۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

مقالات توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره ۳۱۳ فروردین ماه

 مقالات توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره ۳۱۳ فروردین ماه

را ملاحظه فرمائید

www.toufan.org

https://telegram.me/totoufan

***
مستخرجی از گزارش سیاسی حزب کار ایران(توفان) به کنگره ششم حزب کار ایران.

بخش نخست-اوضاع بین المللی

ششم: مبارزه ملی دولتها و ملتها در شرایط  تشدید تضادهای جهانی

یکی دیگر از مفاهیمی که توسط نئولیبرالها مورد تهاجم قرار می گیرد تا سیاست امپریالیستی خویش را متحقق کنند نفی تمامیت ارضی، حق حاکمیت ملی و استقلال کشورهاست. نئولیبرالها نقش دولت درقبال مردم بویژه  اردوی کار وزحمت را تضعیف می کنند و مدعی می شوند که سازوکار بازار ،خودش از پس همه مشکلات بر می آید و لذا باید دست دولت را در تمام زمینه های اقتصادی کوتاه کرد و وی را به ناظرِ گردش آزاد سرمایه در کشور بدل نمود. دولت باید از تمام سیاستهای رفاهی و شرکت در اقتصاد دست بردارد و وظیفه آموزش و تامین بهداشت را به عهده سرمایه داران خصوصی بگذارد. طبق نظریه آنها دولت وجودی "زائد" می شود که وظیفه اش فقط حفظ نظم تحمیل شده نئولیبرالی، با یاری قوای سرکوب است. کشوری که طبیعتا چنین دولتی داشته باشد و یا همانطور که نئولیبرالها می خواهند باید چنین دولتی داشته باشد، به کمترین چیزی که نیاز دارد همان تمامیت ارضی و حق حاکمیت ملی است. این دو مقوله مانند دو سد محکم در مقابل هجوم "آزادی رقابت" و تحقق "بازار آزاد" ایستاده است. به همین جهت از مدتها قبل بلندگویان تبلیغاتی این مدافعان نظم نوین جهانی بر این نظریه تکیه می کنند که از حق حاکمیت هیچ کشوری نباید دفاع کرد که البته منظورشان ممالک غیر پیشرفته، عقب نگهداشته شده و وابسته است. آنها به حق حاکمیت، فلسطین، افغانستان، عراق، یوگسلاوی، لیبی، سوریه، ایران ،ونزوئلا، کوبا و... اعتقادی ندارند و خواهان نابودی مرزها و تسخیر بازارهای آنها هستند. دست پروردگان آنها در این اطاقهای فکری امپریالیستی به چهره های "چپ" با شما روبرو می شوند که نباید از استقلال و حق حاکمیت کشورها حمایت کرد، زیرا همه این حکومتها ارتجاعی و ضد انقلابی اند. تو گوئی اعتبار یک حق را بر اساس ماهیت انقلابی و یا ضد انقلابی می سنجند. گویا زنان ضد انقلابی و متعلق به طبقات حاکمه حق ندارند خواهان تساوی حقوق با مردان باشند. این ضد انقلابی ترین نظریه ممکن و ضد دموکراتیک ترین نظریه تبلیغ شده است که مرتب از حلقوم این "چپ"های آمریکائی اسرائیلی بیرون می آید. آنها در جبهه نئولیبرالیسم و در کنار لشگر تهاجمی آنها قرار داشته و آهنگ آن دارند که به تجاوز به این کشورها در کنار امپریالیستها راه ورود سرمایه های خارجی را بگشایند. نفی حقوق دولتها و ملتها در تعیین سرنوشت خویش، نفی استقلال کشورها، در واقع نفی موجودیت سازمان ملل متحد و تشویق جنگ و آدمکشی و خونریزی و جنایت علیه بشریت است. 

وضعیت سیاسی توصیف شده نشان می دهد که حفظ استقلال و تمامیت ارضی در دوران امپریالیسم تا چه حد مهم است. امروز مبارزه برای احترام به حقوق دولتها و ملتها ارجحیت مهمی پیدا کرده است. ملتهای جهان باید از توسعه طلبی امپریالیسم و روشهای موذیانه وی برای نفوذ در کشور ها و به زیر انقیاد کشیدن آنها بیآموزند که مبارزه ملی و ضد امپریالیستی تا به چه درجه از اهمیت ارتقاء پیدا می کند. امپریالیسم آمریکا با سیاست جنگ بازدارنده در پی نفی همه آن موانعی هست که بر سر راه توسعه طلبی وی چه در عرصه سیاسی، اقتصادی، نظامی و چه در عرصه فرهنگی وجود دارد. اطاقهای فکری آنها فعالند تا شما را قانع کنند که فقط امپریالیستها هستند که مجازند فرهنگ و هویت ملی داشته باشند و سایر ملتها باید بی هویت شوند تا نابودی شان آسان گردد. آنها خواهان تجاوز و جنگ اند، آمریکا حتا وقیحانه وزارت دفاع را به وزارت جنگ تغییر داد ، لذا این سیاست آنها که موجب مقاومت مردمی است ما را بر آن می دارد مبارزه ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی را ترغیب کنیم و از ملتهای جهان بخواهیم که برای احترام به حقوق ملل و حفظ صلح به میدان آیند تا ماهیت امپریالیستها را بر ملا سازند.

اگر امروز به واقعیات جهان همانگونه که هست نگاه کنیم، با جنبشی از ممالک مترقی و پیشرو مواجه می شویم که علیرغم ماهیت بورژوائی و سرمایه دارانه آنها، برای حفظ منافع ملی ممالک خویش مبارزه می کنند و زیر بار اوامر امپریالیسم بویژه امپریالیسم آمریکا نمی روند. این حکومتها، حکومتهای ملی، دموکراتیک و پیشرو بوده، ولی کارگری و کمونیستی نیستند. رهبری مبارزات آنها نیز در دست طبقه کارگر نمی باشد. نمود بارز آنها در آمریکای لاتین است. کشورهائی  نظیر، نیکاراگوئه، ونزوئلا، بولیوی، گواتمالا، و... از جمله این ممالک اند که با ماهیت دوگانه بورژوازی خودی هم در مقابل فشارهای امپریالیسم که با نیت غارت آنها اعمال می شود، کم و بیش ایستادگی می کنند و هم در بهره کشی از طبقه کارگر کشورهای خود و حفظ نظام سرمایه داری و حتی سرمایه داری نئولیبرالی فعالند. آنها در عین مقاومت در مقابل امپریالیسم  از استثمار طبقه کارگر سود می جویند و بر آن نیستند که به بهره کشی انسان ازانسان پایان دهند. در تقریبا همه این ممالک آزادی های نسبی دموکراتیک برقرار است و احزاب کمونیستی و اتحادیه های کارگری حق مبارزه و فعالیت سیاسی و صنفی دارند. روشن است این پدیده در سایر قاره های کره زمین نیز وجود دارد که یک جبهه مشترک مبارزه ممالک مشهور به "غیر متعهد" را در مقابل امپریالیسم ایجاد می کند که بطور عینی مثبت و مترقی است و به جبهه جهانی امپریالیسم ضربه می زند. به همین جهت امپریالیستها  و به ویژه امپریالیسم آمریکا از هیچ کوششی، از تحریم اقتصادی، خرابکاری، تجاوز نظامی گرفته تا کودتا برای کسب قدرت سیاسی توسط عمال خودش دراین کشورها خودداری نمی کند. رویدادهای اخیر درونزوئلا، در مکزیک و... از این نمونه ها می باشند. حکومتهایِ بر سرِ کار در این کشورها که با توهم فراوان به دنبال تحقق یک "تخیل سوسیالیستی" فرا طبقاتی می گردند، نمایندگان بخشی از بورژوازی و خرده بورژوازی این ممالکند که در سنگ آسیاب میان امپریالیسم و مبارزه پرولتاریائی برای استقرار سوسیالیسم پرولتاریائی فشرده می شوند. این بخش از بورژوازی در دوران افسار گسیختگی امپریالیسم طبیعتا در مبارزه برای استقلال ملی و تمامیت ارضی موقتا در کنار پرولتاریا ایستاده است تا بتواند از موجودیت خویش دفاع کرده و ادامه بقاء بیابد. این بخش از بورژوازی چون در مبارزه بر ضد امپریالیسم و ارتجاعِ همدست آنها، دچار توهمات "دموکراتیک" غیر طبقاتی است، هرگز قادر نخواهد بود، این مبارزه را به سرانجام برساند و آنرا از شکستی به شکست دیگر رهبری می کند. این بورژوازی بر اساس ماهیت خویش قادر نیست به بسیج و تسلیح طبقه کارگر برای دفاع ملی و دموکراتیک بپردازد، زیرا نتیجه تعمیق این مبارزه ملی و دموکراتیکِ موفق، نفی خود بورژوازی نیز خواهد بود. کمونیستها در این ممالک طبیعتا باید تاکتیکهای  خویش را بر اساس این واقعیتها و نه تخیلات بی ارزش تعیین کنند. آن بخشهائی از "انقلابی های" افراطی در این ممالک که بر ضد نیروهای ملی و دموکراتیک به تئوری های تروتسکیستی توسل جسته و اهمیت ارزش گذاری به مقام تضادها را نادیده گرفتند بدون استثناء درآغوش امپریالیسم آمریکا جا گرفتند و به خیانت ملی متوسل شدند.  

 امروز تضاد میان خلقها و امپریالیسم، در اشکال گوناگون به تضاد عمده جهان بدل شده است. انقلاب سوسیالیستی در ممالک قدرتمند امپریالیستی بدون پیوند مبارزات پرولتاریا با مبارزه ضد امپریالیستی خلقهای جهان، پیروزی مقدور نیست. در شرایط کنونی جهان، برای پیروزی سوسیالیسم در ممالک پیشرفته سرمایه داری و امپریالیستی و رهائی ملی ممالک تحت سلطه، مبارزه ملی خلقهای جهان برای استقلال و حفظ تمامیت ارضی نقش عمده ایفاء می کند. دراین مبارزه حزب طبقه کارگر باید تلاش کند تا رهبری این جنبش ملی را دردست گیرد.

احزاب کمونیستی در ممالک امپریالیستی باید طبقه کارگر را با روحیه انقلابی تربیت کرده و با توهمات پارلمانتاریستی، رفرمیستی و رویزیونیستی مبارزه نمایند. طبقه کارگر در این ممالک در عین حمایت از مبارزه رهائی بخش خلقها و ممالک تحت سلطه، همواره باید از این آمادگی برخودار باشد که در شرایط تضعیف جبهه امپریالیستی، چه در نتیجه جنگ میان گروهبندیهای متخاصم امپریالیستی و چه در نتیجه هر رویداد دیگر تاریخی که به تضعیف امپریالیسم منجر شود، با شکستن حلقه ضعیف امپریالیسم به کسب قدرت سیاسی نایل آیند.

***

مقابله ملی با متجاوزین امپریالیستی صهیونیستی،دفاع از منافع عینی طبقه کارگر نیز محسوب می‌شود

در شرایط کنونی، جنگ میان ایران از یکسو و ائتلافی متشکل از امپریالیسم آمریکا و اسرائیل - به‌عنوان بازوی نظامی و سیاسی صهیونیسم بین‌المللی - و شرکای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای آنها از سوی دیگر، از منظر منافع ملی ایران یک جنگ موجودیتی به شمار می‌رود. ماهیت چنین جنگ تجاورگرایانه که از سوی امپریالیسم امریکا علیه کشور ما صورت گرفته است، در آن است که سرنوشت آن می‌تواند جایگاه تاریخی ایران را در نظم آینده منطقه تعیین کند و حتی نسبت میان بود و نبود کشور را در معادلات ژئوپولیتیکی غرب آسیا رقم بزند. پیامدهای این جنگ بی‌تردید بر موقعیت ژئوپولیتیک ایران، میزان استقلال راهبردی آن و جایگاهش در نظم آینده غرب آسیا تأثیری تعیین‌کننده خواهد داشت.

