برای واشنگتن، مسئله به یکی از مهمترین شریانهای اقتصاد جهانی بازمیگردد؛ از یک سو به منابع نفت و انرژی و از سوی دیگر به مسیرهای تجاری و آبراههای دریاییای که به دلیل اهمیت راهبردیشان، کانون رقابت و کشمکش سخت میان قدرتهای بزرگ جهانی و بازیگران منطقهای شدهاند. اما برای ایران، مسئله ماهیتی بهمراتب سرنوشتسازتر دارد. ایران امروز در برابر آزمونی وجودی قرار گرفته است؛ آزمونی که در آن از یک سو توانایی خود را برای ایفای نقش بهعنوان بازیگری مستقل و برخوردار از حاکمیت بر ثروتها و منابع خویش به نمایش گذاشته و از سوی دیگر، جایگاه خود را بهعنوان یک قدرت و بازیگر مؤثر منطقهای در یکی از خشنترین و بیثباتترین مناطق جهان تثبیت کرده است.
ایران در این رویارویی توانسته است از کارت ضربه زدن به منافع واشنگتن در کشورهای حوزه خلیج فارس که آشکارا در تجاوز علیه آن مشارکت دارند، بهخوبی بهره گیرد و اکنون نیز در مسیر تشدید حملات به این منافع گام برمیدارد؛ حملاتی که عربستان سعودی را نیز دربر میگیرد.
همزمان، تهران توانسته است برخی از مهمترین اهرمهای منطقهای را نیز به حرکت درآورد؛ از جمله «کارت یمن» که به یکی از مؤثرترین اهرمهای فشار در معادلات منطقهای و بینالمللی بدل شده است.
حوثیها در صنعا ایستادگی کردند و با ایفای نقشی محوری در حمایت از مردم فلسطین، از طریق حملات پیدرپی علیه رژیم اشغالگر در جریان جنگ نسلکشی در غزه، معادلات میدان را تحت تأثیر قرار دادند. اکنون نیز دامنه این رویارویی را گسترش داده و آن را به بابالمندب و دریای سرخ کشاندهاند؛ منطقهای راهبردی که طی دو سال گذشته، در مقاطع مختلف، شاهد مداخلات آنان با هدف قرار دادن کشتیهای اسرائیلی و آمریکایی بوده است.
بدینسان، صحنه نبرد دیگر به مرزهای جغرافیایی ایران و حتی میدانهای مستقیم رویارویی محدود نمانده است؛ بلکه به شبکهای درهمتنیده از منافع، مسیرهای انرژی، آبراههای راهبردی و اهرمهای منطقهای کشیده شده است؛ شبکهای که هر گره آن میتواند بر معادلات قدرت در سراسر منطقه و حتی فراتر از آن اثر بگذارد.
حوثیها بار دیگر صدای خود را علیه آمریکاییها و صهیونیستها و نیز علیه نظام سعودی بلند کردهاند؛ نظامی که یمن را در محاصره گرفته و بر نیمه جنوبی آن، در عین حال که با امارات متحده عربی ــ این بازیگر فرومایه ــ درگیر رقابت و کشمکش است، با نوعی توافق و درگیری همزمان اعمال نفوذ میکند.
بازگشت حوثیها به ایفای نقش در دریای سرخ، به ایران امکان میدهد حضوری مؤثرتر در مهمترین گذرگاههای راهبردی منطقه، یعنی تنگه هرمز و تنگه بابالمندب، داشته باشد؛ به بیان دیگر، ایران با در اختیار گرفتن اهرمهای حیاتی منطقه، دامنهٔ حضور و نفوذ خود را بیش از پیش گسترش میدهد؛ حضوری که هم در عرصه مذاکرات ــ که هرگز متوقف نشده است ــ معنا پیدا میکند و هم در عرصههای نظامی و اقتصادی، از طریق هدف قرار دادن منافع ایالات متحده و متحدان آن.