از همین روست که این جنگ تجاوزکارانه را باید بخشی از روند گسترده‌تر شکل‌گیری توازن جدید قدرت در سطح منطقه و حتی نظام بین‌الملل ارزیابی کرد. در واقع، آنچه امروز در میدان جنگ می بینیم، بازتاب یک جابه‌جایی عمیق‌تر در ساختار نظم جهانی است. در دهه‌های گذشته، نظم تک قطبی بر برتری بلامنازع امپریالیسم امریکا استوار بود. این برتری به آن امکان می‌داد که از طریق شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی، اتحادهای امنیتی و اهرم‌های اقتصادی، چارچوب کلی امنیتی و سیاسی بسیاری از مناطق جهان را تعیین کنند. اما در سال‌های اخیر نشانه‌های فزاینده‌ای از فرسایش این نظم هژمونیک آشکار شده است. افزایش رقابت میان قدرت‌های بزرگ مانند چین و روسیه، ظهور قدرت‌های منطقه‌ای مستقل‌تر و محدودیت‌های فزاینده در توان مداخله مستقیم نظامی، همگی نشان می‌دهند که نظم تک قطبی در حال گذار به مرحله‌ای پیچیده‌تر و چندقطبی‌تر است. در چنین شرایطی، بسیاری از جنگ‌های منطقه‌ای از جمله جنگ میهنی کنونی به میدان‌هایی تبدیل می‌شوند که در آن‌ها خطوط اصلی این گذار تاریخی به شکلی ملموس‌تر نمایان می‌شود. در همین چارچوب، جنگ جاری را باید یکی از نقاط تلاقی این روندهای بزرگ‌تر دانست. از یک سو، امریکا و متحدانش می‌کوشند از طریق حفظ برتری نظامی و اعمال فشار سیاسی، ساختار سنتی نفوذ خود را در منطقه بازتولید کنند. از سوی دیگر، ایران که در دهه‌های اخیر ظرفیت‌های نظامی، اقتصادی و سیاسی خود را افزایش داده‌ است، بیش از گذشته در پی تثبیت جایگاه مستقل‌تری در معادلات ژئوپولیتیک هستند. همین تقابل میان دو روند - حفظ هژمونی پیشین و شکل‌گیری توازن‌های تازه - سبب می‌شود که جنگ‌ کنونی از این دست فراتر از یک رویارویی محدود نظامی معنا پیدا کنند. باید توجه داشت که منطقه غرب آسیا به دلیل موقعیت راهبردی خود در پیوند میان سه قاره، منابع عظیم انرژی و قرار گرفتن در مسیرهای اصلی تجارت جهانی، همواره یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت قدرت‌های بزرگ بوده است. هرگونه تغییر در توازن قدرت در این منطقه می‌تواند پیامدهایی فراتر از مرزهای آن داشته باشد و بر ساختار امنیت انرژی، مسیرهای حمل‌ونقل جهانی و حتی الگوهای سرمایه‌گذاری بین‌المللی اثر بگذارد. به همین دلیل است که تحولات نظامی در این منطقه اغلب بازتابی از رقابت‌های وسیع‌تر در سطح جهانی هستند.

در چنین شرایطی، تحلیل این جنگ را نمی‌توان صرفاً در چارچوب تحولات داخلی یا معادلات محدود منطقه‌ای محصور کرد؛ بلکه باید آن را در پیوند با روندهای عمیق‌تر تحول در ساختار نظام سرمایه‌داری جهانی فهمید. آنچه امروز در میدان جنگ آشکار می‌شود، در واقع بازتاب مرحله‌ای از بحران و بازآرایی در نظم امپریالیستی جهان است؛ نظمی که طی دهه‌های گذشته بر هژمونی قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری و تقسیم کار سیاسی ـ اقتصادی خاصی در مقیاس جهانی استوار بوده است. در این چارچوب، جنگ‌های منطقه‌ای اغلب به عرصه‌هایی بدل می‌شوند که در آن‌ها رقابت میان قدرت‌های بزرگ و بلوک‌های مختلف سرمایه‌داری برای حفظ یا بازتعریف حوزه‌های نفوذ، منابع راهبردی و مسیرهای انباشت سرمایه به شکل عینی‌تری بروز می‌یابد. از این منظر، آنچه در ظاهر به‌صورت یک تقابل نظامی میان ایران و امریکا و اسرائیل دیده می‌شود، در سطحی عمیق‌تر بازتابی از تضادهای درونی نظام سرمایه‌داری جهانی و تلاش قدرت‌های مسلط برای بازتنظیم موازنه نیروها در شرایط گذار تاریخی کنونی است. به بیان دیگر، این جنگ‌ صرفاً بر سر کنترل یک میدان نبرد یا تغییر یک موازنه محدود ژئوپولیتیکی نیست، بلکه بخشی از فرآیند گسترده‌تری از بازتقسیم قدرت و نفوذ در نظام بین‌الملل به شمار می‌روند. در ادواری که بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری تشدید می‌شود و توازن پیشین قدرت‌های امپریالیستی دچار فرسایش می‌گردد، رقابت برای بازترسیم حوزه‌های نفوذ اقتصادی و سیاسی نیز شدت می‌گیرد. در چنین مقاطعی، جنگ به یکی از ابزارهای اصلی این بازآرایی بدل می‌شود. از این رو، فهم دقیق جنگ کنونی مستلزم آن است که آن‌ را نه منفرد، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای از یک روند تاریخی گسترده‌تر در نظر گرفت؛ روندی که در آن نقشه واقعی قدرت در نظام جهانی، تحت تأثیر تضادهای اقتصادی، رقابت‌های ژئوپولیتیکی و تحولات در توازن نیروهای بین‌المللی، در حال بازترسیم است.

آنچه در حال وقوع است، در واقع تلاقی چند روند ژئوپولیتیکی و تاریخی است که محتملا ساختار قدرت در منطقه را برای سال‌های طولانی دگرگون خواهد کرد. به همین دلیل، اهمیت این جنگ نه صرفاً در عملیات‌های نظامی یا پیروزی‌ها و شکست‌های مقطعی، بلکه در پیامدهای راهبردی آن برای توازن قدرت منطقه‌ای نهفته است.

نخستین بُعد این مسئله به جایگاه ایران در معادلات ژئوپولیتیکی غرب آسیا بازمی‌گردد. ایران از نظر جغرافیایی، جمعیتی و ظرفیت‌های اقتصادی و نظامی یکی از مهم‌ترین قدرت‌های منطقه به شمار می‌رود. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای تغییر موازنه قدرت در غرب آسیا ناگزیر با مسئله موقعیت ایران گره می‌خورد. در چنین چارچوبی، جنگ حاضر را می‌توان تلاشی از سوی امپریالیسم و صهیونیسم برای محدود کردن یا بازتعریف نقش ایران در نظم منطقه‌ای دانست. در مقابل، نحوه مدیریت این جنگ و تدوین یک استراتژی روشن از سوی ایران نیز می‌تواند به تثبیت یا حتی تقویت موقعیت ژئوپولیتیکی کشور در ساختار آینده قدرت در منطقه بینجامد.

دومین بُعد این جنگ به مسئله نظم امنیتی خاورمیانه مربوط می‌شود. در دهه‌های گذشته، بخش قابل توجهی از معماری امنیتی منطقه بر حضور مستقیم نظامی قدرت‌های فرامنطقه‌ای، به‌ویژه امریکا، و شبکه‌ای از اتحادهای سیاسی و نظامی پیرامون آن استوار بوده است. اما تحولات سال‌های اخیر - از جنگ‌های فرسایشی گرفته تا تغییر در اولویت‌های راهبردی قدرت‌های امپریالیستی - نشان داده است که این نظم امنیتی با چالش‌های فزاینده‌ای روبه‌رو شده است. جنگ کنونی می‌تواند به یکی از نقاط عطف این روند تبدیل شود؛ زیرا نتیجه آن بر این پرسش اساسی اثر خواهد گذاشت که آیا ساختار امنیتی منطقه همچنان بر محور هژمونی قدرت‌های فرامنطقه‌ای باقی خواهد ماند یا به سوی نوعی توازن منطقه‌ای میان کشورهای منطفه حرکت خواهد کرد.

بُعد سوم به ساختار ائتلاف‌ها و هم‌پیمانی‌های منطقه‌ای مربوط می‌شود برای روشن‌تر شدن این بُعد از بحث، می‌توان به چند نمونه عینی در رفتار دولت‌های منطقه اشاره کرد که نشان می‌دهد بسیاری از آن‌ها در سال‌های اخیر در پی نوعی موازنه‌سازی محتاطانه میان قدرت‌های مختلف بوده‌اند و از ورود مستقیم به صف‌بندی‌های سخت پرهیز کرده‌اند.

یکم: می‌توان به رفتار دولت‌های عربی حوزه خلیج فارس اشاره کرد. کشورهایی مانند عربستان و امارات متحده عربی که در گذشته در بسیاری از بحران‌های منطقه‌ای در صف‌بندی‌های تندتری قرار داشتند، در سال‌های اخیر کوشیدند روابط خود را با دیگر کشورها متوازن‌تر تنظیم کنند. نمونه بارز این روند، ازسرگیری روابط دیپلماتیک میان ایران و عربستان در پی توافقی بود که با میانجیگری چین در سال ۲۰۲۳ انجام شد. این تحول نشان داد که حتی رقبای سنتی منطقه نیز در شرایط جدید ترجیح می‌دهند سطح تنش را مدیریت کنند و از گرفتار شدن در یک تقابل فراگیر اجتناب ورزند.

دوم:  آنچه به رفتار برخی دولت‌های منطقه در قبال جنگ‌های جاری مربوط می‌شود. برای مثال، کشورهایی مانند قطر و عمان در سال‌های گذشته تلاش کردند نقش میانجی را در بسیاری از بحران‌ها ایفا کنند و روابط خود را هم‌زمان با طرف های مختلف - از امریکا گرفته تا ایران - حفظ کنند. چنین سیاستی در واقع تلاشی برای حفظ انعطاف دیپلماتیک و جلوگیری از گرفتار شدن در یک قطب‌بندی سخت منطقه‌ای بود.

سوم: آنچه به تحولات مربوط به عادی‌سازی روابط برخی کشورهای عربی با اسرائیل بازمی‌گردد که در چارچوب توافق‌هایی مانند  پیامن ابراهیم شکل گرفت. کشورهایی مانند بحرین و امارات از یک سو روابط رسمی با اسرائیل برقرار کردند، اما از سوی دیگر کوشیدند روابط اقتصادی و سیاسی خود را با سایر کشورهای منطقه از جمله ایران نیز کاملاً قطع نکنند. این رفتار نشان می‌دهد که حتی در چارچوب چنین توافق‌هایی نیز نوعی سیاست موازنه‌گرانه دنبال می‌شد.

این نمونه‌ها نشان می‌دهد که بخش مهمی از دولت‌های منطقه در سال‌های اخیر به جای پیوستن کامل به یک بلوک سیاسی یا نظامی، در پی نوعی موازنه فعال میان قدرت‌ها بودند. با این حال، سرنوشت جنگ جاری این روند را تغییر خواهد داد. اگر جنگ به تشدید تنش‌های ژئوپولیتیکی بیانجامد، محتملا دولت‌های منطقه ناچار خواهند شد میان بلوک‌های رقیب یکی را انتخاب کنند و در نتیجه صف‌بندی‌های سخت‌تری شکل بگیرد.

بُعد چهارم آنچه این مسئله به پیامدهای اقتصادی جنگ مربوط می‌شود. هرگونه تغییر در توازن قدرت در این منطقه می‌تواند بر امنیت انرژی، مسیرهای حمل‌ونقل و جریان سرمایه در مقیاس جهانی اثر بگذارد.

با این حال، تحقق سناریویی که در آن این جنگ به فرصتی برای تثبیت یا تقویت موقعیت ایران در توازن جدید منطقه‌ای تبدیل شود، به عوامل داخلی نیز وابسته است. در این جنگ موجودیتی، انسجام داخلی، توانایی بسیج منابع ملی و وجود یک راهبرد بلندمدت نقش تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت کشور ایفا می‌کند. چنان حاکمیت قادر باشد فشارهای خارجی را با نوعی انسجام سیاسی و برنامه‌ریزی راهبردی همراه کند، می‌تواند تهدید وجودی را به فرصت‌های ژئوپولیتیکی تبدیل کند. به بیان دیگر، اگر در درون ساختار قدرت ایران اراده‌ای روشن برای تعریف اهداف بلندمدت و مدیریت دقیق بحران وجود داشته باشد، این جنگ می‌تواند نه تنها به تضعیف موقعیت کشور منجر نشود، بلکه حتی زمینه‌ای برای بازتعریف جایگاه ایران در نظم در حال شکل‌گیری منطقه فراهم آورد. در مقابل، فقدان راهبرد منسجم یا شکاف‌های عمیق داخلی می‌تواند همان فشارهای خارجی را به عاملی برای فرسایش قدرت ملی تبدیل کند. از این رو، اهمیت این جنگ برای ایران و منطقه غرب آسیا تنها در نتایج نظامی آن خلاصه نمی‌شود. آنچه در حال شکل‌گیری است، در واقع بخشی از فرآیند گسترده‌تری است که طی آن توازن قدرت، ساختار ائتلاف‌ها و حتی الگوی نظم سیاسی و اقتصادی منطقه در حال دگرگونی است. نتیجه این فرآیند می‌تواند تعیین کند که غرب آسیا در دهه‌های آینده به چه نوع نظمی وارد خواهد شد: نظمی مبتنی بر هژمونی یک قدرت خارجی، یا نظمی متکی بر توازن میان بازیگران منطقه‌ای.

در این میان، آنچه که حائز اهمیت است و باید به آن توجه ویژه داشت، این است که علی‌رغم فشارهای گسترده واشینگتن و تل‌آویو برای تبدیل این جنگ به یک ائتلاف منطقه‌ای علیه ایران، این سیاست تاکنون با محدودیت‌های جدی روبه‌رو شده است. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس - که از نظر جغرافیایی در نزدیک‌ترین فاصله با میدان جنگ قرار دارند - تا این لحظه از پیوستن مستقیم به یک تقابل نظامی علیه ایران خودداری کرده‌اند، علیرغم اینکه امریکا از خاک انها اقدامات نظامی علیه کشور ما انجام میدهد. این احتیاط، صرفاً ناشی از ملاحظات اقتصادی یا نگرانی از گسترش جنگ نیست، بلکه تا حد قابل توجهی بازتاب درک فزاینده این دولت‌ها از وضعیت واقعی توازن قوا در میدان جنگ و محدودیت‌های راهبردی محور آمریکا - اسرائیل در پیشبرد این تقابل است.

در سیاست بین‌الملل، دولت‌ها معمولاً زمانی به یک ائتلاف نظامی می‌پیوندند که از پیروزی آن اطمینان نسبی داشته باشند. اما هنگامی که نتیجه یک جنگ نامطمئن و نامعلوم به نظر برسد یا نشانه‌هایی از فرسایش قدرت یکی از طرف‌های اصلی مشاهده شود، متحدین پیرامونی ترجیح می‌دهند سیاست احتیاط و انتظار را در پیش گیرند. میتوان به نمونه هایی از این دست اشاره کرد: تغییر موضع ایتالیا در جنگ جهانی دوم؛ ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول؛ تغییر صف‌بندی رومانی در پایان جنگ جهانی دوم؛ احتیاط کشورهای عربی در جنگ عراق و ایران؛ این نمونه‌ها نشان می‌دهد که در منطق واقع‌گرایانه سیاست بین‌الملل، دولت‌ها اغلب ریسک پیوستن به یک جنگ را با احتمال پیروزی آن می‌سنجند. اگر یکی از طرف‌ها به‌وضوح در موقعیت برتر قرار داشته باشد، بازیگران پیرامونی سریع‌تر به آن اردوگاه می‌پیوندند تا در پیروزی شریک شوند. اما وقتی جنگ وارد مرحله‌ای از ابهام راهبردی و فرسایش قدرت شود، بسیاری از دولت‌ها ترجیح می‌دهند در موقعیت انتظار باقی بمانند، کانال‌های ارتباطی خود را با همه طرف‌ها حفظ کنند و تا روشن شدن موازنه نهایی از ورود مستقیم به درگیری پرهیز نمایند. رفتار کنونی دولت‌های عربی خلیج فارس را باید دقیقاً در همین چارچوب تحلیل کرد. این کشورها به‌خوبی آگاه‌اند که ورود مستقیم به چنین جنگی می‌تواند آن‌ها را به نخستین میدان‌های درگیری تبدیل کند و زیرساخت‌های حیاتی اقتصادی آنان را - از تأسیسات انرژی و بنادر صادراتی گرفته تا مراکز مالی و شبکه‌های حمل‌ونقل - در معرض خطر مستقیم قرار دهد.

از سوی دیگر، اقتصاد بسیاری از این کشورها به‌شدت به ثبات ژئوپولیتیکی، امنیت مسیرهای انرژی و جریان آزاد تجارت جهانی وابسته است. در دهه‌های اخیر دولت‌های خلیج فارس سرمایه‌گذاری‌های عظیمی برای تنوع‌بخشی به اقتصاد، توسعه زیرساخت‌های شهری و تبدیل شدن به مراکز مالی جهانی انجام داده‌اند. درگیر کردن آنها به یک جنگ منطقه‌ای گسترده بدون تردید این طرح‌های بلندمدت توسعه آنها را با خطر جدی مواجه میکند و ثبات اقتصادی مورد نیاز برای جذب سرمایه خارجی را از میان میبرد. از همین‌رو حتی کشورهایی که طی دهه‌های گذشته روابط امنیتی عمیقی با ایالات متحده برقرار کرده‌اند، در عمل تلاش میکنند از تبدیل شدن به بخشی از جبهه نظامی مستقیم علیه ایران اجتناب کنند. نمونه‌هایی چون عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و کویت نشان می‌دهد که میان «همکاری امنیتی با آمریکا» و «مشارکت در یک جنگ مستقیم علیه ایران» تفاوتی اساسی وجود دارد. این کشورها، در حالی که روابط راهبردی خود را با واشینگتن حفظ کرده‌اند، در عمل تلاش می‌کنند دامنه درگیری را به حداقل برسانند و از تبدیل شدن به میدان مستقیم جنگ جلوگیرند. حتی کشورهایی که میزبان پایگاه‌های نظامی امپریالیسم امریکا هستند نیز به‌خوبی می‌بینند که گسترش جنگ کنونی چگونه همین پایگاه‌ها را به اهداف نظامی ایران تبدیل کرده است.

اما در پس این رفتار محتاطانه، ما با نشانه هایی از شکل‌گیری یک تحول عمیق‌تر روبروئیم: تغییر در فهم توازن قدرت در غرب آسیا. در دهه‌های گذشته امپریالیسم امریکا با اتکا به برتری نظامی، شبکه گسترده پایگاه‌های نظامی و اتحادهای امنیتی توانسته بود نوعی نظم امنیتی مبتنی بر هژمونی خود را در منطقه برقرار کند. اسرائیل نیز در این چارچوب نقش بازوی نظامی و ژئوپولیتیکی این ساختار را ایفا می‌کرد. با این حال، جنگ‌های فرسایشی، عراق، افغانیتان، سوریه، افزایش هزینه‌های مداخلات نظامی و ظهور و بروز قدرت منطقه‌ای مانند ایران، و استحکام محور مقاوت به‌تدریج این ساختار هژمونیک را با چالش‌های جدی روبه‌رو کرد.

در چنین شرایطی، جنگ جاری را می‌توان در سطح منطقه‌ای تلاشی از سوی محور آمریکا - اسرائیل برای بازسازی هژمونی از دست‌رفته خود در غرب آسیا دانست. اما طولانی شدن این جنگ، ناتوانی در دستیابی سریع به اهداف اعلام‌شده و گسترش دامنه بحران، برای بسیاری از کشورهای منطقه این واقعیت را آشکار کرده است که قدرت نظامی این محور دیگر آن ظرفیت پیشین برای تحمیل اراده سیاسی خود را بر کل منطقه ندارد. به همین دلیل بسیاری از متحدین منطقه‌ای ترجیح می‌دهند در شرایطی که توازن واقعی قوا هنوز در حال شکل‌گیری است، از پیوستن شتاب‌زده به یک جبهه جنگی خودداری کنند و فضای مانور سیاسی خود را حفظ نمایند.

از منظر ژئوپولیتیکی نیز کشورهای منطقه به‌خوبی می‌دانند که جغرافیا را نمی‌توان به سادگی تغییر داد. حضور نظامی ایالات متحده در خاورمیانه هرچند گسترده است، اما به هر تقدیر حضور یک قدرت خارجی است که تابع تحولات سیاست داخلی واشینگتن و دگرگونی‌های نظم جهانی است. در مقابل، ایران یک واقعیت پایدار جغرافیایی و تاریخی در منطقه است؛ کشوری با عمق سرزمینی، جمعیت بزرگ و ظرفیت‌های اقتصادی و سیاسی قابل توجه که در هر سناریوی آینده نیز به‌عنوان یکی از قطب‌های توازن منطقه‌ای باقی خواهد ماند. از اینرو، جنگ جاری را باید نه تنها یک تقابل نظامی، بلکه صحنه‌ای برای بازتعریف توازن قدرت در منطقه دانست. هرچه ضعف‌های راهبردی سیاست جنگی آمریکا و اسرائیل آشکارتر شود، شکاف میان منافع واقعی کشورهای منطقه و راهبردهای این محور نیز عمیق‌تر خواهد شد. همین شکاف است که می‌تواند مانع از شکل‌گیری یک ائتلاف منطقه‌ای گسترده علیه ایران شود و فضای تازه‌ای برای بازآرایی معادلات قدرت در غرب آسیا فراهم آورد.

 آنچه که ناظر بر منافع ملی است، مهم‌ترین وظیفه راهبردی ایران باید این باشد که ضمن احراز و حفظ قدرت بازدارندگی خود، از تبدیل این تقابل به یک جنگ منطقه‌ای فراگیر باهمسایگانش  جلوگیری کند. مدیریت دامنه جنگ، به همان اندازه خود جنگ اهمیت دارد. ترکیب بازدارندگی راهبردی، دیپلماسی فعال منطقه‌ای و بهره‌گیری هوشمندانه از شکاف‌های موجود در ساختار ائتلاف‌های امپریالیستی - صهیونیستی می‌تواند به ابزاری مؤثر برای دفاع از منافع ملی و تثبیت جایگاه ایران در توازن در حال شکل‌گیری غرب آسیا تبدیل شود.

مسئله امنیت و ثبات کشور از منظر حزب ما پیش‌شرطی بنیادین برای هرگونه تحول اجتماعی و مبارزه طبقاتی به شمار می‌رود. تجربه تاریخی جنبش‌های کارگری در بسیاری از کشورها نشان داده است که در شرایط جنگ‌های ویرانگر یا فروپاشی ساختارهای دولتی، نخستین قربانیان همواره طبقات فرودست جامعه بوده‌اند. در چنین شرایطی، اقتصاد ملی دچار اختلال عمیق می‌شود، زیرساخت‌های تولیدی آسیب می‌بینند و در نتیجه طبقه کارگر نه‌تنها توان سازمان‌یابی و مبارزه برای حقوق خود را از دست می‌دهد، بلکه با فقر، بیکاری و ناامنی گسترده نیز مواجه می‌شود. از این‌روست که حزب کار ایران (توفان) در شرایط کنونی دفاع از امنیت ملی و تمامیت سرزمینی کشور در برابر هجوم نظامی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، پیش از هر چیز به معنای دفاع از بستر تاریخی و اجتماعی‌ای است که در آن مبارزه طبقاتی می‌تواند به شکلی واقعی و سازمان‌یافته شکل گیرد. بدون وجود یک دولت ملی مستقل و باثبات، بدون وجود ساختارهای اقتصادی فعال و بدون امنیت عمومی، نه تشکل‌های کارگری می‌توانند شکل بگیرند و نه مطالبات اجتماعی طبقات زحمتکش می‌تواند به عرصه سیاست راه یابد. در چنین شرایطی حتی ابتدایی‌ترین حقوق اجتماعی و اقتصادی کارگران نیز در معرض نابودی قرار می‌گیرد. در همین چارچوب، سیاست بازدارندگی برای ایران تنها یک ابزار نظامی نیست، بلکه بخشی از یک راهبرد کلان برای جلوگیری از احیای سلطه امپریالیسم آمریکا بر کشور است. بازدارندگی مؤثر هزینه هرگونه ماجراجویی نظامی علیه ایران را افزایش می‌دهد و در عین حال زمینه را برای کاهش تنش‌ها و مدیریت بحران فراهم می‌کند. در کنار آن، دیپلماسی فعال منطقه‌ای که مبتنی بر منافع ملی ایران و همچنین منافع ملت‌ها و خلق‌های منطقه باشد، اهمیت حیاتی دارد. ایران باید با بهره‌گیری از شکاف‌های موجود میان قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، مانع از شکل‌گیری یک ائتلاف نظامی گسترده علیه خود شود و فضای ژئوپولیتیکی منطقه را به سوی نوعی موازنه پایدارتر سوق دهد.