این در حالی است که بازگشت صدای حوثیها، عربستان سعودی را نیز پس از دورهای طولانی از سکوت، بار دیگر به اتخاذ رویکرد حملات نظامی سوق داده است؛ آن هم در شرایطی که تأسیسات و منافع آمریکایی در خاک عربستان، پیشتر هدف حملات ایران قرار گرفتهاند.
عربستان سعودی امروز خود را در میان دو بازوی فشار ایران گرفتار میبیند؛ چراکه مرزهای شمالی و جنوبی این کشور عملاً در اختیار نیروهایی قرار گرفتهاند که به ایران نزدیکاند. هرچند ریاض و تهران در سالهای اخیر، با میانجیگری چین، به سمت حلوفصل اختلافات و پایان دادن به رویاروییهای خود حرکت کردند، اکنون روابط بار دیگر به نقطه پیشین بازگشته است؛ وضعیتی که منطقه را وارد مرحلهای تازه میکند؛ مرحلهای که چهبسا خونینتر از گذشته باشد.
طبیعی است که در چنین شرایطی، رژیم اشغالگر بیش از همه از وضعیت جنگیِ باز و بیپایان سود میبرد؛ وضعیتی که دست آن را برای تشدید تجاوزات علیه فلسطین و لبنان، بهویژه، بازتر میکند. رهبران این رژیم میکوشند از آنچه خود «فرصت تاریخی» مینامند، بیشترین بهره را ببرند تا هرچه بیشتر معادلات مطلوب خود را بر منطقه تحمیل کرده و اهداف پروژه صهیونیستی را پیش ببرند.
منطقه امروز بیش از هر زمان دیگری بر بستری آکنده از التهاب و خطر ایستاده است و کشمکش ارادهها به اوج خود رسیده؛ کشمکشی سرنوشتساز که نهتنها وضعیت کنونی منطقه، بلکه آینده آن را نیز رقم خواهد زد.
مصلحت ملتهای منطقه نه در تداوم تجاوز و نه در ادامه سلطه صهیونیستی ــ آمریکاییای است که نظامهای وابسته و شرمآور آن را تثبیت و تحکیم میکنند؛ بلکه در پیوستن به یک روند رهاییبخش نهفته است؛ روندی که در آن آزادسازی سرزمینهای اشغالشده در فلسطین، لبنان و سوریه با برچیدن نظامهای وابسته در کشورهای حوزه خلیج فارس و سراسر جهان عرب درهمتنیده شود.
این روند، بیتردید، مسیری پیچیده و چندلایه است؛ اما رهایی سرزمینها و ملتها بدون پیمودن چنین مسیری و بدون مشارکت فعال در آن در سراسر منطقه امکانپذیر نخواهد بود.
نباید به هیچ وجه تصور کرد که تونس از این کشمکش سرنوشتساز در امان است. پروژه صهیونیستی ــ آمریکایی در پی آن است که با تکهتکه کردن منطقه، گسستن پیوندهای میان اجزای آن و کاشتن بذرهای فتنه و اختلاف در میان ملتها، نقشه سراسر منطقه را دگرگون سازد. طبیعی است هرچه کشوری، همانند وضعیت امروز تونس در سایه دیکتاتوری پوپولیستی، شکنندهتر و ضعیفتر باشد، نفوذ به درون آن و تأثیرگذاری بر ساختارهایش نیز آسانتر خواهد بود.
مردم تونس و نیروهای ملی، مترقی و دموکراتیک این کشور موظفاند از یک سو مبارزه برای رهایی از استبداد را متوقف نکنند و از سوی دیگر، از مبارزات مردم فلسطین و ملتهای منطقه حمایت کنند. بیتردید، تحمیل جرمانگاری عادیسازی روابط با رژیم غاصب و لغو توافقهای امنیتی و نظامی تحقیرآمیز با ایالات متحده آمریکا، یکی از جلوههای چنین حمایتی است؛ حمایتی که در نهایت در خدمت منافع تونس نیز خواهد بود.
دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل ازایران کوتاه باد!