دوباره تأکید میکنبم که دفاع ملی از تمامیت سرزمینی کشور در برابر امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم، که در عین حال دفاع از صلح و ثبات ملی همراه با کسب و حفظ قدرت بازدارندگی است، در واقع دفاع از منافع عینی طبقه کارگر نیز محسوب می‌شود. مسئله امنیت ملی و مسئله عدالت اجتماعی دو حوزه جدا از یکدیگر نیستند. ثبات سیاسی و امنیت ملی بستر مادی لازم برای سازمان‌یابی اجتماعی و مبارزه طبقاتی را فراهم می‌کند؛ و در مقابل، گسترش عدالت اجتماعی و کاهش شکاف‌های طبقاتی نیز به تقویت انسجام داخلی و افزایش توان مقاومت جامعه در برابر فشارهای خارجی می‌انجامد. دفاع از امنیت کشور در برابر سیاست‌های جنگی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، در عین حال دفاع از امکان تاریخی شکل‌گیری یک جنبش اجتماعی قدرتمند در درون جامعه ایران نیز به شمار می‌رود.

دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا ورژیم صهیوفاشیست اسرائیل ازایران کوتاه باد!

 

***

طرح قطعنامه کنگره ششم حزب کار ایران(توفان) درپشتیبانی از مبارزات خلق فلسطین برای آزادی ملی و استقلال

 

پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی، جامعه ملل قیمومیت فلسطین را به بریتانیا واگذار کرد.

این کشور بلافاصله بیانیه بالفور را که  در واقع یک طرح و برنامه صهیونیستی- استعماری تحت عنوان "تأسیس یک میهن یهودیان " بود را به اجرا گذارد.

این بیانیه در اصل یک پیروزی برای صهیونیسم (جنبش ملی یهودیان برای بازگشت  به سرزمین صهیون) بود و پایه اولیه "حقوقی" برای ادعاهای کاذب صهیونیستها،  که گویا  "خداوند ارض موعود (از نیل تا فرات) را به آنها بخشیده است"، شد. بالفور در عین حال نقطه آغازین درگیری های خونین میان فلسطینیان که نگران آینده بودند، با صهیونیست ها شد.

موج مهاجرت یهودیان به فلسطین به دلیل یهودی ستیزی در اروپا - بویژه پس از به قدرت رسیدن نازی ها در آلمان - اوج گرفت.

جمعیت یهودیان که با زور تروریسم هر روز زمین های بیشتری را در فلسطین تصاحب  می‌ کردند موجب مقاومت، شورش ها و درگیری های گسترده در سال های ۱۹۲۰ تا ۲۱ شد.

پس از جنگ جهانی دوم. پشتیبانی بین‌المللی از تشکیل یک دولت یهود در سرزمین فلسطین افزایش یافت.

در همان زمان بریتانیا از قیمومیت فلسطین عمدا استعفا داد و حل مسئله را به سازمان تازه تاسیس ملل ارجاع داد.

مجمع مذکور با اکثریت آرا طرح تقسیم فلسطین به دو دولت فلسطینی و یهودی را تصویب نمود.

صهیونیست ها که با مرزهای تعیین شده مخالف بودند، کشور جعلی  بدون مرز مشخص را بنا نهادند و از همان زمان تجاوز و اشغالگری را آغاز کردند و به این ترتیب مقاومت و مبارزه فلسطینی ها علیه تروریست های صهیونیست اوج گرفت.

دولت  اسرائیل که پادگان  و پایگاه امپریالیسم آمريکا جهت اعمال‌ سلطه بر منطقه بود، تا بن دندان مسلح شد و پاکسازی قومی فلسطینی ها حدت گرفت و سرزمینشان در اورشلیم شرقی،  نوار غزه و کرانه باختری هر روز بیشتر به اشغال تروریست های صهیونیست درآمد و آوارگی شان افزایش یافت.

در همان دوره بود که "نکبه" (فاجعه) رخ داد و یک شبه بیش از ۸۰۰ هزار فلسطینی از ۵۰۰ روستا آواره گشتند که تا امروز  نیز حق بازگشت به موطنشان را ندارند.

در حقیقت "نکبه" پايه آوارگی و مبارزات خونین فلسطینی ها علیه صهیونیسم و ارتجاع شد. "ایلان پاپه" دانشمند مترقی  اسرائیلی به درستی "نکبه" را یک پاکسازی قومی نامید.

مبارزه دلاورانه خلق فلسطین که  ابتدا با سنگ و چوب انجام می گرفت - که به انتفاضه(قیام مردمی) ملقب شد - منجر به خروج اسرائیل از نوار غزه شد و در سال ۲۰۱۶ حماس در نوار غزه برنده انتخابات و در نتیجه بر آن مسلط شد.

همین امر باعث محاصره غزه و کشیدن دیوار دور آن توسط دولت صهیونیستی اسرائیل شد.

جنگ های وحشیانه صهیو نیست ها در سال‌های ۲۰۰۹، ۲۰۱۲، ۲۰۱۴، ۲۰۲۱، ۲۰۲۲ علیه حماس که روز بروز قدرت نظامی اش افزایش می یافت، جنبش مقاومت، بویژه سازمان  حماس را آبدیده تر ساخت.

این سازمان با حمله "طوفان الاقصی" در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که در تاریخ  ۷۵ ساله اسرائیل سابقه نداشت، نه تنها شک امنیتی بر "چهار مین ارتش جهان" و سازمان مخوفش "موساد" وارد کرد، نه تنها یک شک ژئوپلیتیکی بر معادلات خاورمیانه وارد آورد، بلکه نقشه شکست حماس و پاکسازی قومی صهیوفاشیست ها را نیز نقش بر آب ساخت.

علیرغم بمباران بربرمنشانه دوساله غزه و غیرقابل سکونت ساختن آن و نسل‌کشی بی سابقه که منجر به کشتار ۷۰ هزار فلسطینی، که یک سوم آن را کودکان و نوزادان تشکیل می دادند، صهیوفاشیست ها نتوانستند بر حماس و دیگر سازمانهای مقاومت غلبه کنند.

دولت صهیوفاشیستی اسرائیل با اذعان به ۲۰۰۰ کشته و ۷ هزار زخمی از سربازان خود، متحمل شدن ضربات شدید اقتصادی و اجتماعی، مهاجرت معکوس صدها هزار نفره، پشتیبانی ده ها دولت و میلیون‌ها نفر مردم جهان از مبازره دلاورانه خلق فلسطین و جبهه  مقاومتش و بلاخره بازگشت به میز مذاکره با حماس با بی آبرو یی، عملا شکست سختی را متحمل شد.

طرح توطئه گرانه "مجمع انتقالی بین‌المللی غزه " (گیتا) متشکل  از ملیاردرها، و سیاستمداران لابی غربی شان به سردستگی "تونی بلر"، این جنایتکار جنگی، که از توافق اکتبر ۲۰۲۵ نتانیاهو -ترامپ زائیده شد، یک طرح استعماری برای بلعیدن  نوار غزه و رسمیت بخشیدن  به قیمومیت صهیونیسم و امپریالیسم بر این دیار است.

حتی بعد از طرح "صلح" کذایی مذکور، که در آن از اورشلیم شرقی و کرانه باختری نامی به میان نیامده است، هنوز بمباران غزه و پاکسازی قومی خونین با بهانه تراشی، و نیز شهرک سازی در کرانه باختری ادامه  دارد. گرسنگی، تشنگی،  بی دارویی و بی سرپناهی در نوار غزه کماکان جنایت می آفریند.

از سوی دیگر حماس و سایر سازمان های مقاومت فلسطین که طرح گیتا را که گویا قرار است  "برای هميشه صلح" را به فلسطین، آورد  یک توطئه ارزیابی می کنند که  خواهان تثبیت وضع موجود است.

 

ازاین رو آنها اعلام کرده اند که اسلحه خود را زمین نخواهند گذارد و به مبارزه خود تا تحقق بخشیدن به حق تعیین سرنوشت ملت فلسطین، استقرار یک حکومت فلسطینی، عقب‌نشینی کامل ارتش اشغالگر اسرائیل از کلیه مناطق اشغالی و باز گشت کلیه  آوارگان فلسطین و... ادامه خواهند داد.

 

حزب کارایران(توفان) در این راه، همراه و هم پای کلیه احزاب  وسازمان‌های انقلابی و مترقی و میلیون ها نفر از مردم آزاده جهان از مبارزات قهرمانانه خلق فلسطین  دفاع نموده و در عین  حال به افشای بی وقفه توطئه های صهیوفاشیست ها، امپریالیست ها و کلیه پارکابی های ملی و بین‌المللی حقیر و زبون آنان را برای به شکست کشاندن جنبش مقاومت با تمام قوا افشاءمی کند

حزب کارایران(توفان) بر آن است که دفاع از جنبش مقاومت خلق فلسطین نه یک دفاع ایدئولوژیک بلکه یک دفاع سیاسی است. دفاع از جنبش موهومی مردم فلسطین ولی همزمان نفی رهبری سیاسی آن به بهانه های ایدئولوژیک علیرغم ظاهر انقلابی آن همگامی با امپریالیستها و صهیونیستها و یا گرفتاری در تار و پود تبلیغاتی صهیونیستها و سخنگویان فارسی زبان آن است. حزب ما از اصل مبارزه ملتها برای استقلال و آزادی ملی از چنگ امپریالیستها و نیروهای اشغالگر حمایت می کند. هر تشکل و یا سازمانی نیز که از این اصل دفاع کند در راستای خواستهای حزب ما گام بر می دارد و به همان خواستهائی عملا تحقق می بخشد که حزب ما خواستار آن بوده است. به این اصل باید همیشه وفادار ماند.

حزب کارایران(توفان) درعین حال خائنین به وطن که دراین گیرو دارنه تنها سرکوب خلق فلسطین توسط صهیوفاشیست های اسرائیل  به کمک امپریالیسم بویژه امپریالیسم آمریکا را تأیید می کنند،  بلکه  خواهان تجاوز آنها به ایران برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی هستند، ویا آنانکه برای تجزیه  ایران از این دشمنان بشریت یاری می طلبند، چه فارس باشند و چه کرد، چه ترک و بلوچ، چه "مجاهد" و چه سلطنت طلب و چه چپ منحرف را شدیدا محکوم می کند و در افشای  بی امان این خائنین به خلق لحظه‌ای درنگ به خود راه نخواهد داد.

زنده باد رزم دلاورانه خلق قهرمان فلسطین برای رهایی ملی!

زنده باد همبستگی بین‌المللی با خلق فلسطین!

نابود باد رژیم نسل کش وصهیونیست اسرائیل!

***

دلایل تظاهرات صدها هزار نفره در تهران و دیگر شهرها پس از ترور رهبر جمهوری اسلامی

 

وقتی خبر ترور رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله خامنه‌ای، منتشر شد، موجی از شوک جامعه ایران را فرا گرفت. واکنش‌ها ریشه در یک احساس عمیق ملی داشت: جامعه ایران تحقیر و نقض حاکمیت کشورش را برنمی‌تابد.

 

برای دهه‌ها، بسیاری به خیابان‌ها آمده بودند تا خواستار حقوق خود شوند و علیه سرکوب سیاسی و سیاست‌های نئولیبرال اعتراض کنند. آنها با سرکوب مواجه شدند و بسیاری حتی جان خود را در این مبارزه از دست دادند. با این حال، با وجود اعتراض و گلایه‌هایی که از نظام حاکم داشتند، از جشن گرفتن به خاطر تجاوز خارجی یا کشته شدن رهبران آن سرباز زدند.

در عوض، در اقدامی که آن را تروریسم از سوی ترامپ و نتانیاهو توصیف کردند، تصمیم گرفتند از موجودیت ملت دفاع کنند. از روی عشق به میهن، از رقص و شادی کردن به بهانه نفرت یا انتقام خودداری کرده و حاکمیت ملی را بر اختلافات سیاسی مقدم دانستند.

اقلیت کوچکی که با رقص و شادی واکنش نشان دادند، یا نادان و بی‌خبر از پیامدهای گسترده‌تر بودند یا با دشمنی شخصی و میل به انتقام‌جویی رانده می‌شدند. با این حال، آینده نظام حاکم بر ایران تنها توسط مردم ایران تعیین خواهد شد - نه توسط ترامپ یا نتانیاهو و حامیانشان.

تظاهرات عظیم خودجوشی که در چندین شهر ایران در محکومیت ترور خامنه‌ای برگزار شد، پیامی روشن به قدرت‌های جهانی و به گروه‌های مخالف ایرانی که به دنبال حمایت خارجی هستند، مخابره کرد: مردم ایران ترور و مداخله خارجی را برنمی‌تابند. ایرانی‌ها میهن‌پرست هستند و عشق عمیقی به کشورشان دارند. بسیاری که از نظام سیاسی حمایت نکرده بودند، به خاطر ایران به خیابان‌ها آمدند و قاطعانه در برابر تجاوز خارجی ایستادگی کردند.

همزمان، مقاومت خامنه‌ای در برابر فشار آمریکا، امتناع او از تسلیم شدن و رویکرد سازش‌ناپذیرش در سیاست‌های خارجی ایران، حمایت بیشتری را در میان بخش‌هایی از جامعه برای او به همراه داشت. بدون شک، مردم ایران دارای حس قوی غرور ملی هستند. آنها بین ایران به عنوان یک ملت و جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام سیاسی تمایز قائل می‌شوند، با این حال در مواجهه با تجاوز خارجی آماده اتحاد هستند. بسیج عمومی گسترده در چندین شهر باید در همین بافتار ملی درک شود.

ملت ایران تروریسم جهانی را نجات‌دهنده ایران نمی‌داند. حضور صدها هزار نفر در خیابان‌ها محاسبات قدرت‌های امپریالیست، رسانه‌های مستقر در لس آنجلس، چهره‌های فرصت‌طلب رسانه‌های اجتماعی و شبکه‌های مخالفی را که صدایشان عمدتاً از بودجه خارجی نشأت می‌گیرد، برهم زد. این همان اپوزیسیونی است که مدعی است به دنبال ایجاد به اصطلاح «جبهه سوم» برای «تغییر رژیم» است، ظاهراً برای مخالفت با ایالات متحده و جمهوری اسلامی.

پس از بسیج سراسری و گسترده ایرانیان علیه تجاوز آمریکا و اسرائیل، این اپوزیسیون به نقش تماشاگر تنزل یافت - که در عمل به‌عنوان ستون پنجم همسو با منافع آمریکا در اقدامات علیه ایران عمل می‌کند. ما بارها گفته‌ایم و تکرار می‌کنیم: تنها دو جبهه وجود دارد - یا ایستادن در کنار مردم علیه تجاوز خارجی و همدستان داخلی آن، یا همسو شدن با دشمنان خارجی علیه ایران و مردم ایران. راه سومی وجود ندارد.

 

چه ژرفایی از انحطاط اخلاقی لازم است تا کسی دستور ترور رهبر جمهوری اسلامی - اقدامی که توسط مردی انجام شده که بسیاری او را تروریست می‌دانند - را تأیید کند و این «قانون جنگل» را در امور بین‌الملل صرفاً از روی نفرت نسبت به جمهوری اسلامی توجیه نماید؟ تشویق و شادی کردن برای چنین اقدامی، فرود به ورطه خیانت و ننگ از واضح‌ترین نوع است.

 

***

معمای رابطه ترامپ ونتانیاهو

 

۶ نوامبر ۲۰۲۴، فقط یک روز بزرگ برای جمهوری‌خواهان و دونالد ترامپِ جنگ افروز نبود. پس از پیروزی

 جمهوری‌خواهان در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده، یک نفر به طور ویژه خوشحال شد و آن بنیامین نتانیاهو بود.

نخست وزیر صهیوفاشیست و جنایتکار اسرائیل از اینکه ترامپ بزرگترین بازگشت تاریخ را رقم زده بود، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. یک روز پس از انتخاباتِ آمریکا، نتانیاهو در یک تماس تلفنی با ترامپ، با او توافق کرد که "برای امنیت کشور یهود (اسرائیل )با هم همکاری کنند"! بنابراین، جای تعجب نبود که پس از این تماس ، دفتر نخست وزیر اسرائیل اعلام کرد: "این دو همچنین در مورد تهدید ایران بحث کردند." اینکه آنها دقیقاً در آن زمان چه چیزی را مورد بحث قرار دادند، معلوم نیست. اما از زمان حمله روز شنبه به ایران، حداقل، باید روشن شده باشد که ترامپ برای بنیامین نتانیاهو و هدف همیشگی‌اش -نابودی ایران- در خدمت او قرار گرفته است.

نخست وزیر اسرائیل دهه‌هاست که برای سرنگونی رژیم ایران بخصوص جلوگیری از دستیابی آن ها به بمب هسته‌ای تلاش و توطئه می‌کند.

حضور او در سازمان ملل متحد در نیویورک در سال ۲۰۱۲ فراموش نشدنی است. او در طول سخنرانی خود، تابلویی مقوایی را در دست داشت که تصویر بمبی با فیوز درخشان را نشان می‌داد. این "نمایش" مضحک قرار بود نمادی از این باشد که تهران چقدر در دستیابی به سلاح هسته‌ای نزدیک شده است!!

نتانیاهو در طول دهه‌های گذشته،  بارها از جامعه بین‌المللی خواسته است که تحریم‌های شدیدی را علیه ایران اعمال کنند.

اما نه رهبران اروپا (بغیر از اسپانیا در این اواخر)، نه روسای جمهور ایالات متحده، علی الخصوص ترامپ، نه تنها تاکنون نتوانسته اند بر  این سیاست نتانیاهو خللی وارد کنند، بلکه او را در این توطئه تشویق و از او حمایت کرده اند.

در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون، سران کشورها مصمم بودند که نتانیاهو را به دنبال کردن راه حل دو کشور و توافق اسلو متقاعد کنند! در دوره اول نخست وزیری نتانیاهو، او با قطع کامل روابط با باراک اوباما آب پاکی را روی دست او ریخت! علاوه بر این،  اباما به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحده به ظاهر به توافق هسته‌ای(برجام)با ایران متعهد بود.

ترامپ در دوره اول ریاست جمهوری خود هنوز بسیار بی‌تجربه بود. او در چهار سال اول ریاست جمهوری خود ایالات متحده را با آشفتگی داخلی و روابط بین‌المللی متلاطم مواجه ساخت.

در زمان جو بایدن، جنگ در غزه کماکان مشکل همیشگی بود. در این رابطه بایدن هر از گاهی از نتانیاهو و ارتش اسرائیل "انتقاد" می‌کرد.

اما از زمان ریاست جمهوری دوم ترامپ، اقدامات شدید اسرائیل علیه غزه و کشور های منطقه ، بویژه ایران بیش از هر زمان قابل رویت بود.

با روی کار آمدن ترامپ، صهیونیست هایِ در قدرت، بويژه شخص نتانیاهو که دوستی چند دهه با شخص ترامپ دارد و سال‌هاست منتظر به قدرت رسیدن اوست، ماجرا بکلی تغییر  ماهوی یافت. بخصوص در جنگ غزه و توطئه علیه ایران.

نتانیاهو به عبث می پندارد که با روی کار آمدن ترامپ او به هدف دیرینه اش یعنی "نابودی حکومت  جمهوری اسلامی ایران " رسیده و به این ترتیب به قدرت بی همتای منطقه تبدیل خواهد شد!

در این راستا نتانیاهویِ نسل‌کش، هم در تصمیمات  تبلیغاتی و هم نظامی تقریباً آزاد است. ترامپ همچنین جنبش مقاومت حماس را به انحلال تهدید کرد و بدین ترتیب آزادی گروگان‌های باقی‌مانده اسرائیلی را تسهیل کرد.

نتانیاهو در کرانه باختری نیز می‌تواند هر طور که می‌خواهد عمل کند. ساخت و ساز غیرقانونی شهرک‌ها در آنجا به سرعت و مقیاس عظیمی رسیده است و ترامپ اجازه این کار را به او داده است!

با این همه، هیچ چیز برای نتانیاهو به اندازه "تهدید ایران علیه اسرائیل" مهم نبود.

اهمیت ترامپ برای اهداف  نتانیاهو روز یکشنبه روشن شد: نتانیاهو گفت: "این تجمع نیروها ما را قادر می‌سازد تا کاری را که من ۴۰ سال است می‌خواهم به آن دست یابم، انجام دهیم وضربه‌ای هدفمند به رژیم تروریستی ایران وارد کنیم."

نتانیاهویِ جلاد بخصوص با بهانه قراردادن ۷ اکتبر ۲۰۲۳ -  زمانی که جنبش مقاومت حماس  به اسرائیل حمله کرد-  با خشونت کم سابقه ای نسل کشی خود در غزه و اکنون در ایران را  به صورت وحشیانه ای به پیش برده و می برد. بمباران مناطق  مسکونی در ایران و حتی مدرسه دخترانه میناب که در آن۱۶۵ کودک یکجا به شهادت رسیدند و ۹۵ کودک دیگر مجروح شدند، تنها نمونه ای از این خونخواری اوست.

پس از یک جنگ طولانی و پرهزینه  امروز زندانِ بزرگِ غزه عملاً تحت کنترل ارتش اسرائیل قرار گرفته است.

حزب‌الله لبنان، این قدرتمندترین نیروی غیر نظامی جهان، به دلیل درگیری با دولت صهیونیستی اسرائیل، گرچه تضعیف شده است ولی کماکان مصمم و مسلح به مقاومت خود علیه صهیوفاشیسم ادامه می دهد.

در سوریه، رژیم  مشروع و قانونی بشار اسد در پایان سال ۲۰۲۴ فروپاشید. و اکنون حمله علیه ایران، این "دشمن اصلی" آغازشده است.

 

البته نتانیاهو امروز امیدوار است که ترامپ حتی الامکان جنگ با ایران را  ادامه دهد. اما در عمل به اثبات رسیده است که  آن پیروزی که صهیوفاشیست ها  انتظارش را داشتند، با چند روز بمباران قابل دستیابی نیست.

بیهوده نیست که ترامپ  چند روز پیش از این اعلام کرد  که این عملیات می‌تواند حداقل چهار تا پنج هفته طول بکشد. اینکه پس از آن چه اتفاقی می‌افتد، احتمالاً خودِ ترامپ هم نمی‌داند. به نظر نمی‌رسد که او برنامه‌ای برای پایان دادن جنگ داشته باشد

بنابراین، نخست‌وزیر اسرائیل همچنان به غیرقابل پیش‌بینی بودن و دَمدَمی مزاج بودن ترامپ وابسته است.

به جرات  می توان گفت که مخازن ارتش ایران ، بخصوص موشک های نقطه زن و پهپادهای گوناگون، تعداد  بی‌شمار اعضای سپاه پاسداران، بسیج ، ارتش و نیز مقاوت تک تک هموطنان  ما در دفاع از استقلال، تمامیت ارضی، شرف و حیثیت ملی به اضافه بسیاری از عوامل دیگر،  بر این حساب های کوته بینانه خط بطلان خواهند کشید.

***

دونالد ترامپِ جنگ سالار

 

جنگی بدون برنامه، بدون مبنای قانونی و تجاوز نظامی حد اکثر و وحشیانه هرگز نمی‌تواند بر اساس حقایق تأیید شده و قوانین بین‌المللی باشد.

 

امری که در مورد هر دو حمله جنایتکارانه امپریالیسم آمریکا  و صهیوفاشیست های اسرائیل به ایران صدق می کند.

"مارتین کوبلر" به عنوان سفیر در مصر، عراق و پاکستان، و همچنین در ماموریت‌های سازمان ملل در افغانستان، عراق، جمهوری دموکراتیک کنگو و لیبی خدمت کرده است. او که به همراه "کوپف"، کتاب "زلزله جهانی- فرصت اروپا برای درخشش جدید" را منتشر کرده است می گوید:

"اکنون دوباره نوبت ایران شده است.

در حالی که مذاکرات بر سر برنامه هسته‌ای با ایران هنوز ادامه داشت، ایالات متحده و اسرائیل در حال تدوین یک تجاوز غیرقانونی برای تجزیه ایران و هموار کردن راه برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی  بودند."

در چنین شرایطی "یوهان وادفول"، وزیر امور خارجه مزوّر و دروغپرداز دولت آلمان، توضیح داد: "ما همیشه طرفدار یک راه حل دیپلماتیک هستیم، اما رژیم بی‌رحم (منظور رژیم ایران است)برای آن آماده نیست."!!

این وزیر دروغگو و حقه باز کوچکترین اشاره‌ای به این واقعیت  که آمریکا، هم تا دو روز قبل از تجاوز وحشیانه تابستان گذشته و هم تجاوز کنونی دور میز مذاکره با ایران به سر می برد، نمی کند.

همین وزیر حیله گر روز سه شنبه ۱۰ مارس ناگهان به خدمت دولت صهیوفاشیستی اسرائیل - که به همراه امپریالیسم آمریکا، مجددا در حين مذاکره با ایران، وحشیانه به کشور ما تجاوزکرده اند - می رسد و علنا اظهار می دارد که "ما پشتیبان شما هستیم"!!

بنابراین، جنگ و فرسایش نظم بین‌المللیِ "مبتنی بر قانون" -  مورد تحسین قرار می گیرد، زیرا که هروقت امپریالیسم آمريکا اراده کند می تواند کمی کمتر قانون بین‌المللی داشته باشد!؟

و آنگاه به خاطر ارتکاب این جنایت، عده ای خود فروش، وطن فروش و خائن، از دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا و بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، سپاسگزارند چون به ایران تجاوز کرده است!!

 

اما صرفا همدردی با ایران هم جایگزین مبنای قانونی نمی‌شود. نیروی نظامی یک کشور، حتی علیه رژیم‌های دیکتاتور و منفور نیز باید مطابق با قوانین بین‌المللی عمل کند.

نظم بین‌المللی یک ساختار سیاسی است. این نظم تنها در صورتی برقرار است که کشورها به قوانینی که بر سر آن توافق کرده‌اند، پایبند باشند. مداخلات وحشیانه نظامی امپریالیسم آمریکا در کشورهای دیگر بارها این ساختار را نادیده گرفته و بی‌ثبات کرده است. دلیل این امر این است که معمولاً ابتدا تصمیم سیاسی برای حمله گرفته می‌شود و بحث حقوقی حد اکثر بعد از تجاوز آغاز می‌شود! که معمولاهم بی اثر است. تجاوز کنونی علیه کشور ما ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. در صورتیکه باید برعکس باشد. در سیستم منشور سازمان ملل، بررسی حقوقی در اولویت قرار دارند. ولی وزیر  امور خارجه آلمان، پس از حمله اخیر امپریالیسم آمريکاورژیم صهیونیستی

اسرائیل به ایران اعلام کرد که "قانونی بودن تحت قوانین بین‌المللی هنوز باید ارزیابی شود"!! و این رویکرد در میان کشورهای عضو ناتو وسایر کشورهای مطیع آمریکا تثبیت شده است.

برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهم: این به معنای دفاع از رژیم ایران نیست. رژیم ایران یک دیکتاتوری اقتدارگرا است. خشونت علیه تظاهرکنندگان، سرکوب، شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی یک واقعیت است.

اما جمهوری اسلامی، به تصدیق سازمان بین‌المللی انرژی اتمی و اذعان خودش و تأیید  بسیاری  از کشورها، نه دارای سلاح هسته‌ای است ونه قصد دستیابی به آن را دارد.

 

اصل اساسی منشور سازمان ملل متحد بیان می‌کند که: "استفاده از زور توسط یک کشور ممنوع است." این اصل یک استثنا را به رسمیت می‌شناسد: حق دفاع از خود طبق ماده ۵۱. این حق عمداً به طور محدود تعریف شده است. "نیروی نظامی پیشگیرانه فقط در صورتی مجاز است که حمله مسلحانه قریب‌الوقوع باشد." تمایل به تغییر رژیم - هر چقدر هم که از نظر سیاسی قابل درک به نظر برسد - استفاده از زور را توجیه نمی‌کند، مگر در مورد مداخله بشردوستانه  و آن هم در صورت جدی‌ترین نقض حقوق بشر، با دستور شورای امنیت سازمان ملل.

بنابراین عامل تعیین‌کننده، وضعیت واقعی موجود است. آیا حمله ایران به ایالات متحده آمریکا و اسرائیل واقعاً قریب‌الوقوع بود؟

مگر پس از تجاوز جنایتکارانه دوازده روزه در ژوئن ۲۰۲۵ علیه ایران، دونالد ترامپ اعلام نکرد که تأسیسات هسته‌ای ایران به طور کامل نابود شده‌اند؟!

مگر آژانس بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA) نگفت که در حال حاضر هیچ مدرکی مبنی بر برنامه تسلیحات هسته‌ای ایران در دست ندارد و در ماه‌های اخیر نیز نتوانسته است این موضوع را تأیید کند؟

پس ملاحظه می کنید  که تمام استدلال‌های امپریالیسم آمريکا و  رژیم صهیوفاشیسی اسرائیل پیرامون برنامه هسته‌ای  ایران کذب محض است و صرفا به منظور تجاوز جنایتکارانه علیه ایران برای تجزیه کشور و جدا ساختن آن از بریکس  و زنجیره‌ ی کشورهای جنوب جهانی طراحی شده است.

تمایل به تغییر رژیم، هر چقدر هم که از نظر سیاسی قابل درک به نظر برسد، استفاده از زور را توجیه نمی‌کند، مگر در مورد مداخله بشردوستانه و در جدی‌ترین موارد نقض حقوق بشر، آنهم تنها با مجوز شورای امنیت. این پروسه باید قبل از اعمال تجاوز انجام شود. دیپلماسی می بایست جایگزین تجاوز شود. دقیقاً به همین دلیل است که مسئله مبنای قانونی از اهمیت بیشتری برخوردار است.

مداخله نظامی فقط باید بر اساس حقایق تأیید شده و ارزیابی روشن، طبق قوانین بین‌المللی باشد و این هم باید قبل از استفاده از زور، نه پس از آن، بدون هیچ خللی روشن شده باشد.

اولین خطای استراتژیک، مداخله پس از سال ۲۰۰۱، به ویژه جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ این بود که با ادعاهای دروغین توجیه شد. با سرنگونی صدام حسین، مهمترین رقیب منطقه‌ای ایران ناپدید شد و موازنه قدرت تغییر کرد.

دومین خطا در سال ۲۰۱۸ رخ داد: ترامپ به طور یکجانبه از توافق هسته‌ای با ایران خارج شد و در نتیجه مهمترین حلقه دیپلماتیک برای کنترل برنامه هسته‌ای ایران را از بین برد. و به این ترتیب فشار جایگزین دیپلماسی شد. تشدید تنش امروز نیز نتیجه این تصمیمات سیاسی امپریالیستی است.

ابزارهای نظامی می‌توانند یک ارتش را متلاشی کنند، اما نمی‌توانند یک نظم سیاسی پایدار ایجاد کنند. باراک اوباما بعداً آن را «بدترین اشتباه» خود نامید که برای دوره پس از مداخله ۲۰۱۱ در لیبی برنامه‌ریزی مشخص نکرده بود.

به این ترتیب سوال اساسی در مورد ایران نیز بی‌پاسخ مانده است: بعد از این تجاوز چه خواهد شد؟

مجله سیاست خارجی «آتلانتیک» از پیش‌بینی احتمالاً بیش از حد خوش‌بینانه - به دیده ما گستاخانه و احمقانه - رویکرد ایالات متحده انتقاد می‌کند: "پس از مداخله نظامی و تضعیف رژیم ایران مردم همراه با اعضای مخالف زندانی قبلی، قدرت را به دست خواهند گرفت و در نهایت یک نظم پایدار بنا خواهند کرد!!

اما واقعیت اینست که:

ایران بیش از ۹۰ میلیون نفر جمعیت دارد، تقریباً چهار برابر جمعیت سوریه ی قبل از جنگ داخلی‌اش.

اولا یک جامعه جوان و پویا منتظر بازگشت ثبات به ایران نخواهد ماند. مسیرهای فرار کاملاً شناخته شده هستند: از طریق ترکیه به اروپا.

تجربه سوریه نشان می‌دهد که مهاجرت نه تنها زمانی آغاز می‌شود که جنگ تشدید می‌شود، بلکه زمانی آغاز می‌شود که امید از بین می‌رود."

اما تاریخ شاهد آنست که توان، اراده، خواست و عِرق ملی ایرانیان برای حفظ استقلال  و تمامیت ارضی بدون شک در مبارزه علیه  تجاوزگران فاشیست مانع از آن خواهند شد که ایران سقوط کند.دستها از ایران کوتاه!

***

 

پیام هواداران حزب در شمال ایران  به کنگره ششم حزب کارایران(توفان)

 

رفقای شرکت کننده در ششمین کنگره حزب کارایران(توفان)!

 خبر مسرت بخش برگذاری کنگره حزب را دریافت کردیم.ازاینکه شما درحساسترین شرایط تاریخی درعرصه ملی وبین المللی با تمام مشکلات پیش رو چنین کنگره مهمی را برگذار میکنید خوشحالیم و به شما درود میفرستیم

اکنون میهن ما دوران بحرانی ومتلاطمی را می‌گذراند. سیاست های خانمان برندارنئولیبرالی اقتصادی جمهوری اسلامی توام با دزدی های متناوب، اختلاس ها، خصوصی سازیها، بازی با نرخ ارز و افزایش نرخ دلار ودرنتیجه افزایش اختلاف طبقاتی واز طرفی فقدان آزادی های سیاسی ،آزادی احزاب و سازمانها و اتحادیه های مستقل کارگری ودوقطبی شدن جامعه واز طرف دیگر مداخله امپریالیسم و صهیونیسم  کشور را به طغیان وشورش کور کشانده است.

قیمت کالاهای مورد نیاز مردم بویژه زحمتکشان هر روز وساعت به ساعت  گران تر و سفره  مردم خالی تر می‌گردد.

 

اعتراضات صنفی دی ماه که در مرحله اول با اعتراض بازاریان و بخاطر افزایش و بی ثباتی ارز ورشد غیرعادی تورم آغاز گردید سریعا شعله ورشد و با مداخله  امپریالیست آمریکا وصهیونیسم اسرائیل وعوامل سلطنت طلب و مجاهدین رجوی وجریانات جدایی طلب از مسیر طبیعی ومسالمت آمیز خود خارج گردید وخشونتی حیرت انگیز که بیشتر به تحولات سوریه شبیه بود بر فضای ایران حاکم گشت. پرسش این است چگونه این مزدوران و عناصر نفوذی  آنهم درعرض مدت کوتاه وبا سازماندهی سریع توانستند اعتراض های مردمی را به آشوب وخشونت تبدیل کنند.خشونتی که سرانجام منجر به کشار هزاران نفر توسط حاکمیت گردید.رژیم درشرایطی قرار گرفت که برای حفظ موجودیت خود جز کشتار جنایتکارانه پیش روی خود ندید. دراین میان بسیاری از توده جوان و کم تجربه وناراضی به گوشت دم توپ تبدیل شدند و بازهم شاهد فاجعه ای دیگر بودیم.تحریک و تشویق توده مردم به قیام و سرنگونی نظام توسط رسانه های برون مرزی و عنصر فاسدی بنام رضا پهلوی سبب گردید که هزاران نفر جوان پر شور و بی اطلاع  قربانی چنین سیاست فریبکارانه و تبهکارانه ای گردند.  

 

رفقای گرامی، مبارزه کارگران ومحرومان جامعه اگرچه دراثر این تلاطمات گاها کند می شود اما هرگز خاموش نخواهد شد ومجددا از زیر خاکسترعلیه بورژوازی حاکم سربلند خواهد کرد. ازطرفی تلاش ما برای روشنگری علیه امپریالیسم و صهیونیسم وهرگونه مداخله خارجی بی وقفه ادامه دارد و این امر  یک وظیفه تعطیل نشدنی است.

 

رفقای عزیز،درخاتمه برای کنگره ششم حزب کارایران (توفان) آرزوی پیروزی وموفقیت کرده و درودهای کمونیستی خودرا.به همه رفقای شرکت کننده ارسال می کنیم.

زنده باد  کنگره ششم حزب کارایران(توفان)!

زنده باد حزب کار ایران (توفان)  تنها حزب مارکسیستی لنیستی طبقه کارگرایران

نابود باد  امپریالیسم و صهیونیسم و نه به هرگونه مداخله خارجی!

زنده باد دلاوری خلق!

هواداران حزب کارایران(توفان) درشمال

 

***

با ایران و لبنان بر علیه تجاوز سلطه  به ملت‌ها و کشور‌ها

مقاله ای تحلیلی از حزب کارگران تونس درمورد تجاوز به ایران وتحولات منطقه

 

تجاوز صهیونیستی–آمریکایی علیه ایران که از روز شنبه ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ با حمله موشکی به رهبری سیاسی، نظامی و امنیتی ایران آغاز شد همچنان ادامه دارد. این تجاوز از همه جهت کامل و آشکار است و با تمامی عرف‌ها و قوانین بین‌المللی در تضاد قرار دارد، اما کاملاً با منطق عربده‌کشی، زورگویی و خشونت عریان که مشخصه دو دولتِ آشوب‌گر در نظام جهانی است همخوانی دارد: دولت یانکی آمریکایی به رهبری مجرم نژادپرست ترامپ و موجودیت اشغالگر به رهبری باندهای نازی که یکی از هولناک‌ترین جنایت‌های نسل‌کشی را در غزه و کرانه باختری فلسطین در برابر دیدگان جهان و در چالشی آشکار با افکار عمومی جهانی سازمان دادند.

از این زاویه، تجاوز به ایران نقطه عطفی در سیاست جهانی به شمار می‌آید؛ سیاستی که شاهد افزایش چشمگیر نقض قواعد روابط بین‌المللی است؛ قواعدی که پس از نتایج جنگ جهانی دوم شکل گرفت و در قوانین سازمان ملل متحد در حوزه‌های مختلف بیان شد. درست است که این قواعد در دهه‌های اخیر دچار چرخش‌ها و عقب‌گردهایی شده‌اند، همسو با تحولات بزرگی چون سقوط دیوار برلین، فروپاشی اتحاد شوروی و شکل‌گیری «نظم جهانی نوین» و سلطه تک‌قطبی؛ اما بزرگ‌ترین چرخش در مدیریت امور جهانی امروز به اوج خود رسیده است؛ آن هم با قرار گرفتن ترامپ در رأس دولتَ آمریکا که زشت‌ترین چهره سلطه‌جویی جهانی را بازگردانده است؛ چهره‌ای که پیش‌تر در نازیسم هیتلری تجسم یافته بود؛ جریانی که تمامی قواعد اداره جهان از طریق «جامعه ملل» را کنار گذاشت و «فوهر» در امور کشورها دخالت می‌کرد، به آن‌ها تجاوز می‌نمود، مرزها را تغییر می‌داد و حاکمان و دولت‌ها را با زور بر سر کار می‌آورد. امروز ترامپ نیز همین کار را می‌کند و جهان را چنان اداره می‌کند که گویی مزرعه خصوصی اوست.

او در اقدامی بی‌سابقه در پی بازداشت رئیس‌جمهور ونزوئلا برآمد؛ صحنه‌هایی که بیشتر به فیلم‌های «علمی–تخیلی» شبیه است، همان فیلم‌هایی که سینمای هالیوود سال‌ها آن‌ها را تبلیغ کرده است. او حتی بر متحدان سنتی آمریکا مالیات و باج تحمیل کرد، از ده‌ها نهاد بین‌المللی خارج شد و در روندهای انتخاباتی بسیاری از کشورها (از جمله شیلی) دخالت کرد. در پرونده فلسطین نیز همان‌گونه رفتار کرد که امپراتوری‌های استعماری قدیم و جدید با مستعمرات خود رفتار می‌کردند؛ در حالی که «جهان متمدن» به رهبری آمریکا پس از جنگ جهانی دوم ادعا کرده بود از میراث استعمار خشونت‌بار گسسته است.

آنچه امروز در جهان می‌گذرد بازگشت و تشدید همه جلوه‌های تکبر و عربده‌کشی در روابط بین‌الملل است؛ آنچه دهه‌ها در پشت درهای بسته و در اتاق‌های تاریک انجام می‌شد اکنون آشکارا و در برابر دیدگان همگان رخ می‌دهد. اما آنچه امپریالیست‌های سرسخت دیروز نفهمیدند و امروز نیز نمی‌فهمند این است که ملت‌ها و کشورهای جهان در برابر چنین رفتارهایی تسلیم نخواهند شد؛ بلکه این اقدامات خشم و مقاومت آنان را ــ دیر یا زود ــ افزایش خواهد داد. روند جنگ علیه ایران نیز این موضوع را، هرچند به‌طور نسبی و موقت، تا زمان روشن شدن نتایج نهایی جنگ تأیید می‌کند.

ترامپ و نتانیاهو برای ضربه‌ای برق‌آسا برنامه‌ریزی کرده بودند؛ ضربه‌ای که چند روز بیشتر طول نکشد و در آن سران نظام حاکم حذف شوند تا راه برای برپایی حکومتی وابسته یا سوق دادن کشور به جنگ داخلی فرقه‌ای و قومی هموار شود و ایران به‌طور کامل از عرصه رقابت منطقه‌ای خارج گردد؛ رقابتی که آمریکا و صهیونیسم تصور می‌کنند اکنون زمان مناسبی برای انحصار آن فراهم شده است، به‌ویژه پس از تغییر بسیاری از معادلات پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳.

اما واقعیت‌های میدان خلاف آن را نشان می‌دهد. اکنون جنگی فرسایشی در جریان است و موشک‌های ایرانی هر روز قلب موجودیت صهیونیستی و پایگاه‌های نظامی مستقر در کشورهای خلیج فارس را هدف قرار می‌دهند. این ضربات خسارت ‌بار بخش‌های مهمی از زندگی روزمره را مختل کرده و حتی بخشی از تولید نفت را متوقف ساخته است؛ مسئله‌ای که باعث افزایش قیمت نفت شده و احتمال دارد بهای هر بشکه در روزهای آینده از ۱۰۰ دلار فراتر رود؛ امری که یکی دیگر از ابعاد بحران سرمایه‌داری انحصاری جهانی را تشدید خواهد کرد.

در حالی که ملت ایران از همبستگی و حمایت نیروهای مترقی و ضد جنگ برخوردار شده است، حمایت جنایتکارانه از موجودیت صهیونیستی و «هیولای آمریکایی» امروز توسط حاکمان خلیج فارس تجسم می‌یابد؛ و از طریق آنان کل نظام رسمی عربی در این حمایت شریک است. این حمایت یا از طریق تبدیل خاک خلیج فارس به سکوی پرتاب موشک از پایگاه‌هایی صورت می‌گیرد که حتی قادر به حفاظت از خود نیستند، چه برسد به مردم و حکومت‌هایشان؛ یا از طریق مواضع سیاسی همسو با تجاوز.

در همین حال، مواضع رسمی برخی نظام‌های عربی نیز چهره واقعی آن‌ها را آشکار کرده است؛ نظام‌هایی که همواره می‌کوشیدند خود را «محور مقاومت» معرفی کنند، اما اکنون بیانیه‌های رسمی‌شان به‌روشنی ترس آنان از امپریالیسم آمریکایی و تلاششان برای همسو شدن با آن را نشان می‌دهد.

طبیعی است که هزینه تسلیم نظام‌های رسمی را تنها ملت‌ها می‌پردازند. نمونه آن ملت برادر لبنان است که اکنون با تجاوزی شدید روبه‌روست؛ تجاوزی که هدف آن کوچ اجباری مردم، به‌ویژه از جنوب لبنان، برای ایجاد «نوار مرزی» خالی حتی از حضور غیرنظامیان است. در همین حال ماشین صهیونیستی و عوامل آن تلاش می‌کنند با دامن زدن به شکاف‌های فرقه‌ای همه را علیه حزب‌الله و کل جامعه شیعه لبنان تحریک کنند؛ زیرا به باور این باندهای جنایتکار، تنها راه تسلط بر آن‌ها جنگ داخلی فرقه‌ای و ویرانگر است. این همان سناریویی است که اتاق‌های تصمیم‌گیری با عنوان «نزاع سنی–شیعه» تبلیغ می‌کنند.

با این حال، موجودیت صهیونیستی تنها به نابودی ایران و متحدانش بسنده نخواهد کرد؛ بلکه در آینده قصد دارد به سراغ «محور سنی» شامل ترکیه، عربستان و مصر نیز برود تا آن‌ها را نیز تضعیف کند؛ زیرا تحمیل «خاورمیانه جدید» مستلزم حذف هر رقیب بالقوه و تضعیف همه قدرت‌ها، حتی متحدان، است؛ تا راه تحقق رؤیای «اسرائیل بزرگ» هموار شود؛ رؤیایی که محافل تصمیم‌گیری صهیونیستی معتقدند اکنون «فرصت تاریخی» تحقق آن فراهم شده است.

آنچه در منطقه رخ می‌دهد تلاشی شتاب‌زده برای تثبیت واقعیت‌های جدید بر زمین است؛ در برابر جهانی که به‌تدریج به سوی برخورد قدرت‌ها در روندی دشوار و خشن برای شکل‌گیری نظمی چندقطبی در حرکت است؛ نظمی که در آن ایالات متحده رهبری خود را از دست خواهد داد و مناطق نفوذ میان قدرت‌ها تقسیم خواهد شد.

افراطی‌های مدافع تک‌قطبی آمریکایی تلاش می‌کنند با سرعت عمل شرایط قدرت خود را تقویت کنند؛ از طریق هدف قرار دادن مناطقی که از نظر منابع، توانمندی‌ها و موقعیت ژئوپلیتیکی برای سلطه جهانی اهمیت دارند. در این میان، خاورمیانه یکی از مهم‌ترین مراکز تصمیم‌گیری و شکل‌دهی به هژمونی جهانی به شمار می‌رود.

بدون شک پایداری دولت ایران در برابر این عربده‌کشی اهمیت دارد؛ اما مهم‌تر از آن پایداری ملت‌های منطقه است؛ ملت‌هایی که باید همان‌گونه که نیاکانشان در برابر استعمار انگلیس و فرانسه ایستادند، ابتکار عمل را بازپس گیرند. صدای ملت‌ها و نیروهای ملی و مترقی باید در برابر تجاوز و سیاست‌های استعماری که می‌خواهند منطقه را بر اساس خطوط فرقه‌ای و قومی تقسیم کنند بلند باشد؛ سیاست‌هایی که هدفشان تثبیت سلطه بر منابع، بازارها و موقعیت‌های راهبردی منطقه است.

امروز وظیفه ما حمایت واقعی از ایران، لبنان و فلسطین است؛ و نیز هوشیاری در برابر طرح‌هایی که می‌کوشند جنگ‌های داخلی فرقه‌ای را شعله‌ور کنند و کشورها را به سرنوشتی مانند لیبی، سودان و یمن دچار سازند؛ طرح‌هایی که با همکاری رژیم‌های وابسته و باندهای تروریسم دینی، که برای انجام مأموریت‌های کثیف دستگاه‌های اطلاعاتی منطقه‌ای و بین‌المللی آماده‌اند، اجرا می‌شوند.

***

 

پیمان نظامی ناتو بزرگترین تروریست تاریخ بشریت است

مخالفت اصولی حزب ما علیه تصمیم اتحادیه اروپا وتروریستی خواندن سپاه پاسداران

 

بزرگترین تروریست تاریخ بشریت ارتش‌های پیمان جنگ افروز و متجاوز ناتو هستند که در پشت خود دریای خون به جا گذاشته و از کشته پشته ساخته‌اند. بزرگترین ارتش ارتجاعی و خون آشام ارتش صهیونیستی اسرائیل است که چند کشور منطقه را تحت اشغال خود دارد و علیرغم قطعنامه‌های سازمان ملل متحد در محکومیتش، بی‌خیال و با فراغ بال به یاری متحدانش همچنان به تجاوزاتش در منطقه و جهان ادامه می‌دهد .

 

ازمنظر حزب کار ایران (توفان)، تروریستی خواندن سپاه پاسداران توسط اتحادیه اروپا، ادامه همان سیاست سنتی ضدایرانی امپریالیسم غرب از بدو انقلاب ایران است. این اقدام تائید ادامه سیاست‌های دادگاه‌های ساختگی ایادی رژیم جمهوری اسلامی در خارج از کشور برای نقض حاکمیت ملی قضائی ایران و ساختن ابزارهای فشار تروریستی به ایران، تحریم‌های ضدبشری، جنایتکارانه و غیرقانونی علیه مردم ایران، تائید ترور فرمانده رسمی و عالی‌رتبه ایران قاسم سلیمانی در خاک عراق در یک سفر رسمی دیپلماتیک، تائید ترور دانشمندان هسته‌ای ایران و تائید تنش و دامن‌زدن به جنگ و خونریزی و تهدید امنیت و صلح جهانی است و چنین سیاستی تروریسم بین‌الملل و نقض آشکار همه حقوق بین‌الملل و منشور ملل متحد است و حزب ما آن را قویا محکوم می‌کند. این سیاست تحریک‌آمیز و تروریستی که توسط اپوزیسیون سلطنت‌طلب و فرقه رجوی و تجزیه‌طلبان وجریانات چپ امپریالیستی  آشفته‌فکر، درمانده و تواب و امثال آنها ردیف شده است اقدامی ماجراجویانه، خشونت‌آفرین، جنگ‌طلبانه و ضد ایرانی بوده حزب کار ایران (توفان) آن را مانند همیشه قویا افشاء و محکوم می‌کند.

 

 مخالفت حزب ما با رژیم سرکوبگر جمهوری سرمایه‌داری اسلامی و محکوم کردن نقض حقوق دمکراتیک مردم و سیاست خانمان‌برانداز اقتصادی و نئولیبرالی، مبارزه علیه فقر، گرانی و دزدی، فساد و هزاران مصیبت دیگر، دشمنی با ایران و حقوق قانونی به رسمیت شناخته شده جهانی این کشور مانند سایر کشورهای جهان نیست. ایران به منزله کشوری مستقل در جهان فارغ از نوع حکومت، ایدئولوژی، سیاست، اقتصاد، رنگ پوست و مذهب دارای حقوقی است که باید بر اساس اصول دموکراتیک به رسمیت شناخته شده جهانی مانند حقوق همه ممالک جهان مورد احترام بوده و از آن بی‌واسطه برخوردار باشد. کسانی که می‌خواهند نوکرصفتانه برای ایران به عنوان عضو رسمی و قانونی سازمان ملل متحد البسه استثنائی بدوزند و ایران را با هوچی‌بازی از همه حقوق بین‌الملل محروم کنند و یا زمینه را برای حمله نظامی آماده نمایند نه انقلابی‌اند و نه دموکرات، آنها تنها فاشیست‌هائی هستند که مانند گماشته‌های ارتجاع بر طبل صهیونیسم و امپریالیسم کوبیده و برضد منافع ملی ایران عمل می‌کنند. مردم ایران حساب مزدوران و دست‌نشاندگان امپریالیسم را از اپوزیسیون انقلابی که مخالف لشگرکشی‌های اخیر امپریالیسم در خارج از کشور بودند جدا می‌کنند. اتحادیه اروپا با ادامه چنین سیاستی بر طبل جنگ و تنش در منطقه و جهان می‌کوبد و ما آن را قویا محکوم می‌کنیم و شکست این سیاست و فربه کردن اپوزیسیون خودفروخته و فاقد شرافت ملی را از هم اکنون پیشگوئی می‌نمائیم.

 

اتحادیه اروپا از آن بخش اپوزیسیون ایرانی دفاع می‌کند که با اهداف راهبردی امپریالیستی غرب و در تقابل با چین و روسیه وشکل‌گیری نظم چند قطبی درجهان همراه باشد. برهمین اساس اتحادیه اروپا تلاش می‌کند توسط محافل ارتجاعی و امپریالیستی ودرراسش آمریکا  ,رژیم ایران را حتی به قیمت فروپاشی کشور ما و بروز هرج و مرج سرنگون و بدیل امپریالیستی و داعشی و سلطنت فاشیستی خود را بر مسند قدرت بنشاند و یا در حالت دوم با تضعیف ایران در مذاکرات آینده ،- اگر مذاکراتی اساسا صورت گیرد - با کسب امتیازات بیش‌تر و عقب‌نشینی ایران به مقاصد خود دست یابد. اپوزیسیون خودفروخته ایران نقش همدست و پادوی این سیاست را بازی می‌کند.

 

حزب ما مانند همیشه تنها از اعتراضاتی دفاع خواهد کرد و آنها را مترقی می‌داند که بر اساس اصول زیرین استوار باشد.

۱-  هرگونه تغییر وتحول سیاسی و یا برانداختن انقلابی رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی فقط باید به دست توده مردم ایران صورت گیرد.

۲- ما از تمامیت ارضی ایران دفاع کرده و تجزیه‌طلبان را افشاء می‌کنیم.

۳- ما تحریم‌های ضدبشری امپریالیسم غرب را بر ضد ایران جنایتکارانه، ضدبشری ارزیابی کرده و نه تنها آن را محکوم کرده بلکه خواهان دادن غرامت به ایران هستیم.

۴- ما مسدود کردن اموال ایران را تروریسم اقتصادی در جهان دانسته و مصادره و غارت آن را به بهانه نقض حقوق بشر در ایران توسط مشتی راهزن و دزد عوامفریبی غارتگرانه می‌دانیم.

۵- ما از حق حاکمیت ملی ایران که ربطی به حکومت‌های وقت ندارد دفاع می‌کنیم.

۶- ما سیاست‌های امپریالیسم و صهیونیسم را در امورداخلی ایران  ودرمنطقه منطقه دخالت آشکار کشورهای خارجی در غرب آسیا دانسته که تنها موجب تشنج، تنش و جنگ شده و می‌شوند. این قدرت‌های بیگانه هستند که امنیت منطقه و صلح جهان را به خطر انداخته‌اند و باید گورشان را از منطقه گم کنند.

۷- ما از مبارزات مردم ایران به ویژه زحمتکشان، فرودستان برای تحقق حقوق خود در تمام زمینه‌های با تمام نیرو دفاع کرده و در این برهه از زمان خواهان ایرانی هستیم که در آن جائی برای فساد، دزدی، خویشاوندسالاری، ارتجاع مذهبی، دین‌سالاری، فقدان تساوی اجتماعی حقوق زن و مرد، نقض حقوق کارگران و زحمتکشان، آموزگاران و...

***

 

حمله نظامی به ایران و اختلافات میان کشورهای خلیج فارس

 

از بعد از تجاوز اخیر آمریکا و اسرائیل به ایران، هیچ کشور عربی حاضر به ائتلاف با اسرائیل نیست.

از آغاز جنگ تجاوزکارانه امپریالیسم آمريکا و صهیوفاشیسم اسرائیل علیه ایران، یک زمان دونالد ترامپ اعلام می‌کند که: جنگ علیه ایران تنها یک هفته طول خواهد کشید! دو روز بعد می‌گوید چند هفته و سپس چنین وانمود می کند:شاید چند ماه! "هردم از این باغ بری می رسد"!نه ارزیابی در کار است و نه برنامه!؟

او یک زمان استفاده از نیروهای زمینی را منتفی می‌داند، زمانی دیگر از امکان آوردن آنها به صحنه جنگ سخن می راند.

اکنون اما بعد از گذشت بیش از دو هفته از آغاز جنگ ظاهراً به اعتقاد او "جنگ به زودی به پایان می‌رسد" زیرا برای ایران نه نیروی دریایی باقی مانده، نه نیروی هوایی و نه سیستم‌های ارتباطی!! اما عجبا که ایران همچنان قادر به مقابله جانانه علیه تجاوزگران خونخوار است!

گرچه هنوز هدف اولیه جنگ که همانا "نابودی صنعت هسته‌ای ج. ا. ا." و "تغییر رژیم" حاکم بر ایران باشد،  خواب و خیالی بیش نیست، رئیس جمهور آمریکا کماکان در حال اشاعه عدم اطمینان است!!

ترامپ در عین حال همزمان سعی می‌کند این تصور را ایجاد کند که او تصمیمات مستقلی می‌گیرد و هدایت این جنگ از کنترل او خارج نمی‌شود!!؟ با این حال، علیرغم حملات مداوم ارتش‌های جنایتکار اسرائیل و آمریکا به ایران که هنوز از پایگاه‌های خود در منطقه انجام می‌دهند، هیچ موفقیت قطعی در چشم‌انداز نیست.

لازم به ذکر است که پایگاه‌های ایالات متحده در کشورهای خلیج فارس اندکی پس از استقلال آنها در دهه‌های 1960 و 1970 تأسیس شدند. این کشورها با فروش منابع نفت و گاز خود، به دلار، از یکسو پشتوانه‌ی دلار، پترودلار که دیگر از پشتوانه‌ی طلای آمریکا محروم شده بود شدند. از سوی دیگر خود تبدیل به بازارهای کالاهای غربی بویژه آمریکایی شدند و پایگاه های نظامی آمریکا در این کشورها می بایست امنیت و رفاه اقتصادی آنها را تضمین کند!؟

اما اکنون گرچه آنها دارای ارتش‌های مسلح هستند، وَعده امنیتی که زمانی با ایجاد پایگاه‌های ایالات متحده قولش داده شده بود، اکنون با جنگ تجاوزکارانه علیه ایران، پوچ و بی ارزش از آب درآمده و منجر به وارد آمدن خسارات جانبی سنگینی به آنها شده است.

این امر جان انسان‌ها و زیرساخت‌های غیرنظامی در منطقه‌ای که به رفاه از طریق و در چارچوب "صلح" عادت کرده است، بطورجدی به خطر افتاده است.

بویژه به این دلیل مشخص که ارتش ایران در حال حاضر باحملات متقابلِ خود به موسسات صنعتی، که به طور مشترک با شرکت‌های آمریکایی در کشورهای خلیج اداره می‌شوند و در درجه اول تأسیسات تولید محصولات نفتی هستند، ضربات کوبنده ای وارد می آورد . این موسسات در درجه اول تأسیسات تولید و فرآوری نفت و گاز هستند.

 

همراه با توقف واقعی کشتیرانی در تنگه هرمز توسط ایران، کشورهای خلیج فارس قطعاً نمی‌توانند از دست دادن این مسیر راهبردی را تحمل کنند.

آنها قربانی تبادل نامتقارن ضربات خواهند شد که آثاری از ویرانی  به جا خواهند گذاشت. تأثیر حملات ایران احتمالاً با این واقعیت، که مردم این کشورها در مورد هدف این آبراه‌های نظامی تحمل خواهند کرد و خواستار محدود شدن حقوق استفاده از آنها به همان روشی خواهند شد که در مورد تأسیسات مشابه ایالات متحده در ترکیه اعمال می‌شود.

 

شاید پیروزی در جنگ علیه ایران از عربستان سعودی، قطر، عمان، بحرین یا امارات عربی موفقیت‌آمیزتر می‌بود. حتی سال‌ها پیش نیز احتمال پیروزی ایالات متحده در جنگ علیه ایران بیشتر بود. اما امروز برای ترویج عادی‌سازی روابط با اسرائیل، دشمنی قدیمی بین سنی و شیعه را دوباره شعله‌ور کرده اند. ولی این محاسبه همانگونه که در گذشته  درست از آب در نیامد امروز نیز شکست خواهدخورد. درگیری‌های عمده بین دو جریان اصلی رقیب اسلام به هزاره‌ ی  پیش برمی‌گردد. ولی اکنون جای خود را به همزیستی نسبتاً پایداری داده است. این مسئله از ضرورت مقابله با غرب پیروی می کند، و به نظر می‌رسد که این امر اکنون در تضاد کامل با جنگ‌های صلیبی استعماری گذشته خواهد بود.

محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، بار دیگر موضع قاطع‌تری را به عنوان یک چالش اتخاذ کرده بود. در تابستان 2023، او در ایالات متحده اعلام کرد که روابط با اسرائیل تنها در صورتی می‌تواند عادی شود که ابتدا مسئله فلسطین حل شود. وقتی درگیری اسرائیل و فلسطین با جنگ غزه تشدید شد، ریاض با میانجیگری چین، روابط دیپلماتیک خود را با تهران در اوایل سال 2024 از سر گرفت.

به دلیل همبستگی مردم عرب با فلسطینیان، هیچ کشور عربی نمی‌تواند از نسل‌کشی اسرائیل دفاع کند. از این رو نقشه های شوم و شیطانی صهیونیسم و امپریالیسم در این رابطه نیز با شکست روبرو شده  است.

 

 

 

 

 

 

 

دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل ازایران کوتاه باد!